هیتلر گفته است:
اگر برنده شوی نیازی نیست به کسی توضیح بدهی و اگر بازنده بشوی توضیحی نداری که بدهی!
همینجوری!
هیتلر گفته است:
اگر برنده شوی نیازی نیست به کسی توضیح بدهی و اگر بازنده بشوی توضیحی نداری که بدهی!
همینجوری!
واین هم یکی از کتابهای نویسنده این وبلاگ که اخیرا به زیور طبع آراسته گردید .
تصویر و توضیحات برگرفته از سایت نشر جمال
یاس فلسفی و باقی قضایا!!
یکی از دوستان می پرسید چرا دیگر چیزی نمی نویسی و وبلاگت را تخته کرده ای. گفتم فعلا
که به یاس فلسفی دچار شده ام و قلمم خشکیده است. گفت: اینکه خیلی خوبه . از یاس فلسفی
خودت بنویس . تازه خیلی هم کلاس داره !
دیدم پر بدک نمی گوید . از این رو امروز من هم یکی از همین یاس فلسفی هایم را می نویسم
باشد که ذخیره آخرتمان گردد!!!.
از نظر فلسفی می گویند در دنیا دو چیز عین هم وجود ندارد ولی من دو چیز پیدا کردم که عین
هم هستند. البته عین هم عین هم که نه ولی خوب کمی تا قسمتی عین هم هستند بلاتشبیه عین
یک سیب زمینی که از وسط به دو نیم کرده باشند! می گویید نه ؟ پس لطفا به یکی از نوشته
های من ( تاریخ 24 / 10/ 85 ) به نام ( از دفتر خاطرات یک آدم فضایی ) در این وبلاگ
نظریبیندازید. و بعد سریال مسافران را که هر شب از تلویزیون در این شبها پخش می شود را
با این نوشته مقایسه کنید. آیا به نظر شما این نوشته من کاملا تصادفی با داستان سریال
مسافران عین هم از آب در آمده است یا اینکه واقعا داستان چیز دیگری است و نویسنده نیم
نگاهی هم به وبلاگهای مردم عوام الناس داشته است؟ حتی نویسنده سریال مذکور بابت کپی
برداری از این نوشته زورش آمده یک اجازه و تشکر خشک و خالی هم از ما بکند و یا حد اقل
چند تا بد وبیراه هم نثارمان نکرده که چرا من قبلا عین داستان او را در وبلاگم گذاشته ام . این
هم از فواید کپی رایت در کشور ما. مخفی نماند که من هم پیش خود می گویم شاید نویسنده
نگون بخت هیچ اطلاعی از این نوشته من نداشته و موضوع داستان کاملا تصادفی با این
نوشته مطابقت کرده است ولی افسوس که گفته اند :
گر تو گویی که مرا با تو دگر کاری نیست
در و دیوار شهادت بدهد کاری هست
به هر حال هر چه که هست:
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
کار از این حرفها گذشته...
به قول بازیگران سریال مذکور :
پیام پِرت!!!
معشوقه های عصر مدرن
گفتم که سرم گفت جدا می خواهم
گفتم که تنم گفت فدا می خواهم
گفتم که بمیرم عاقبت از غم تو
گفتا به درک من از خدا می خواهم
*********
آرزوهای بزرگ
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
می باشد و می باشد و می باشد ومی
من باشم و من باشم و من باشم و من
وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی
*********
مردیم از خوشی
یک جو غم ایام نداریم خوشیم
گه چاشت گهی شام نداریم خوشیم
چون پخته به ما می رسد از عالم غیب
از کس طمع خام نداریم خوشیم
*********
بشکن بشکن
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند زدستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه
*********
مرا نگاه کن
ببین که سالهاست
در آسمان ابری خدا
پی ستاره می روم
ستاره ای که سالهاست افول کرده است
مرا ببین که سالها
در این کویر خشک و بی علف
پی سراب می دوم
ولی دریغ از دو جرعه آب
دریغ از یک گیاه
دریغ از درخت پیر سایه بان
دریغ از محبتی که سالها
در این دیار
حرامیان زما دریغ کرده اند
تیر ماه ۸۷
بایکوت
امروزه کم و بیش همه ما در اطراف خود با انسانهایی سر و کار داریم که افکار ورفتارهای غیر قابل تحمل یا غیر قابل توجیهی دارند که از آنها سر در نمی آوریم . به عبارت دیگر یا آنچنان لیبرال مسلک و اباحی مذهب هستند که هیچ حد و مرزی نمی شناسند یا آنقدر رادیکال و تند ومتعصب و بی تحملند که کسی را به رسمیت نمی شناسند و یا آنچنان خود خواه و از خود راضی هستند که افراد جامعه را به فلانشان هم حساب نمی کنند و یا بقدری بی رگ و بی عار هستند که سیب زمینی را هم از رو برده اند و یا انچنان پر رو و بیحیا هستند که سنگ پای قزوین هم به پایشان نمی رسد ... شاید اینگونه افراد برای این اعمال خود یک توجیه منطقی روانشناسی وجامعه شناسی و دینی و فرهنگی و علمی داشته باشند ولی به هر حال از نظر عموم مردم غیر قابل توجیه و توصیف و غیر قابل تحمل است . حالا گذشته از اینکه این گونه افراد بیشتر به خود آسیب می زنند تا به اجتماع و بیشتر به خود ظلم می کنند تا به دیگران ، یک نکته مسلم وجود دارد و آن این است که اولا این گونه افراد واینگونه اعمال از بیماری و عدم تعادل اجتماعی و عقب افتادگی و جهل مرکب در اجتماع حکایت می کند . مثلا اگر بخواهیم به عنوان نمونه به این مصادیق شایع عقب ماندگی و جهل اشاره کنیم می توان به افراط و تفریط در عملکردها و قضاوتها اشاره کرد . به این معنی که در عرض یک شب و یکباره یک سیاستمدار و نماینده و رییس جمهور محبوب و دوست داستنی و مردمی ومدیر از چشم همه می افتد و در نظر ما از عرش اعلا به اسفل السافلین ودرجه دزدی و خیانتکاری سقوط میکند البته به مدد تبلیغات و سیاسی کاری ها ، و در یک روز یک انسان از مرحله انسان عادی به فرشته بودن می رسد . و یا یکباره همسری از همسرش متنفر می شود ویا یک کارمند به خاطر انتقاد از مدیر در نظر مدیر از مرز شایستگی به حد بی لیاقتی می رسد و یا فرزند به خاطر تامین نشدن خواسته غیر منطقی اش ، پدرش را جاهل مطلق می انگارد و یا یک پدر فرزندش را روی تخم چشمش می نشاند و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد برایش فراهم می آورد جز آن چیزی که باید برایش تامین کند ویا یک دوست از دوست خود به خاطر انتقاد از او تا آخر عمر متنفر می شود .
