زندگی احساسات و دیگر هیچ!

 خبرگزاری ایسنا- مرتضی پاشایی خواننده پاپ، صبح جمعه (23 آبان‌ماه) در بیمارستان «بهمن» تهران دار فانی را وداع گفت. مرتضی پاشایی متولد سال 1363 بود و از چندی پیش به‌دلیل بیماری سرطان معده در بیمارستان بستری شده بود.

آلبوم‌های «گل بیتا»، «یکی هست» و «اسمش عشقه» از او انتشار یافته است.

 *******

این خبری بود که روز 23 آبان ماه 93 در خبرگزاری ها منتشر شد و اینها آخرین اطلاعاتی است که مردم ایران را در این چند روز با نام مرحوم پاشایی آشنا کرد. اکثرمردم پیش از این حتی نام این هنرمند را نیز نشنیده بودند. ولی موج این خبر آنچنان کشور را در هم نوردید که چند روز است فضای سایتها، خبرگزاری ها، گوشی های همراه، محیط کسب و کار، ادارات، کوچه و خیابان، پارکها و اجتماعات را اشغال کرده و یک کشور 77 میلیونی را تکان داد. 

مردم در شهرهای مختلف، از جمله تهران و مشهد و قم و اصفهان و سمنان و گنبد و بندرعباس و کرمانشاه و یزد و دزفول و اهواز و زنجان و تبریز و... تجمعات خیابانی برگزار کردند و با سرودن ترانه های پاشایی، ذکر دعا و صلوات و روشن کردن شمع، یاد هنرمند محبوب خویش را گرامی داشتند و تشییع جنازه وی با شرکت میلیونی مردم و جوانان، و همراهی آنان تا بهشت زهرا، شوک دیگری بود که به ارکان کشور وارد کرد.

او نه همچون الویس پریسلی ( که او هم اتفاقا در جوانی درگذشت) شهرت جهانی داشت و نه همچون ناظری نشان شوالیه داشت، نه خواننده سیاسی بود و نه خواننده سنگین وزنی به شمار می رفت. نه شهرت فوق العاده و نه صدای منحصر به فردی داشت، پس چه چیزی چنین بدرقه با شکوه و چنین مشایعتی را برایش پدید آورد؟ مردم به دنبال چه بودند و چرا چنین شد؟ 

 حرف و حدیثها و تحلیل های زیادی در این مورد ارایه شده است و می توان ارایه کرد و بسیاری از آنها هم به جاست. ولی مطمئنا همه این حرفها هم علتهای واقعی هستند و هم نیستند. 

 بخشی از علتها را شاید می توان در موارد زیر خلاصه کرد : 

1. اول اینکه مرحوم پاشایی جوان بود، خواننده ای که در سن جوانی، غیر منتظره و بصورت کاملا تراژیک فوت کرد، و این حس همدردی دوستدارانش را به دنبال داشت...

2. و اینکه آلبوم هایش طرفداران زیادی در بین نسل جوان داشت و یک عده با ترانه های او زندگی می کردند و انتظار از دست رفتنش را نداشتند،...

3. و اینکه یک سال با دشمن بیرحمی به نام سرطان می جنگید و این برای دوستدارانش دردآور بود، ...

4. یکی دیگر از دلایل مهم این است که ما مردمانی احساساتی هستیم که بیشتر با عواطف مان زندگی می کنیم تا با عقاید و تفکراتمان، بخصوص نسل جوان که کانون احساس و عواطف و آمیزه ای از امید و ناامیدی و عشق و آرمانگرایی است. اوبیشتر با فرمان قلب خود می اندیشد تا با آموزه های عقلی و تاریخی و تجربی و علمی. 

سالهاست در این کشور احساسات تند و مواج، جای تعقل و تامل را گرفته است. مردم بیشتر با رگهای گردنشان برهان می آورند تا با سلول های مغزشان، به همین علت بیشتر گفتگوها در این کشور یا به زد و خورد می انجامد یا به طلاق!

مضافا به اینکه در طی دو سه دهه اخیر، برخی افراد و نهادهای رسمی و غیر رسمی، تلاش می کنند با نام گزاری و برگزاری روزها و دهه های مختلف عزاداری و آیین ها و ابداعات جدید برای سوگواری، هماره بر آتش احساسات مردم بدمند و با برگزاری مراسم و مداحی های آنچنانی و جلسات کذایی، مردم را همیشه شعله ور نگهدارند بدون اینکه یک روز به دنبال تزریق تفکر و تدبر و اندیشیدن و ترویج کتاب خوانی و ارتقاء سطح فکری ملت باشند و یا اجازه دهند اندیشیدن در این کشور پا بگیرد. با کوچکترین انتقاد، همه را متهم به بی دینی و بی غیرتی و غیره می کنند..

5. علت دیگر اینکه فضای سیاسی جامعه ما همیشه در تب و تاب مرده باد و زنده باد و بگیر و ببند و اختلاس و ارتشا و افشاگریها و غیره می سوزد و همیشه مردم در التهاب و تلاطم مداوم قرار دارند، بدون اینکه کسی قادر باشد دردها و آتش نهفته در زیر خاکستر را درمان کند و بر التهابات روحی و روانی آنان مرهمی نهد...

6. دیگر اینکه، عده ای از بزرگان دین و ملت، به ضرب و زور، سعی دارند افکار عمومی را به سمتی که خود دوست دارند هدایت کنند و نام و یاد افراد محبوب مردم، اعم از سیاسی و هنری و تاریخی و علمی و ادبی و غیره را، محو کنند و مجسمه ها و تصاویر آنان را برچینند و به هر بهانه ای جلوی سخنرانی ها وکنسرتها و فعالیتهای آنان را بگیرند، و این باعث انباشته شدن اتشفشانی از عواطف سرکوب شده می گردد که روزی دهن باز می کند. به عبارت دیگر، عده ای از متنفذین سیاسی یا اجتماعی  و دینی، موجودی به نام جوان و مفهومی به نام نسل جدید را به رسمیت نمی شناسند تا چه رسد به شناختن خود جوانان و روح و اندیشه و خواسته آنان. و نتیجه این نادیده گرفتن نسل جوان، چنین می شود که جوانان می اندیشند پاشایی ها انسانهای خودساخته ای هستند که توانسته اند با وجود هزاران موانع اجتماعی و سنتی، خودشان را به همه ثابت کنند و بدون رانت های اجتماعی به جایی از شهرت برسند. و این راز محبوبیت او در بین جوانان می شود و همدردی آنها را در پی دارد.. 

7. از علت های دیگر اینکه جوانان در اثر مشکلات روحی و روانی، شکستهای عشقی و عاطفی و اجتماعی، ازدواج و مسکن و بیکاری و غیره، به کوهی از احساسات و دردهای بی درمان تبدیل می شوند که مجبورشان می کند یا به موسیقی یا شعر و ادبیات یا گریز از اجتماع، و یا به یافتن قهرمانانی از قشر خودشان و نسل خودشان رو بیاورند،...

8. و دیگر اینکه، انسانها و جوانان هیچگاه در خلاء زندگی نمی کنند. اگر آنان در زندگی شان چیزی را از دست بدهند بالضروره به چیز دیگری دل خواهند بست و مجبورند در قبال کمبودهای فکری و عاطفی و عقلانی و غیره، به فلان رجل سیاسی یا فلان خواننده سبک مدرن یا فلان  بازیگر و فلان چهره دلخواهشان دل خوش نمایند و به آنان دل ببازند،... 

9.و دلیل دیگر اینکه کنترل دل مردم و احساسات و عقاید آنها، با زور و توسط بخشنامه ها و قوانین حکومتی و دولتی میسر نیست، و نتیجه تحمیلهای عقیدتی، روزی به صورت غیر منتظره بروز خواهد کرد. آنها همچون آقای رومن رولان می گویند؛ مرا با سخن راست بیازار ولی با دروغ آرامم نکن...

10.و سخن دیگر اینکه هنوز در این کشور، کسی حقیقت دهکده جهانی و تاثیرات شبکه های اجتماعی و اینترنت و دنیای مجازی را در شکل دادن افکار جوانان و بسیج کردن انسانها جدی نگرفته است. همگی ساده انگارانه در حال خاک ریختن روی آن و فیلتر کردن آن هستند تا بلکه بدینوسیله آن را از صفحه روزگار محو کنند ...