متاسفانه این گونه رفتارهای عجیب و غریب شاید بتوان گفت از برخی جهات مختص جامعه ماست و در هیچ کجای دنیا شاید اینچنین نباشد . البته منظور ما در جوامع متمدن است و نه جوامع عقب مانده ای که تمدن و دانش و فرهنگی در آنجا وجود ندارد . همه و همه این امور افراط گرایانه و تفریط گونه فقط و فقط نتیجه بیماری روحی و روانی وفقدان اخلاق و دینداری واقعی است ونیز حاصل غلیان احساسات سرکش و چیره شدن احساسات و عواطف خاص ایرانی بر عقل و تدبیراست . اینکه اینسان عده ای به خاطر رنگ آبی و قرمز خود را آتش می زنند و یا یکباره تبدیل به فدایی و پیش مرگ فلان و بهمان حاکم و رییس جمهور می شوند و یا اینکه کارمند و مدیری به خاطر ریاست چند روزه تملق یک انسان حقیر و بی مقدار ی را بگوید و چاپلوسی او را بکند و یا انسانی به خاطر مشتی دلار و صنار منفعت زود گذر که در آینده به قیمت دین و آبروی او تمام خواهد شد با دوست و رفیق و برادر و همکار و همسایه و هم نوع خود مکر نماید و حقه بزند و او را گرفتار کند همه اینها را چیزی جز بی مایگی و فرو مایگی و پستی و رذالت نمی توان آن را نام نهاد .
حالا منظور از بیان این مطالب و جمع بندی آنها چیست ؟ همه اینها به
خاطر این گفته آمد که به نظر می رسد شاید برای ما مقدور نباشد از
وجود این افراد در جامعه و عملکردشان جلوگیری و پیشگیری قاطعی
به عمل آوریم و خود را از چنگ این همه رذالت ها و رذل ها و افراط و
تفریط ها برهانیم ولی قطعا یک کار می توان کرد که از عهده همه بر
می آید و آن این است که مبارزه منفی با آنان را آغاز کرد یعنی
همانطور که اینگونه انسانهای فرو مایه و بی اخلاق به همه چیز بی
اعتنایی می کنند و از مرز عقل و اخلاق و دین عبور کرده اند ما هم در
جامعه دقیقا مقابله به مثل نماییم یعنی اینکه نسبت به آنان بی اعتنایی
کرده و حرمت آنان را زیر پا گذاریم و از احترام و معاشرت با آنان
خودداری کنیم و آنان را در حد توان خود بایکوت و تحریم کنیم
همانطور که در دین اسلام گفته اند با برخی کسان معاشرت نکنید و به
آنان احترام نکنید و به آنان سلام ندهید و بر مردگانشان حاضر نشوید .
این شیوه قطعا موثر ترین و برنده ترین اسلحه ای است که آنان را به
زانو در خواهد آورد . قطعا یک انسان زبون وزالو صفت و بی وجدان و
سود جو و بی دین و بی اخلاق و منحرف و بی حیا و بی تعهد و خود
خواه وقتی اینهمه بی اعتنایی و بی اعتباری در جامعه را مشاهده نماید
و ببیند با همه ثروت و قدرت و شهرتش کسی با او نشست و برخاست
نمی کند دنیا با همه وسعت برایش تنگ و تاریک خواهد شد .
البته یک مشکل دیگر باقی می ماند و آن این است که مگر می
شود در یک کشور همه با هم قهر باشند و کسی با کسی حرف
نزند و معاشرت نکند و هیچ کس به کسی سلام نکند ؟!!!!
دلی دیرم چو مرغ پا شکسته
چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گویند طاهر تار بنواز
صدا چون می دهد تار شکسته
خدایا مرا ببخش
امروز یک لحظه ،
فقط یک لحظه به همه چیز و همه کس شک کردم
از همه جا بریده و نا امید
فکر می کنم داشتم با تو حرف می زدم
پیش خود گفتم خدایا اینجوریه ؟!
در این لحظه یکی از فرشتگانت که شبیه دخترم بود پیشم آمد و گفت :
بابا ! هر وقت نا امید شدی بالای کوه بلندی برو و با صدای بلند فریاد بزن آیا هنوز امیدی
هست ؟ آنگاه ندایی خواهی شنید که می گوید هست هست هست ....
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار ازآن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد وپارسایی من وعاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چوقبله ایت باشد به ازآنکه خودپرستی
گله از فراق یاران ز جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیرورستی
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایــان ماه آمد و خــلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنــگ و جــنون و زلــزله؛ مــرگ و گرســنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خــط آفــریده شو!
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست...
مریم جعفری آذرمانی
چقدر فاصله اينجاست ، بين ادم ها
کسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست، بين ادم ها
واز صداي شکستن کسي نمي شکند
چقدر سردي و غوغاست، بين ادم ها
ز مهرباني دلها دگر سراغي نيست
چقدر قحطي روياست، بين ادم ها
غريب گشتن احساس درد سنگيني است
و زندگي چه غم افزاست، بين ادم ها
ميان تک تک لبخند ها غمي سرخ است
و غم به وسعت يلداست، بين ادم ها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت درياست، بين ادم ها
يك مسابقه علمي فرهنگي
من مثل عهد بوق فكر ميكنم پس هستم !
هر چي فكر ميكنم مي بينم يك جاي كار مي لنگد . به خدا مي لنگد . به حضرت عباس قسم يك جاي اين پازل جور در نمي آيد . يعني هيچ چاره ديگري نداريم ؟ بايد بگوييم همين است كه هست ؟
آخر پدر من ! برادر من ! عزيز من ! ما كه مدتي است به جاي موسيقي سنتي به موسيقي پاپ و رپ و دوپس دوپس گوش مي كنيم ، به جاي قرمه سبزي و آبگوشت و اشكنه ، فست فود و پيتزا و همبرگر وهات داگ مصرف مي كنيم و بچه هايمان از بوي روغن حيواني حالشان به هم مي خورد ، مدل موهاي جوانان ما هم كه طبق آخرين مدل موهاي اروپا است و مو لاي درزش نمي رود و لباسهايمان هم مطابق آخرين ژورنالهاي فشن 2009 جهان است ، خانه هايمان هم طبق معماري روز جهان و همه اوپن اوپن است ، و صد البته مواد مصرفي جوانان ما هم از قرص اكس و شيشه و كريستال و كراك گرفته تا ماري جوانا و هرويين و كوكايين همه به روز و بدون هيچ ايراد وخدشه است ، به اتومبيل هاي كمتر از الگانس و تويوتا هم كه اخ تف ميكنيم و اصلا برايمان كمتر از مدل 2008 افت دارد و شعر و داستان و ادبياتمان هم كه همه پست مدرن پست مدرن است ، و گانگسترها و اراذل و اوباشمان هم كه از اراذل و اوباش آمريكا و اروپا چيزي كم ندارد ، با اين حال ، چرا جامعه اي به اين مدرني و و ملتي كه اينقدر به روز است افكار و عقايد و رفتارها يش متعلق به دوران غارنشيني و عهد قجر است . چرا اعمالمان اينهمه از تمدن به دور است ؟ چرا اين همه خرافه پرست و بي منطقيم ؟ چرا اينقدر قانون را براي خودمان مضر مي دانيم و آن را مخالف منافع خود مي پنداريم ؟ چرا با اينهمه تحصيلكرده و ليسانس و فوق ليسانس و دكتر و پروفسور كه در جامعه در اين دو دهه پديد آمده اند هنو ز كه هنوز است دقيقا عين آدمهاي عصر يخبندان و دوران جابلقا و جابلسا زندگي ميكنيم ؟ چرا اينهمه ذليل و خوار و اسير هستيم ؟ اسير پول ، اسير حسادتها ، حقارتها و تنگ نظري ها هستيم . ذليل و اسير شعارها ، احساسات پوچ و بي منطق ، مصرف و اسراف ،هرج و مرج گرايي لجام گسيخته ، خشونت افسار گسيخته ، عوام فريبي ها ، خرافه پرستي ها ، كلاه برداري ها ، فرصت طلبي ها ، بي وجداني ها و هوسراني ها ، زراندوزي ها و دروغگويي ها و و و....هستيم . پس اين همه دانشگاه و سخنراني و مقاله و تحصيلات و تحصيلكرده خاصيتش چيست ؟ به چه دردي مي خورد ؟ يعني اينهمه تحصيلكرده همه بي مصرف اند ؟ اينهمه كتاب و راديو و تلويزيون و ماهواره و روزنامه و مجله و كامپيوتر و اينترنت وغيره به چه دردي مي خورند ؟ آخر از نظر فلسفه و رياضيات و عقل و منطق اينها جور در نمي آيد ، يك جايش مي لنگد . علم ، فيزيك ، رياضيات ، عقل و فلسفه مي گويد هر چيزي كه در جهان است خواه نا خواه و بطور اتو ماتيك بايد يك اثر و خاصيتي از خود داشته باشد و وجود هيچ چيز با عد مش مساوي نيست . پس چگونه است كه در اين كشور وجود علم و دانش و ادبيات و تكنولوژي و مدرسه و قانون و غيره با عدمش مساوي است ؟ چرا اينهمه آثار تمدني و فرهنگي هيچ اثري در اعمال و عقايد ما نداشته و ندارد ....؟
به نظر شما اشكال كار در چيست ؟ به نظر شما ايراد از كجاست ؟
به سير باغ رفتم باختم من نظر بر نوگلي انداختم من
الهي ديده فايز شود كور كه دلبر اومد ونشناختم من
مي گويند اگر كسي چهل روز صبح ها در خانه خود را آب و جارو كند حضرت خضر را مي بيند . گويند كه مردي هر روز صبح در منزل خود را آب و جارو مي كرد به اميد اينكه حضرت خضر را ببيند . يك روز صبح در حالي كه داشت در منزل خود را آب و جارو مي كرد پير مردي مقابل او ظاهر شد و از او پرسيد : اي مرد چه مي كني؟ گفت : مي خواهم حضرت خضر را ببينم . پير مرد گفت : حالا فرض كن او را ديدي با او چكار داري ؟ گفت : اگراورا ببينم حاجتم را به او خواهم گفت . پير مرد گفت : فرض كن من خضرم حالا بگو چكار داري ؟ مرد گفت اگر تو خضر نبي هستي اين بيل مرا تبديل به پارو كن . در اين لحظه مرد مشاهده كرد كه بيلش تبديل به پارو شده است ولي از پير مرد ا ثري نيست .
من تا وقتي اين قصه را نشنيده بودم معني اين شعر فايز را نمي فهميدم كه مي گويد :
الهي ديده فايز شود كور كه دلبر اومد و نشناختم من
مي بينيد كه گاهي وقتها به همين راحتي ، يار و نگار در كنارمان است ، آرزوها ، خوشبختي ها ، موقعيت ها و موفقيت ها و شادي ها درست در كنارمان ايستاده اند ولي ما نمي بينيم و باز مي خواهيم آنها را بيازماييم كه يكباره مي بينيم همه چيز را باخته ايم .
الهي ديده فايز شود كور كه دلبر اومد و نشناختم من
کارم از گريه گذشته است از آن می خندم
۱
بالاخره سال ۸۶ هم با همه سختي ها و تلخي هايش گذشت . خواستم بگويم با همه اشك و لبخند ها و تلخ و شيريني ها يش گذشت، ديدم كه اصلا شيريني و لبخندي نداشت همه اش تلخي بود حد اقل براي من كه اينطور بود وگرنه به شما جسارتي نميكنم! در هر صورت با همه چيزش گذشت با همه سختي ها و تلخي هاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي و فرهنگي ووو ... به هر حال آنچه ديدي بر قرار خود نماند وانچه بيني هم نماند برقرار. خدا كند سال جديد قدري برويمان بخندد . بقول شاعر : افسوس كه نمي دونم چي چي چي چي حافظ !
۲
خيلي وقت است كه به سراغ وبلاگم نيامده و چيزي ننوشته ام و شرمنده دوستان و عزيزاني كه مي آمدند واظهار لطف مي كردند شده ام . حال نداشتم چيزي بنويسم . از همه دوستان هم عذر مي خواهم كه مي آمدند و مي ديدند اين وبلاگ مرحوم شده و بر مي گشتند . به هر حال خيلي دلم مي خواهد كه چيزي بنويسم چيزستان و كاري كنم كارستان ولي افسوس كه دست ما كوتاه و خرما بر نخيل ، به چند دليل مدتي اين مثنوي تاخير شد اولا اينكه نميدانستم مدرن بنويسم يا پست مدرن !( واه واه چه غلطا !) عربي بنويسم يا فارسي ! كوتاه بنويسم يا بلند ، شعر بنويسم يا نثر ، جدي بنويسم يا طنز ...! آخر يكي نيست بگويد جونت بالا بياد يه چيزي بنويس ديگه چرا اينقدر قر و غمزه ميايي !! تو بدم بمير و بدم ! بگذريم . دليل ديگر اينكه گيرم كه نوشتم خوب كه چي ؟اصلا كسي نمي گويد خرت به چند من !اصلا مهم است كه بنويسم ؟ سوم اينكه يك ويروسي به جانم افتاده كه خيال مي كنم ديگر كار از اين حرفها گذشته . اگر از سياست بنويسي دولت ازت دلخور مي شود اگر ازفساد اداری بنويسي ديوانيان و قاضيان شاكي مي شوند اگر از ادبيات بنويسي ادبا دلگير مي شوند اگر از اجتماع بنويسي به مردم بر مي خورد اگر از علم بنويسي دانشمندان طلبكار مي شوند !!! اگراز پريرويان پريچهره و پري رخسار بنويسي بايد هر شب شام تخم مرغ نيمرو بخوريم !! تازه هزار و سيصد تا سكه از كجا بياورم ! مضافا بر اينكه هركس براي خودش دردي دارد و سودايي و هيچ كس و هيچ چيز به سامان نيست چه فايده دارد هي بگوييم بچه جان برو توي صف حق مردم را ضايع نكن . بچه جان درست را بخوان و معتاد نشو . آهاي نالوطي اينقدر توي خيابان ويراژ نده . آخه برادر من تو كه پول و پله نداري و ضايع مي شي مگه مرض داري عاشق دختر مردم مي شي كه بعدش هي بشيني زار بزني و شعربگي و توي وبلاگ خاليش كني !!!
۳
اصلا نمي دانم چرا چند مدت وقتي است ! ( ادبيات را داريد ؟ !) كه آلزايمر گرفته ام هر وقت مي آيم قلم به دست بگيرم همه چيز از يادم مي رود و كلمات هم براي من اطوار مي ريزند و همين كه قلم و كاغذ را كنار مي گذارم كلمات به مغزم هجوم مي آورند و دايم به من مي گويند برخيز، جهان بشريت چي مي شود ؟ همه در انتظار ند !! خلاصه مغزم خشكيده ! شما به بزرگي خودتان ببخشيد . همه رو برق مي گيره ما را قوطي كبريت ! همه مرض مي گيرند ما هم مثلا مرض گرفته ايم .!
۴
يك همكلاسي داشتيم كه بيشتر وقتها دم در مي ايستاد و دستش به دستگيره در بود عين نگهبانان ، يك روز معلم آمد و ديد كه اين رفيق ما دم در ايستاده است و دستگيره در را چسبيده ، به او گفت چرا اينجا ايستاده اي ؟ گفت آقا اجازه ! ما در گيريم !!! حالا راستش را بخواهيد من هم چند وقتي است درگيرم شديد ! با خودم در گيرم با مردم درگيرم با شعر درگيرم با داستان با علم با كامپيوتر با كوفت با زهر مار با مرض !!! خلاصه با همه چيز ، خواهش مي كنم كمكم كنيد . يك فقره نصيحت فرد اعلا نيازمنديم ! هم اكنون منتظر ياري سبزتان هستيم !خدا انشاالله به همه تان عوض بدهد .!