11. و بالاخره سخن آخر اینکه کسی از مسئولان کشور، به (لایف استایل) و سبک زندگی جدیدی که در زیر پوست شهر در جریان است نه می اندیشد و نه اهمیت نمی دهد. یعنی اصلا در طی این سی و اندی سال، دعواهای سیاسی و جناحی اجازه نداده است که کسی به طور جدی به مقابله با رواج سبک زندگی غربی که در مخربترین و تهوع آورترین حالتش در میان جامعه ما دارد رشد می کند بیندیشد. برای خودباختگی فرهنگی جامعه، به جزمرثیه سرایی و نصیحت کردن، هیچکس نسخه ی عملی و عینی نپیچیده است، از این رو مردم دارند سی خودشان می روند و حاکمان و مسئولان نیز سی خودشان، و کسی را به کسی کاری نیست! به تعبیر دیگر گروههای مرجع در جامعه خصوصا میان جوانان عوض شده است و شخصیتها و مکانیزم های سنتی پیشین، اقتدار فکری خود را از دست داده اند یا در حال از دست دادن اند.

همه اینها می تواند بخشی از علل و عوامل جوشش ها و جنبش های ناخواسته و غیر مترقبه اجتماعی باشد. اما آنچه مهم است این است که: آنکه باید بشنود فریاد من بیدار نیست! متاسفانه کسانی که باید تحلیل کنند و از این قضایا درس و عبرت بگیرند و چاره بیندیشند، گوششان به این حرفها بدهکار نیست و همچنان راه خود را می روند و خر خود را می رانند بدون اینکه تصور کنند ممکن است راهی که می روند به ترکستان باشد!

 از این جنبشها درسی گرفته نمی شود همانطور که در دوره های انتخابات مختلف از آرای دهها میلیونی مردم به فلان و بهمان رییس جمهور درسی گرفته نشد و همانطور که از اتفاقات و اعتراضاتی که به حق یا به ناحق در سال 88 افتاد، درسی گرفته نشد و همانطوری که از فرار مغزها درسی گرفته نمی شود و همانطور که از خیلی چیزهای دیگر درسی گرفته نمی شود...

 من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر 

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

+ نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

کاش زمانی برسد، مردم آنقدر عقل و شعور پیدا کنند که بفهمند همه آدمها در یک کشتی نشسته اند و سوراخ کردن کشتی به نفع هیچکس نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

یک فنجان فلسفه

3

فرض کنید یک روز صبح زود، کاملا شاداب و سرحال از منزل خارج شده اید تا به سر کار خود بروید. وقتی پایتان را از منزل بیرون گذاشتید طبیعتا دو راه بیشتر وجود ندارد. یا باید به طرف راست پیچیده و مسیر محل کار خود را در پیش بگیرید و یا باید به سمت چپ بپیچید و به طرف محل کارتان بروید. به خاطر اینکه راه سمت راست به محل کارتان نزدیک تر است در اینصورت به طور طبیعی شما همیشه از آن راه می روید بدون اینکه کسی آن را به شما آموخته باشد.

تا اینجا شما طبق غریزه خود عمل کرده اید. یعنی همان کاری که همه موجودات عالم اعم از انسان و حیوان و گیاهان انجام می دهند. حتی گیاهان نیز برای روییدن و رشد کردن، همیشه نزدیک ترین راه را برای رسیدن به نور خورشید و مواد غدایی انتخاب می کنند. پس تا اینجا شما هیچ تفاوتی با موجودات دیگر ندارید.

حالا فرض می کنیم شما نیز طبق معمول، هر روز به سمت راست، که نزدیک ترین راه به محل کارتان است می پیچید و می روید، اما برخلاف هر روز، می بینید که کارگران راه را کنده اند و یا به هر دلیل، مسیر، پر از چاله و دست انداز شده است و به سختی می توان از کوچه ها عبور کرد و اتومبیل در گل و لای فرو می رود. شما به هر زحمتی هست خود را از میان این همه  چاله و دست انداز به محل کار می رسانید و در دل چند ناسزا هم نثار کسانی می کنید که راه را خراب کرده اند. فردای آن روز باز هم از خانه بیرون می آیید و مثل دیروز مسیر پر از دست انداز را طی می کنید و خود را به محل کار می رسانید و روز سوم هم همینطور و روز چهارم هم همینطور، اما از روز پنجم خسته می شوید و دیگر از آن راه نمی روید. این بار به طرف چپ می پیچید و از راه دیگر به سر کار می روید. با این که این مسیر دورتر است ولی هموارتر و امن تر است. پس تا وقتی راه قبلی درست نشده مجبورید از این راه بروید و راه خود را دور کنید.

تا اینجای قضیه نیز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. یعنی شما دقیقا همان کاری را کرده اید که همه موجودات عالم به طور غریزی انجام می دهند. یعنی انسان و حیوان و گیاه نیز چنین می کنند. یعنی وقتی دیدند راهشان مسدود است از راه دیگر می روند تا به مقصد برسند.

حال فرض کنید به هر دلیلی راه سمت راست به مدت چند ماه مسدود و پر از دست انداز باشد. شما و همسایگان دو تا کار می توانید بکنید. یا اینکه کاری به کار دست اندازهای کوچه و خیابان ندارید و از مسیر دیگری خود را به سر کار می رسانید و یا اینکه یک روز بیل و کلنگی بر می دارید و می روید راه را صاف کرده و مسیر خود را می گشایید.

اگر راه اول را انتخاب کنید همان کاری را کرده اید که همه موجودات عالم از جمله حیوانات و گیاهان انجام می دهند و هنر خاصی از شما بروز نکرده است. اما اگر راه دوم را انتخاب کنید و جاده را صاف کردید آنگاه شما مقداری از توانایی های جسمی و نیروی خدادادی خودتان را که عقل نام دارد به کار انداخته اید. در اینجاست که برتری خود را بر موجودات دیگر اثبات کرده اید.

حالا فرض کنیم که شما دست اندازهای راه را درست نکردید و هر روز از راه سمت چپ به سر کارتان رفتید، اما با تعجب یک روز مشاهده کردید که این راه  نیز به دلایلی مسدود شده است. در اینجا چه می کنید؟

 یا خانه خود را می فروشید و به محله دیگر نقل مکان می کنید و یا اینکه بیل و کلنگی برداشته و راه خود را هموار می کنید. اگر راه اول را انتخاب کنید همان کاری را کرده اید که همه موجودات عالم می کنند. اما اگر راه دوم را انتخاب کنید و مسیر خود را هموار کنید در اینجا کاری را کرده اید که فقط انسان می تواند انجام دهد. یعنی با مدد عقل و شعور و توانایی های انسانی که حیوانات از آن بی بهره اند کاری را کرده اید که به سود شماست. دراینجاست که شما با حیوانات فرق می کنید. حیواناتی که نسلشان منقرض شده است به خاطر این بود که از این توانایی ها بی بهره بودند و به فکرشان نمی رسید که راه مسدود شده را بگشایند لذا در اثر مشکلات منقرض شدند.

این یک مثال ساده بود برای اینکه روشن شود فرق انسان با حیوان در چیست و فایده عقل برای زندگی انسان چیست و فلسفه و تعقل چه خاصیتی برای انسان دارد. اما این مثال به قدری ساده بود که شاید به نظر خنده دار بیاید. برای همین، مثالی دیگر و پیچیده تر می زنیم شاید بهتر به اهمیت عقل و دانش و فلسفه در زندگی بشر پی ببریم.

تصور کنید شما از خانه بیرون آمده اید به محل کار خود بروید، طبق معمول وارد خیایان می شوید اما بر خلاف انتظار می بینید که خیابان آنقدر شلوغ و ترافیک است که راه بسته شده است. شما طبعا دیر به سر کار می رسید. از فردا شما اولین کاری که می کنید این است که از راه دیگر که راهش خلوت تر است می روید. اما بعد از چند روز متاسفانه می بینید که راه دیگر نیز به قدری ترافیک شده است که باز مجبورید دیر به سر کار برسید. در اینجا چه می کنید؟

در این شرایط هر کس طبق رشد عقلی خود عکس العملی از خود نشان می دهد. عده ای ممکن است فقط به فکر خود باشند و به هر قیمت راهی برای عبور خودشان  بیابند. یعنی بدون توجه به قانون یا حقوق دیگران، راهی از لابلای اتومبیلها پیدا کنند و زودتر به مقصد برسند فارغ از اینکه ممکن است راه دیگران را مسدود نمایند یا به دیگران صدمه بزنند. این کار آسان ترین راه به نظر می رسد ولی ابدا کار هوشمندانه ای نیست، چون کاری است که همه حیوانات و حتی گیاهان نیز آن را بلدند. یعنی برگزیدن آسان ترین راه. و ما نیز متاسفانه هر روز داریم آن را انجام می دهیم بدون اینکه به عواقب کارمان فکر کنیم. در مقابل عده ای دیگر ممکن است جور دیگر رفتار کنند یعنی سعی می کنند که اگر مشکلی را حل نمی کنند لااقل بر مشکلات دیگران نیافزایند و ترافیک را بدتر از اینکه هست ننمایند و به حقوق دیگران تجاوز ننمایتد. این افراد کسانی هستند که از نظر عقلی رشد یافته اند و از نظر اندیشه و رفتار هوشمندند. چونکه این گروه کاری را کرده اند که اگر خداوند که اعطا کننده عقل است در چنین شرایطی بود آن را انجام می داد. 