۵
يك روز از كسي شنيدم كه مي گفت شاعر آن نيست كه بتواند شعر بگويد شاعر آن است كه نتواند شعر نگويد ، راستش را بخواهيد من چند وقتي بود عاشق كسي بودم بلا تشبيه عينهو شهريار خدا بيامرز و خلاصه شب و روز يك چشمم اشك بود و يك چشمم خون و براي همين مدتي بود كه زياد شعر ميگفتم . شايد باور نكنيد انگار يكي دارد به من شعر ها را ديكته مي كند ولي از وقتي كه آن معشوق سنگدل و بي وفا و جفاكار !!! مرا رها كرد و رفت من هم مثل بچه هاي معقول رفتم سراغ كار و زندگي خودم ! حالا ديگر هر كاري ميكنم كه شعر بگويم اصلا شعرم نمي آيد . لذا بدينوسيله از معشوق عزيزم خواهشمندم برگردد بلكه بتوانم دوباره شعر بگويم !!! البته مخفي نماند كه بعد از آن چند بار سعي كردم دوباره عاشق بشوم اما نشد . خدا به خير كند !!
نتيجه گيري اخلاقي : شعرا هميشه از معشوق استفاده ابزاري مي كنند !
يادمه تو مدرسه يكي از بچه ها به يكي ديگه گفت : تو چقدر خر خوني ؟
معلم گفت : اون خر خون نيست تو خري كه نمي خوني !
يادمه يه روز يكي از بچه ها تو كلاس مي گفت : بچه ها به جاي ولگردي و
الافي تو خيابونا يه كم درس بخونيد بلكه آدم بشيد !
يكي از بچه ها گفت : با اين حرفا ما خر نمي شيم !
معلم گفت : نگو ما خر نميشيم بگو آدم نميشيم !!
يادمه تو مدرسه يكي از بچه ها تو كلاس مي گفت : بچه ها من سبيل دارم !
معلم گفت : اين كه همش دو بيل و يه خاك اندازه !
نامه به فرزندي كه هرگز زاده نشد (2)
فرزندم ! فردا روز ديگري است و سرنوشت ديگري . مبادا كه فردايت را فداي
ناكامي هاي امروز و ديروزت كني . به فردا بينديش و نه ديروز . به روز بينديش كه
از پس اين ظلمت شب خواهد آمد .
فرزندم ، هر چند تلخي و غم و ناكامي سخت و دشوار است اما بعضي از انسانها وقتي
غم و دردشان از يك حدي كه گذشت خود به خود در برابر دردها بيمه و واكسينه مي
شوند . هر گز به تلخي بيماري امروز وتلخي داروي صبر نينديش بلكه به بهبودي
فردايت بينديش تا دردها كامت را نيازارد . البته شايد در اينصورت به الكي خوش
بودن متهم شوي ولي هر چه باشد الكي خوشها خوشترند تا كساني كه دنيا را واقعي تر
مي بينند .
فرزندم ، نگذار زهر تلخي ها و تنهايي ها تو را از پا در آورد و كساني كه با پررويي
حقت را بلعيده اند و در انتظار دق مرگ شدنت نشسته اند شاد شوند و اجازه مده با
مرگت آنان به عروسي بنشينند .
ايام خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقي همه بي حاصلي و بي ثمري بود
ياد دهه هاي چهل و پنجاه بخير ، آن سالهاي بي خبري و خوش خبري ، دوران جاهلها و كلاه مخملي هاي لوطي مسلك با آن گيوه هاي يزدي وكفش هاي قيصري پاشنه خوابيده و سبيلهاي تاب داده و دستمال يزدي و يك تصوير يا شعر رمانتيك خالكوبي شده بر بازوان و صد البته با يك عدد چاقوي ضامن دار فرد اعلاي زنجان در جيب ، دوران شعبان بي مخ ها كه مثلا مدعيان و ياد آوران طريقت پهلوانان و عياران ايرانيان عهد عتيق و سامورايي ها و شواليه هاي عصر هشتصد سال پيش بودند . روزگاري كه نوجوانان و جوانان غيور و برومند اين مرزو بوم تمام افتخارشان به جاهل بودنشان وتمام امتيازشان بي سوادي شان بود . افتخارشان اين بود كه سال به سال شانه به موهاي وز وزي شان نمي زدند و برايشان ننگ و عار بود كه با موهاي شانه زده و لباسهاي تر و تميز و اتو كشيده در ملاء عام ظاهر شوند . دوراني كه تر و تميز بودن و اتو كشيده گشتن و تحصيل كردن ژيگولو بودن و بچه فكلي و قرتي بودن قلمداد مي شد و لات بودن و باجگيري براي خودش پرستيژي داشت و عالمي . در آن دوران صد البته كسي از مفاهيم تحصيل و رشد و ترقي و آگاهي و قانون و حقوق فردي و اجتماعي و تربيتي و امثال آن خبري نداشت و البته از حق هم نگذريم به قول غضنفر آمكانات آن هم نبود . ولي حالا چه ؟ شما چه فكر ميكنيد ؟ آيا الان در عصر انفجار اطلاعات و عصر جهاني شدن و دنياي ديجيتالي و رسانه هاي گوناگون به اين مفاهيم رسيده ايم ؟ آيا امروزه وارد دنياي جديد شده ايم ؟
اگر از من بپرسيد عرض ميكنم كه بله ، صد البته امروزه بسيار فرق كرده ايم . آن روزها اصلا كسي شانه به موهايش نمي زد ولي امروزه قطعا جوانها و نوجوانان ما ساعتها در مقابل آينه مي ايستند و با انواع برس هاي جور واجور كه روي ميز آنهاست يكصد و هشتاد نوع مدل به موهاي خود مي دهند و کلی ژل و روغن به موهايشان مي زنند تا بتوانند با طمانينه در خيابانها قدم بزنند و جامعه را از احساس امنيت و رفاه بهره مند سازند و با سيستمهاي قوي اتو مبيلشان موزيكهاي راك و متال و وو گوش كنند و از زندگي لذت ببرند !
اگر آن زمان مردم از رعايت قانون شرم ميكردند امروزه صدالبته كسي خلاف قانون رفتار نمي كند و مثلا كسي حاضر نيست به خاطر اميال و هوسهاي شيطاني خود هر روز از ديگران باجگيري و اخاذي كند . يا با فيلمبرداري از مجالس و زندگي شخصي و خانوادگي افراد آبروي او را به خطر بيندازد و يا اخاذي كند . آنروز اگر قانون كپي رايت وجود نداشت كه كسي آي را رعايت كند امروز ديگر همه از اين قانون تبعيت مي كنند ! امروز كسي در مطبوعات و رسانه ها و اينترنت تهديد نمي شود كسي در خيابان از ترس افراد شرور و عصيانگر دلهره ندارد و ديگر رشوه و باج خواهي و سوء مديريت و پاپوش دوختن و فقر و فحشا و اعتياد از بيخ و بن بر افتاده است . امروز ديگر تخلف دمده شده است ! آن روز اگر تيراژ كتابها از سه هزار جلد فراتر نمي رفت امروز با آگاهي هاي اجتماعي تيراژ كتابها به چند صد هزار و چند ميليون نسخه رسيده است !!