بنابر این در حالتی که همه درگیر مشکلی به نام ترافیک هستند هر کس فارغ از ملیت ، مذهب و عقایدی که دارد عقل او حکم می کند که باید مشکل ترافیک را حل کند نه مشکل خودش را. چه اینکه اگر مشکل ترافیک حل نشود زندگی هر روز برای همه بدتر و بدتر خواهد شد و به قول کانت، به زندگی کردنش نمی ارزد. بنابر این در چنین شرایطی انسان می تواند و باید از موجودی به نام عقل که خداوند در نهاد بشر نهاده است استفاده کند. به این ترتیب تفاوت انسان با حیوانات در چنین شرایطی کاملا روشن می شود و در چنین شرایطی ثابت می شود که یک جامعه چقدر از نعمت عقل و اندیشه برخوردار است..

حالا فرض کنیم که یک ملت به مدت پنجاه سال است که با مشکلی به نام ترافیک سرسام آور یا مسکن یا قانون شکنی و امثال آن روبرو است ولی هیچ کاری در جهت ریشه یابی و حل آن نکرده است. این نشان می دهد که ملت مذکور یا از نعمت عقل بی بهره است و یا آن را به کار نگرفته است. یعنی ترجیح داده است که مانند موجودات زبان بسته فقط زنده بماند نه اینکه زندگی کند. زیرا زندگی کردن محتاج اندیشه و تفکر و تعقل است.

بنابر این هرگاه دیدید جامعه و ملتی صدها سال است که هر روز یک عمل اشتباه را انجام می دهد و هر روز همان نتیجه غلط را می گیرد و هر روز به دردسر می افتد و بحرانی برای او پدید می آید ولی در رفتار و تفکرات خود هیچ تغییر و تحولی را برنمی تابد،در چنین حالتی گفته می شود که این ملت سقوط کرده است و از نعمت خدادادی عقل، خود را محروم کرده است. وقتی ملتی به عقل پشت کرد طبعا به همه قوانین تکوینی و سنتهای الهی و قوانین الهی، اخلاقی و طبیعی پشت کرده است. در چنین وضعیتی نتیجه  چه می شود؟

نتیجه همان خواهد شد که دایناسورها و ماموتهای ماقبل تاریخ، به آن رسیدند. یعنی انقراض و انهدام کامل یک ملت.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

رمال‌ها و راه‌های میانبر کاذب به سوی خوشبختی 

از تحقیقات این‌گونه برمی‌آید که ۹۵ درصد مراجعه‌کنندگان به رمالان را زنان تشکیل می‌دهند و دیگر اینکه حدود ۷۵ درصد مراجعان، تحصیلکرده‌هایی هستند که تفکرات امروزی دارند و خود را روشنفکر می‌دانند.    تابناک22 آبان1393

**********
پی نوشت:
بیله دیگ بیله چغندر!  
مملکت رمالها چنین روشنفکرانی هم دارد!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

 

عبدالوحید فیاضی، نماینده نور:

نماینده ای داشتیم که چهارماه مجلس نمی آمد!

گویا غیبت نمایندگان مجلس شورای اسلامی، به یک اپیدمی تبدیل شده و آن گونه که از رفتار نمایندگان و هیأت نظارت بر رفتار نمایندگان برمی‌آید، کسی نیست جلو این گونه رفتار‌ها را در مجلس بگیرد. در این باره باید گفت، در یک ماه گذشته، که حدود ۱۲ نشست علنی در مجلس تشکیل شد، کمتر روزی بوده که شمار غایبان در آغاز جلسه کمتر از ۸۵ نفر باشد.

هیچ یک از نمایندگان قبل از گرفتن مرخصى نمی‌‏توانند غیبت کنند، مگر با عذر موجه از قبیل بیمارى یا حوادث غیرمترقبه‌. غیر از این موارد، هیچ نماینده‌ای حق غیبت از جلسات صحن علنی و یا کمیسیون‌های مربوطه را ندارد. نماینده‌‏اى که بیش از یکصد ساعت پیاپی یا دویست و پنجاه ساعت غیرمتوالى از اوقات رسمى جلسات مجلس و کمیسیون را بدون عذر موجه در یک سال غیبت کند، مستعفى شناخته خواهد شد.