وانت بلاگ !
باز هم يادش بخير دهه هاي چهل و پنجاه با آن تيپ ها و فرم هاي آنتيك اجتماعي و سليقه هاي ذوقي و ادبي كه هر روزه در كوي وبرزن با آنها حال مي كرديم . يكي از آن جلوه هاي ذوقي و ادبي كه بخشي از ذهنيات و تفكرات ما را به نمايش مي گذاشت نوشته هاي پشت وانت ها و كاميونها و خالكوبي هاي رومانتيك جاهل هاي آن زمان بود كه بعضي از آنها خيلي هم با مزه بود و گاهي لبخندي بر لبانمان مي نشاند و يا به فكر فرو مي برد. جملاتي مثل : سلطان غم مادر ، و يا : گشتم نبود نگرد نيست ، و يا اين شعر معروف : در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوي به از آن كاندر وطن محتاج نامردان شوي .
امروزه ديگر شايد كمتر از آن نوشته هاي پشت وانتي و خالكوبي هاي رومانتيك خبري باشد ولي در عوض امروزه جور ديگري حال ميكنيم و نوشته هاي ديگري جاي آنها را گرفته است . براي آدمهاي ول معطلي مثل من كه گاهي از سربيكاري و يا بيماري وبگردي مي كنيم و به وبلاگهاي مختلف سرك ميكشيم گاهي نوشته ها و تصاويري در اين وبلاگها مي بينيم كه دست كمي از آن نوشته هاي پشت وانتي ندارد و شايد خيلي هم با مزه تر و عميق تر است . اين عبد حقير چند نمونه از آنها را كه خوشم آمده گلچين كرده ام و براي شما مي نويسم تا شما هم حالش را ببريد و به من حقير دعا كنيد و به سلامتي روح اموات اين حقير صلوات بفرستيد !
افسوس كه مردمان دانا مردند
شيرين سخنان مجلس آرا مردند
اينان كه تو مي بيني آدم شده اند
از غصه اينهاست كه آنها مردند
خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من
ور نه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست
گرهم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
به چنين كسي چه گويم كه چه روزگار دارم
اي غم نكند خدا تو باشي
فتيله فردا تعطيله
نمي دانم چه سري در اين است كه هر انساني از شنيدن تعطيلي كلاس و درس خوشحال مي شود . مدتي است براي ما كلاس زبان تخصصي گذاشته اند و يك روز در ميان بايد صبح زود در سر كلاس زبان حاضر شويم . دو روز پيش كه با كلي عجله به كلاس رسيديم وقتي شنيديم كلاس تعطيل است آنقدر خوشحال شديم كه انگار در كلاس قرار بوده مارا به صليب بكشند و حالا از مرگ حتمي نجات پيدا كرده ايم ! راستي چرا از دكتر و مهندس گرفته تا بچه هاي اول دبستاني از تعطيلي كلاس خوشحال مي شوند ؟ آيا شما مي دانيد ؟ جل الخالق !
كلام الملوك ملوك الكلام
همه اين ها يك جواب صريح و روشن دارد . هر چند هضم آن و عمل به آن هرگز راحت و بدون مانع نيست ولي به هر حال جواب همين است جواب آين است كه ما مردمي هستيم كه عقل را به مرخصي فرستاده ايم . عقلانيت و خرد ورزي را به دور انداخته ايم . ما خود را به دست غرايز و احساسات سر كش و خرافات و كج انديشي ها سپرده ايم . ما چه در تفكراتمان چه در عملكردهايمان و چه در رفتارهاي اجتماعي وديني و سياسي و علمي و تربيتي و فرهنگي و همه و همه عقلانيت را تخته كرده ايم مگر نه اين است كه عقل تنها عنصر انسانيت است . مگر عقل همان عنصري نيست كه انسان را از حيوانات متمايز و جدا ميكند . پس وقتي كارها حيواني و دد منشانه شد ناگزير تنها دليلش آن است كه ما صفت عقل را نداريم .
مگر عقل همان عنصري نيست كه انسان را از حيوانات جدا ميكند ؟ مگر عقل همان چيزي نيست كه به انسانها مي گويد اگربد كني بد خواهي ديد اگر ستم كني ستم خواهي ديد ؟ زيرا جامعه يك زنجير به هم پيوسته است اگر آسيب بزني آسيب خواهي ديد . مگر عقل پيامبر دروني هر كس نيست كه به او خوب و بد را مي آموزد پس وقتي ما فقط بدي را آموخته ايم علامت اين نيست كه عقل و عقل گرايي را تعطيل كرده ايم ؟ چرا ما آموزش و پرورش داريم ولي باسواد نداريم ؟ چرا ما مدير داريم ولي مديريت و تدبير نداريم ؟ چرا ما نفت داريم ولي ثروت نداريم ؟ چرا ثروت داريم ولي ثروتمند نداريم ؟ چرا دين داريم ولي متدين و دينمدار نداريم ؟ چرا ما همه چيز داريم ولي افسرده ايم و خوشبختي نداريم ؟ آيا همه و همه اينها به خاطر اين نيست كه ما به عقلانيت و تعقل در برنامه ها و برنامه ريزي ها و زندگي مان پشت كرده ايم ؟ مگر عقل و عقل گرايي جاي كسي را تنگ مي كند كه آن را تحقير كرده ايم ؟ مگر به دين يا ملت و مليت و هويت ما لطمه اي مي زند كه با آن قهر كرده ايم؟
حالا اينكه چرا عقل اينچنين خوار و بي مقدار و ذليل شده است خود ادله اي دارد كه شايد جاي آن در اينجا نباشد ولي به اشاره مي توان گفت كه يكي از علتهاي آن خوي استبداد و ديكتاتوري است كه در طي قرنها در ميان لايه هاي بالا و پايين جامعه ريشه دوانده است . شايد يكي از علتهاي اينكه در جامعه هيچ دو نفر سياستمداري را نمي يابيد كه همديگر را بر تابند و تحمل كنند و قبول داشته باشند همين است و شايد علت اينكه هيچ پدر و فرزندي از همديگر رضايت ندارند ويا دو نفر همكار مسالمت آميز نمي توانند با هم زندگي كنند همين است . چون هيچ كدام بر مدار عقل نمي انديشند و خودشان را تنها محور عالم مي دانند و منافع خود را بر همه چيز ترجيح مي دهند و مستبدانه و بي خردانه بدون اتكا به خدا يا اخلاق يا عقل مي خواهند خود را به كرسي بنشانند .
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
*************
شاهکارهای عالم خلقت
با اين كه من اصلا از آدمي زاد جماعت زياد خوشم نمي آيد و با ديدن اين موجود دو پا بدنم كهير مي زند ( البته اين شوخي بود شما زياد جدي نگيريد) با اين حال گاهی انسان هاي خارق العاده اي پيدا ميشوند كه آدم از وجود آنها و عظمتي كه دارند مبهوت و شگفت زده ميشود . گويا خداوند اينها را زماني كه خيلي سر حال بوده آفريده است و من اينها را شاهکارهای خلقت وخدايان روي زمين درعرصه خودشان ميدانم . اگر بخواهم به ترتيب قد نام ببرم بايد بگويم يكي ازاين بزرگان افلاطون و يكي هم ارسطو مي باشد . اين دو حكيم و فيلسوف كه خداي حكمت وفلسفه اند حدود 2500 سال پيش كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان ، فلسفه را بنياد گذاشتند بطوري كه هنوز كه هنوز است بشر نتوانسته است چيزي بر آنها بيفزايد و هر دانشمندي هم هر چه گفته يا نوشته است شاخ و برگي بردرخت تنومند دانش آنان افزوده است و گرنه اصل و پايه همان است و همه خوشه چينان آن خرمن اند . بخصوص ارسطو كه هنوز كسي نتوانسته يك سطر بر علم منطق كه ارسطو آن را تدوين و پايه ريزي كرده است چيزي اضافه و كم نمايد و يا فلسفه مشاء كه او بنياد گذاشت هنوز هم به همان قوت و استواري است .