به گزارش «تابناک»، محاسبات نشان می‌دهد، اعدادی از این دست به معنای غیبت شصت تا هفتاد برابر نمایندگان مجلس شورای اسلامی نسبت به نمایندگان مجلس نمایندگان در کشور‌های دیگر همچون آمریکاست.

21 آبان ۱۳۹۳ تابناک

**********

پی نوشت قانون مدارانه!

وقتی مجلس قانونگذاری یک کشور چنین بی نظم و قانون باشد بقیه کشور را ببین چه خبر است؟!

پی نوشت فضیلت مدارانه!

وقتی عصاره فضایل ملتی چنین باشند چه توقع می توان داشت از اراذل آن ملت! و چه خواهد بود سرنوشت وعاقبت چنین ملتی؟!

پی نوشت اخلاق مدارانه!

آقایان نمایندگان محترم! لطفا اخلاق و امر به معروف و نهی از منکر را از خویشتن شروع کنید باشد که گفته ها و مصوباتتان موثر افتد!

پی نوشت قیامت مدارانه!

کبر مقتا عندالله ان تقولوا مالاتفعلون!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

خطرناکترین نظریه انسان عصر مدرن « همه چیز برای پول، پول برای همه چیز»!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

 خوشحال بودن به سبک غربی ها

محمدجوادلاریجانی در بخشی از گفت و گوی خود با تسنیم گفت: شما می‌بینید غربی‌ها دارند یک لایف استایلی[سبک زندگی] را به دنیا تحمیل می‌کنند. در واقع حق بزرگی را دارند ازاله می‌کنند. اینکه ما مسلمانان حق نداشته باشیم زندگی‌مان را بر اساس عقلانیت اسلامی بسازیم، ازاله حق خیلی عظیمی است. این ازاله حق به‌اسم حقوق بشر و پشت این دکور لوکس صورت می‌گیرد. ما باید در مقابل آن مقاومت کنیم و به مردم نشان بدهیم. توجه نمایید که این لایف استایل غربی در همه شئون زندگی وارد است.

مثلاً خوشحال بودن (happyness) در لایف استایل اسلامی آداب دارد. شما وقتی خوشحال هستید جیغ و عربده نمی‌کشید. این کار الاغ و حیوانات دیگر است. چهارپا‌ها وقتی خوشحال می‌شوند جفتک می‌اندازند، آیا ما باید این‌طور رفتار کنیم؟

۱۸ آبان ۱۳۹۳ تابناک

پی نوشت:

آقا اجازه؟ ما ریاضی بیست شدیم، خیلی خوشحالیم، می تونیم یه کم هورا بکشیم؟!

نه عزیزم! مگه تو میمونی که هورا بکشی؟ هورا سبک زندگی غربیه! خوشحالی در زندگی ما آدابی داره! لطفا رعایت کن!

آقا اجازه؟ می تونیم بالا پایین بپریم؟

نه برادر! مگه تو کانگورویی که بالا پایین بپری؟ این کارا که تو سبک زندگی اسلامی ایرانی نیست.

آقا اجازه؟ می تونم اقلا یه جفتک بندازم؟

نه پدر من! مگه تو الاغی که جفتک بندازی؟ این کارا در شان لایف استایل اسلامی نیست.

آقا اجازه؟ پس اجازه بدید یه بار جیغ بکشیم؟

نه پدر صلواتی! مگه تو طوطی هستی؟ این کارا مال لایف استایل غربیه!

آقا اجازه؟ می تونیم یه بشکن بزنیم؟

نه مومن! مگه اینجا کاباره است که بشکن بزنی؟ این کارا در شان من و تو نیست!

آقا اجازه؟ می تونیم یه نیشگون از بغل دستی مون بگیریم؟

نه پدر سوخته! مگه تو گربه ای که پنجول و نیشگون بگیری؟ اینا مال غربی های بی پدر مادره! سبک زندگی اسلامی پس چی میشه؟!

آقا اجازه؟ می تونیم برای خودمون یه بار دست بزنیم؟

نه برادر عزیز! مگه عروسیه که دست بزنی؟ تحت تاثیر لایف استایل غربی ها قرار گرفتی ها!

آقا اجازه؟ بریم بمیریم؟

آره عزیزم! آره فدات شم! این تنها کاریه که تو همه لایف استایل ها هست و هیچ اشکالی نداره! برو بمیر حالشو ببر! التماس دعا!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

یک ملت فقیر ، افکارش هم فقیر است و ملت ثروتمند افکارش هم ثروتمند. یک ملت فقیر هیچگاه افکارش را صرف مفاهیم متعالی گرانقیمت نمی کند و به همان ایده ها و مفاهیم کهنه و ارزان قیمت بسنده می کند!.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

یک فنجان فلسفه

2

لطفا به این جمله ها توجه کنید:

* مردها همه شان مثل هم اند. یک روده راست توی شکمشان نیست. یکی از یکی دروغگوتر.

* زنها همه سر و ته یک کرباسند. یکی از یکی بدتر. همه شان خودخواهند.

* اگر گرگ نباشی می خورنت. باید گرگ باشی...

* خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

و حالا به جمله های زیر توجه کنید:

* توانا بود هر که دانا بود  زدانش دل پیر برنا بود

* همت بلند دار که مردان روزگار  از همت بلند به جایی رسیده اند

* هر بیشه گمان مبر که خالی است   شاید که پلنگ خفته باشد

حالا بگویید چه تفاوتی بین این دو گروه از سخنان می بینید؟ این جملات چه فرقی با هم دارند و کدامیک از گزاره های فوق درست تر و منطقی تر هستند؟

اینها سخنانی هستند که بخشی از حرفهای روزمره و اصطلاحات و تکیه کلامهای ما را تشکیل می دهند و مردم هر روز با آنها سر و کاردارند و یکدیگر را طبق این سخنان قضاوت می کنند. هر دو گروه، حرفهایی هستند که در میان مردم مشهور بوده و در مرحله اول منطقی و عبرت آموز به نظر می رسند. اما آیا در واقع اینطور است؟

 با نگاهی دوباره به آنها، متوجه می شویم که اینطور نیست و در واقع همه آنها سخنانی منطقی و عاقلانه به نظر نمی رسند. در واقع تفاوتی که بین جملات گروه اول با گروه دوم وجود دارد به اندازه تفاوتی است که بین یک انسان دانشمند حکیم و یک انسان بی سواد و بدون اندیشه وجود دارد.

اگرشخصی از اندیشه و فلسفه بهره برده باشد می فهمد که گزاره های گروه اول یک جای آن می لنگد و اصلا منطقی و درست به نظر نمی رسند. در عوض گزارها و جمله های دوم سخنانی کاملا حکیمانه و منطقی هستند. اگر دقیق فکر کنیم می فهمیم که مردها هیچوقت مثل هم نیستند و زنها هم سر و ته یک کرباس نیستند. بسیاری از مردان هستند که دروغگو نیستند و زنهای زیادی هم هستند که خودخواه نیستند و خیلی هم فداکارند.

این جمله که می گوید «گرگ باش و گرنه گرگها تو را خواهند درید» کاملا غلط بوده و مغالطه ای آشکار در آن وجود دارد ولی به قدری در محاورات روزانه، تکرار شده است که ما فکر می کنیم سخن حقی است. برای اینکه اگر قرار باشد همه گرگ بشوند جامعه تبدیل به جنگلی وحشتناک خواهد شد که حتی گرگها نیز در امان نخواهند بود.

و همینطور ضرب المثل «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» کاملا غلط بوده و هرگز گزاره درستی نمی باشد. برای اینکه منطقا اگر جماعتی کار غلط انجام دهند باز هم دلیل نمی شود که ما همرنگ آنان شویم. باید ما کار درست را بکنیم خواه مردم انجام دهند یا نه.

وقتی نگاهی به گروه دوم از جملات می کنیم می بینیم از نظر منطق و اندیشه نمی توان به آنها خدشه وارد کرد. زیرا آنها جملاتی هستند که از روی دلیل و تفکر بیان شده اند و نه از روی احساسات کور وغیر منطقی.

زیرا هیچ کس نمی تواند با دلیل بگوید که انسان دانا توانا نخواهد بود. و کسی نمی تواند منکر شود که همت بلند داشتن، خوب است. کسی نمی تواند بگوید انسانها از همت بلند ضرر کرده اند.

حالا به دو جمله زیر دقت کنیم:

· همه مردها خودخواهند.

· من فکر می کنم بعضی از مردها واقعا خودخواهند.

در این دو جمله چه فرقی وجود دارد؟

این دو جمله هر دو یک معنا را می رساند اما تفاوتشان از زمین تا آسمان است. یا بهتر است بگوییم تفاوت شان به اندازه تفاوت یک انسان اندیشمند با انسان بدون اندیشه و کوته فکر است. چون اولی حکمی صادر کرده است که درست نیست چون که همه مردها قطعا خودخواه نیستند. اما جمله دوم به منطق و صواب  نزدیکتر است.