يكي ديگر از اين انسان هاي بزرگ ، سعدي خداي ادبيات و استاد مسلم سخن است .درآن زمان كه هنوز از علوم رنگارنگ امروزين نشاني و اثري نبود اين حكيم دانشمند و روان شناس و جامعه شناس وسخنور، آثاري مختصر و مفيد از خود بجاي گذاشته است كه هنوز مو لاي درزش نميرود . كدام روان شناس متبحري ميتواند يك اصل مهم روان شناسي و تربيتي را به اين سادگي و رواني دريك سطر بيان كند :
به شيرين زباني و لطف و خوشي تواني كه پيلي به مويي كشي
كدام سخنوري ميتواند شعري به اين رواني و ملاحت بگويد:
عيب شيرين دهنان نيست كه خون ميريزند جرم صاحبنظران است كه دل مي بندند
و يا نظير اين بيت : گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق ساكن شود بديدم و مشتاقتر شدم
كدام جامعه شناس و فيلسوفي مي تواند چنين تئوري محكم و استواري ارائه كند كه سعدي گفته است:
بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
اين همان شعري است كه بر تارك سازمان ملل مي درخشد .
كدام شاعري به اين لطافت مي تواند در يك بيت بهار را به زيباترين شكل توصيف كند :
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند
کدام حقوقدان برجسته و يا سياستمدار عادلي می تواند چنين قانون مستحكمي در دفاع از حقوق
مظلوم در يك سطر و چنين مستدل ارائه كند : ترحم بر پلنگ تيز دندان ستمكاري بود بر گوسپندان
يكي ديگر از اين انسان هاي خارق العاده و شگفت انگيز چارلي چاپلين خداي طنز وكمدي است . او واقعا مرا شگفت زده ميكند . اين نابغه عالم سينما در زماني كه هنر هفتم هنوز در اوان طفوليت خود بود و نه از تكنيك ها و تكنولوژي هاي پيچيده سينماي امروز خبري بود ونه از دانشكده هاي عريض و طويل اثري بود توانست تا آخر دنيا سينماي كمدي را به نام خود ثبت كند . او هنوز هم بر تارك عالم سينما مي درخشد و هنوز پيام هاي ا و بكر و تازه و جاودانه است و هنوز بازي هاي هنرمندانه و درخشانش بيننده را از خنده روده بر مي كند. او بازي ميكند ولي نه از روي لودگي و تفنن . بازي هاي او نه از نوع خنگ بازي و خرفت گري هاي لورل و هاردي است و نه از جنس لودگي ها ي مستر بين. هر چند آنها نيز به قدر خودشان هنري دارند و عالمي ولي هنوز راز بي همتايي چارلي ناگشوده مانده است . چه سري در آن است ؟ كسي نمي داند . شايد بخاطر اين است كه قبول خاطر و لطف سخن خدا داد است .
ليست بقيه بزرگان متعاقبا اعلام خواهد شد !
بطورکلی همه انسانها بردو نوعند: انسانهايي كه عاقلند واکثريت انسانها كه خيال ميكنند
عاقلند ! اين دو گروه هم بر دو نوعند : آنهايي كه با سوادند و اكثريت آدمها كه خيال مي كنند
باسوادند ! اين دو گروه نيز دو دسته اند : دسته اي كه سالم اند واكثريتي كه خيال مي كنند
سالم اند ! اين دو گروه نيز دو گروهند : عده اي كه خوش بينند و عده كثيري كه خيال
مي كنند خوش بينند ! اين دو گروه نيز دو گروهند : عده اي كه خوبند و اكثريتي كه خيال مي
كنند خوبند ! اين دو گروه هم دو گروهند : گروهي كه همه را سر كار گذاشته اند و گروه
كثيري كه خيال مي كنند همه را سر كار گذاشته اند ! اين دو دسته هم بر دو دسته اند : دسته اي
كه خيلي با کلا سند و اكثريت كه خيال مي كنند خيلي با کلا سند !
اين دو طايفه نيز بر دو طايفه اند : عده اي كه خيلي مي فهمند و اكثريت كه خيال مي كنند خيلي
مي فهمند ! اين دو گروه نيزبر دو گروهند : عده اي كه زرنگند وعده اي كه خيال مي كنند خيلي زرنگند !
اين دو دسته هم دو گروهند : ....
پس خوش به حال آدمها كه همه شان خيال مي كنند خيلي عاقلند با سوادند سالم اند خوش بينند
خوبند همه را سركار گذاشته اند با کلاس اند مي فهند زرنگند و و و ...
بگذاريداينجور خيال كنند چه ضرري براي شما دارد ؟!! ها ؟ اينطور بهتر نيست ؟!!
اصلا من نمي فهمم كي گفته بعضي آدمها خنگ و بي سواد و بد بين و ديوانه و نفهم و ابله
و بی کلاس و نا سالمند ؟
بچه فيلسوف
باز كن پنجره را !
بس كن اين زنجموره هاي بي هويت بي حاصل را
بس كن
زين خلق پرشکايت گريان شدم ملول
آن هاي و هوي و نعره مستانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دلم آشوب مي شود
حالم از اين همه ناليدن بي معني و كليشه اي به هم مي خورد
شعر هاي بي سر و ته
حرفهاي آويزان
نا له هاي بي تاثير
بي هدف بي معني
بي ريشه همچون علفهاي هرزه
که روحت را همچون درخت تنومند كرم خورده تهي كرده است
نا اميد و گريان و لرزان
با شانه هايي آويزان
سيصد و شصت و پنج روز در سال ناله مي كنيم
و يك روز به خودمان زنگ تفريح مي دهيم
تا در آن روز والنتاين را به همگان شاد باش بگوييم !!!
دوازده ماه مويه مي كنيم و بعد ناگهان زنگ تفريح
تا در آن روز روز زن روز پدر روز مادر روز منابع طبيعي
روز معلم را .... به هم تبريك بگوييم
صد سال به اين سالها
به كدام سالها؟ !!!
همه در انتظار
همه چشمها به در
چه شود ؟
شايد برگردد
چه كسي بر گردد ؟
يا چه چيزي ؟
هيچ !
نمي دانيم !
فقط بر گردد !
يعني هيچ كس نمي داند
من هم اميد وارم بر گردد
خدا يا اين اميد را از ما مگير
راستي عيد بر همگان مبارك باد !
تنها نشستن بهتر از نشستن با بدان است . حضرت محمد
دوست داشتن خدا از ايمان آوردن به او سخت تر است . بودلر
فرزندان در كودكي عاشق پدر خود هستند و در دوران جواني آنان را محاكمه مي كنند
و به اواخر جواني كه مي رسند آنان را مي بخشند .
جواني مستي دائم است و تب عقل . لاروشفو كولد
جواني بازيچه اي است كه قدر و قيمت آن مجهول است . رايموند
افسوس كه جوان نمي داند و پير نمي تواند . محمد حجازي
عقل را از انسان بگيريد ديگر هيچ چيز بهادار براي او نمي ماند . هاميلتون
عيب جامعه اين است كه همه مي خواهند آدم مهمي باشند و هيچ كس نمي خواهد فرد
مفيدي باشد . وينستون چرچيل
شخصي لباسهاي فاخر در برداشت و سخنان بيهوده مي گفت . به او گفتند : يا لباس خود را
مطابق سخنانت كن يا سخنان خود را مطابق لباست . فيثاغورث حكيم
نامه به فرزندي كه هرگز زاده نشد ! بخش ۱
سلام فرزندم
فرزند دلبندم !
اين نامه را به تو مي نويسم . به تو كه آينده مني . به تو كه خلاصه آرزوهاي ناتمام نسل بشري . تنها چيزي است كه مي توانم به تو يادگاري بدهم و برايت به ارث بگذارم . اين همان نامه اي است كه پدر پدر پدر بزرگم ميخواست به فرزندش بنويسد و او هم به فرزندش بنويسد وهمينطور تا پدرم كه ميخواست براي من بنويسد ولي نشد . نمي دانم چرا . شايد نتوانست شايد ترسيد شايد فكر ميكرد كه هنوز زود است و يا شايد دير . نمي دانم به هر حال هر چه كه بود و هست خيلي تفاوتي نمي كند . حال من مينويسم شايد بخواني وشايد هم نه . شايد اصلا نتواني آن را بخواني و يا معني خيلي از كلمات و مفاهيم آن را نداني و شايد اصلا خودت همه را از من بهتر بداني .
فرزندم ! مي دانم كه روزي به دنبال گمشده اي خواهي گشت . در پي يافتن رازحقيقت به هر جا سرك خواهي كشيد . روزي از تشنگي در بيابان هاي برهوت به دنبال قطره آبي زلال و شفابخش خواهي دويد . متاسفانه اين راز هنوز هم براي بشر ناگشوده مانده است و شايد آب حياتي كه بدنبال آني هنوز به بازار نيامده است . متاسفم كه شايد زياد نتوانم كمكت كنم . شايد يكي از علتهاي اينكه پدران ما هم اين نامه را ننوشتند همين بوده است . چون خود آنها هم نمي دانستند . نمي خواهم نا اميدت كنم ولي چاره اي جز دانستن و درك آن نيست .
فرزندم ! حقيقت بسيار تلخ و تند وتيز و عريان و نامانوس است . براي ذائقه ها نا خوشايند است . گاهي بي رنگ است و گاهي پر از رنگهاي جادويي و دلپسند . گاهي سخت است و شايد گاهي بسيار ملايم . بستگي به آدمها و درونشان دارد . گاه مي درد و گاه مي دوزد گاهي مي شكند و گاهي هم هيچ ! گاه مي برد و گاه مي بازد و گاهي هم هيچ !
فرزندم ! مي داني گاهي از چه چيزي تاسف مي خورم ؟ از اينكه فكر ميكنيم به همه چيز رسيده ايم ولي در حقيقت به چيزي نرسيده ايم . اگر اين را بداني ممكن است نصف راه آب حيات و راز حقيقت را رفته باشي . من داني گاهي به چه فكر ميكنم به اين مي انديشم كه اي كاش اكنون يك مرد غار نشيني بودم در چند هزار سال پيش تا كمي احساس خوشبختي مي كردم . چون كه آن زمان تنها غصه دو چيز را مي خوردم اينكه چه بخورم و چه بپوشم اما اكنون هزار و يك درد بي درمان و هزاران كيلومتر راه بي پايان در پيش دارم . هزاران تشويش در دلم آشوب كرده است . فرزندم مي داني بعضي آدمها خيلي بزرگ مي نمايند ولي در حقيقت كوچكند و بعضي كوچك به نظر مي آيند ولي بسيار بزرگند بزرگتر از آ نكه به تصور در آيند . بعضي ها كوچكند اما بزرگ و بعضي ها بزرگند اما كوچك . بعضي شادند ولي لبريز از اندوهند و بسياري غمگينند ولي سرشار از شادي و اميدند بستگي دارد از كجا به آنها نگاه كني بعضي ها در اين دنيايند ولي از كهكشانها بزرگترند آنها را كسي نمي شناسد همانطور كه در روز روشن كسي ستاره ها را نمي بيند .
فرزندم ! مي داني الان چه آرزويي دارم ؟ آرزو دارم دراين عصر كه داريم به ماه و ستارگان و كرات آسماني دسترسي پيدا ميكنيم و با ابر سيستم هاي پيشرفته مي خواهيم از تونل زمان عبور كرده و گذشته را نيز همچون آينده به تسخير خود در بياوريم و به عصر مجازي پا گذاشته ايم كاش و اي كاش زباني اختراع مي شد كه انسانها مي توانستند راحت زبان يكديگر را بفهمند . كاش پدر و مادرها زبان فرزند را مي فهميدند و فرزندان زبان پدران و مادرن را مي فهميدند كاش همسران زبان مشتركي داشتند كاش همه مي فهميدند چه مي گويند قانون زبان بشر را مي فهميد و بشر زبان قانون را درك ميكرد . كاش بين دو نفردريك كشور و در زير يك سقف اين همه فاصله نبود كاش معلم وشاگردان مي فهميدند به همديگر چه مي گويند و اي كاش زبان حاكمان اينقدر براي مردمشان بيگانه و دور از فهم نبود كاش زبان مشتركي كه از جنس الفبا نبود بر همه حكومت ميكرد شايد آنروز فرشته خوشبختي بر همه جا سايه مي انداخت و همه در تاريكي زندگي نمي كردند ....
فرزندم ! الان برنامه كامپيوتر من به بيش از صد زبان دنيا تدوين شده است و من چهار صد نوع الفبا در رايانه خود دارم ولي ديروز نتوانستم يك جمله ساده را به دوستم بفهمانم و او هم نمي توانست مقصود خود را به من بفهماند و هر دو از اين همه گنگي مبهوت و مستاصل شده بوديم . همين پريروز در جايي از اين كره خاكي يك نفر با كاميون پر از مواد منفجره سيصد نفررا كشت نا به آنها راه خوشبختي را بياموزد و آنها را به راه راست هدايت كند . همين ديروز زني كه فرزندش را كشته بود تا اورا از رنج زندگي در فقر و فلاكت رهايي بخشد محكوم كردند .... نمي دانم مي فهمي چه مي گويم يا نه .!
دلبندم ! شايد كمي سخت باشد ولي اين است بعضي از حقايق دنياي ما كه بايد براي يافتن حقيقت آن را بداني .
اي تمام هستي !
ما را زجام باده مستي خراب كن
زان پيشتر كه عالم هستی شود خراب
اندر فوايد وبلاگ نويسي و باقي قضايا...!!
معلم توي كلاس گفت : بچه های عزيز! در درس گذشته با بعضي از فوايدي كه
گاوها براي ما دارند آشنا شديم و فهميديم كه ما از گوشت گاو واز شير آن استفاده
ميكنيم و همچنين از پوست آن براي دوختن لباس و كفش استفاده ميكنيم . خوب
جاويد كوچولو تو بگو ببينم گاوها چه فايده ديگه اي براي ما دارند ؟
جاويد گفت : آقا اجازه ! فايده ديگه گاو اينه كه وقتي مشقامونو نمي نويسيم شما به
ما مي گيد گاو !!!
فوايد عديده واستفاده هاي گوناگوني دارند . ما از گوشت وبلاگها براي تغذيه و از
پشم آنها براي تهيه پوشاك استفاده ميكنيم !!! همچنين از ديگر فوايد وبلاگها آن است
كه ما ميتوانيم از اين طريق به هر كس كه بخواهيم پيام بدهيم ومقاله بنويسيم و
اطلاع رساني نموده و همينجوري هر چي دلمان خواست بنويسيم و به هيچ كس هم
ربطي ندارد ! پس بدينوسيله من اعلام ميكنم كه : اوهوي بي شعور الاغ !( بوش و
استكبار جهاني را مي گويم ) به تو چه ربطي دارد كه ما ميخواهيم بمب هسته اي
بسازيم ؟ مگه تو فضولي ؟ ! مگه تو خودت خواهر مادر نداري ؟!چكار به ما داري
احمق !!! اصلا ما مي خواهيم همه دنيارو نا بود كنيم به تو چه!! مگه تو وكيل
وصي مردم دنيايي؟!!
نمياري پس بدي ؟ خوبه اين دفعه كه اومدي ازم پول بگيري بهت بگم ندارم ؟!!!!
پشت سرت نزدم . همش زير سر اين نرگس ذليل مرده اس ! داره موش مي دوونه
كه زندگي ما رو ازهم بپاشه به جون بابام اينا راست ميگم !!
جلوي من دولا و راست ميشه ولي وقتي پيش رييسمون ميره زيراب منو ميزنه !! )
آهاي مارمولك پاتو از تو كفش من بكش بيرون وگرنه هر چي ديدي از چشم خودت
ديدي !!!!
دوست دارم هيچوقت دلمو اينجور نمي شكستي .! مي دونستم عشق يه دروغه ولي
فكر نميكردم ديگه اينقدر !!!! باشه دلمو شكستي خدا دلتو نشكنه ولي باور كن من
بدون تو اصلا خواب و خوراك ندارم اصلا ديگه زندگي برام بي معني شده چه
جوري بگم باور كني ؟!!!!!
خدا حافظ همين حالا به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام !!
اه اه اه چه لوس!!!!!! خودمم حالم به هم خورد!!!!!
بنويسن شير فهم شد ؟؟؟!!!
يكي به خواهر مادر خودت متلك بندازه ؟!!!
خيلي زرنگي ؟؟ دزدي آخر و عاقبت نداره بد بخت !!!
من يه دفعه قاطي ....
اي خداي بزرگ !
به من تواني عطا فرما كه در آتش غضب نسوزانم و در لهيب آز و شهوت نسوزم ودر
تنگناي كوردلي و جهالت نشكنم و در دره غرور ره نسپارم و جز تو به اميدي عبث به
مخلوق هيچ در هيچت دل نبندم .
به من صبوري عنايت كن كه به بهانه عدالتخواهي از مرز عدالت نگذرم و د ل و زبان به
كين و ستم نيالايم .
به من روشني عطا كن كه درقضاوت مرزحق گويي پاس دارم و به پرتگاه سقوط نلغزم
به من شكيبايي عنايت كن كه در مواجهه با كسان و نا كسان حد خويش بشناسم و
مرز حق را لگد كوب نكنم .
به من اقتداري ده كه به ضعف جهالت و ناشكيبايي مبتلا نگردم و كرامتي عنايت كن
كه لئيمان را به هيچ ننگارم و چون بي خردان نياشوبم و استقامتي عطا كن كه به
سستي و ملامت نگرايم و ايماني كه به كوري و خرافه نينجامم و صبوري مرحمت
فرماي كه عنان گفتار و كردار به بي خردي و نا هنجاري نسپارم و شكري عطا كن
كه كفران نورزم . آمين .
دقيقا يادم نيست
دو نفر را ديدم كه به هم عشق تعارف مي كردند!
آن يكي رد ميشد كه به ما گفت سلام !
ديگري در صف نان
شكر مي كرد و مي گفت : خدايا چقدر خوشبختم !
من فروشنده با اخلاقي ديدم
كه مرتب به همه مي خنديد !
كارمندي ديدم كه به مانند مسيح
پاي ارباب رجوعي مي شست !
همگان با احساس همگي نيك انديش
همه در مهر و وفا بي همتا
همه درخوبي و نيكي تك بودند
وجواني را ديدم كه كه پر از عقل و شعور
و متانت مي باريد از او !
دختري را ديدم چه موقر با ايمان
و زني را كه به شوهر مي گفت
شوهرم ! هيچ نمي خواهم از تو
من نمي خواهم پول
نه طلا نه ماشين
من تو را مي خواهم!! تو عزيزي در هر حال!
نيمه شب پشت چراغ قرمز
من سواري ديدم
منتظر بود
چه جالب ! قانون را رعايت مي كرد !
كارمندي ديدم كه نگفت
فعلا امروز برو تا فردا
من وزيري ديدم
كه به آواز بلند
داد ميزد : مردم !
بخدا من به شما بد كردم !
من شايسته اين پست نبودم هرگز
من پزشكي ديدم
به مريضش مي گفت من نمي دانم علت درد تو را
پيش آن دكتر ديگر برگرد
بهتراز من مي فهمد
من كسي را ديدم
پول در دست به دنبال فقيري مي گشت
من صفا مي كردم
چقدر عالم زيبايي بود
گرگ با ميش به آسايش و صلح
زندگي مي كردند
قصه هاي ننه شهرزاد به هم مي گفتند !
پادشاهي ديدم كه بدنبال رعيت مي گشت
تا كه از چهره زردش غم دل بزدايد
كاسبان با كرم و خوش رويي
بذله گويي مي كردند
به همه مردم شهر
پول تعارف مي كردند
در مريضخانه شهر
هيچ بيمار نبود
همه آسوده و سالم بودند
و همه مردم شهر
با كتابي در دست
توي هر برزن و كوي
به تفكر مشغول
الغرض عالم بسيار مصفايي بود
خوش و خرم همه جا عدل حكومت ميكرد
شهروندان همه در آسايش
وکسی مکر نميكرد
كسي حقه نمي زد
و كسي هيچ نمي گفت دروغ
نا گهان
تن لش ! بر خيز!!! چقدر مي خوابي!!!!!!
دربهمن ۸۵ در کمال خوشبختی و خوشحالی وسعادت و آسايش و شادماني و مسرت خاطر!!
و بدون هيچگونه تشويش خاطر و فارغ از هر دغدغه و اندوه و ملالي !!!
سروده شد بعون الله تعالي!
بنويسم يا ننويسم مسئله اين است !
امشب مي خواستم يه چيزي بنويسم ولي نمي دونستم كه چي مي خواستم بنويسم
يعني مي دونستم چي بنويسم ولي نمي دونستم چي رو اول بنويسم وچي روبعدا
بنويسم و چي رو اصلا ننويسم وچه جوري بنويسم وچرا بايد بنويسم و چرا نبايد
بنويسم واصلا بنويسم يا ننويسم واصلا براي كي بنويسم خلاصه اينقدر خر تو خر
شد كه يادم رفت چي مي خواستم بنويسم و چي نمي خواستم بنويسم و اصلا چرا
بايد بنويسم وچرا نبايد بنويسم . حالا كه اينجور شد من هم لج مي كنم و اصلا
هيچي نمي نويسم تا يادم بمونه كه از اين به بعد اول ياد بگيرم چي رو بنويسم و
چي روننويسم . شب خوش . مثل اينكه بايد برم قرصامو بخورم !!!!!!