در این مقدمه بخشی از فواید اندیشیدن و فلسفی فکر کردن را مشاهده کردید. ملتها به هر میزان که سطح تفکر و اندیشه شان بالاتر باشد طرز سخن گفتن و عملشان نیز به همان میزان منطقی تر و خردمندانه تر است. و هر قدر از دانش و فلسفه و حکمت تهی باشد به همان میزان سخن گفتن و قضاوتشان از حق و منطق به دور است. ملتهایی که بدون اندیشه، کورکورانه و با تعصبی جاهلانه زندگی می کنند هرگز به مخیله شان نمی رسد که  کدام کارشان غلط است و کجای راه را اشتباه رفته اند.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

با عرض تسلیت ایام شهادت سرور و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

غزلی تقدیم به بارگاه حضرتش

ای عشق بندگان تو از خاک دیگرند

با تاج بندگی تو بر خلق سرورند   

دیوانه آن کسی است که دیوانه تو نیست 

دیوانگان کوی تو بر عاقلان سرند

ای بهترین بهانه دنیای عاشقی

پروانگان شمع تو در خون شناورند  

از تربت تو خاک زمین آبرو گرفت

خاک تو را پیامبران تحفه می برند  

این کودکان کوفه چه بیچاره مردمند

یوسف رها نموده و خرمهره می خرند  

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

در کوی دوست جز تو متاعی نمی خرند  

زیباترین سروده خلقت کتاب توست

هفتاد و دو ترانه در این کهنه دفترند  

هفتاد و دو سروده که با نی نوشته اند

هفتاد و دو ترانه که با خون معطرند  

هفتاد و دو فرشته که در خون تپیده اند

هفتاد و دو ستاره که خورشید باورند

عاشورای 1390

محمد غلامی

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

یک فنجان فلسفه

1

روزی تعمیرکاری به منزل ما آمده بود تا لوله های آب را تعمیر کند. من کنار او ایستاده بودم تا به او کمک کنم و شاید هم به نوعی نظارت نمایم که به جای تعمیر لوله ها، جای دیگری را خراب نکند و به قسمت های دیگر خانه آسیب نزند. در حین کار از من پرسید شغل شما چیست؟ دیدم اگر بخواهم شغل خودم را برایش توضیح بدهم کار به درازا می کشد و مجبورم هزار و یک مطلب را برایش توضیح بدهم و من هم حوصله اش را نداشتم، از این رو به او گفتم من تدریس میکنم. گفت چه چیزی تدریس می کنید؟ گفتم فلسفه درس می دهم. پرسید فلسفه چیست و به چه دردی می خورد. با این سوال فهمیدم همان مشکلی که از آن فرار می کردم به سرم آمده است و حالا باید دو هزار و پانصد سال تاریخ فلسفه را برایش توضیح بدهم. به او گفتم فایده فلسفه این است که به ما یاد می دهد چگونه زندگی کنیم. گفت مگر زندگی کردن هم فلسفه می خواهد؟ اگر کسی فلسفه نخواند نمی تواند زندگی کند؟ من هر چه می گفتم او هم سوالی می کرد و ان قلتی می زد که مرا آچمز می کرد. حیران مانده بودم که چطور به یک آدم عوام فایده فلسفه را توضیح بدهم و چگونه باید یک سطل آب را در یک لیوان جا بدهم. از این رو به خودم گفتم لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. چرا از همان اول شغل اصلی خود را برایش توضیح ندادم و خودم را از شر این همه سوالهای بی سر و ته خلاص نکردم.

البته ممکن است بگویید که از یک کارگر لوله کش چه توقعی می توان داشت. شما با این همه فضل و کمالات چرا نفهمیدی که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. چرا باید پیش یک کارگر ساختمان سخن از فلسفه بگویی تا در مخمصه بیفتی. او فلسفه نخوانده بود، تو که خوانده بودی دیگرچرا؟

اما باید عرض کنم که روزی دیگر میهمان عزیزی که گاهی در دانشگاه هم تدریس می کند به منزل ما آمده بود. او وقتی کتابهای فلسفی را در قفسه منزل مشاهده کرد گفت: با خواندن این کتابها دیوانه نمی شوی...؟! آری، متاسفانه برداشت یک آدم فاضل و تحصیلکرده نیز از فلسفه این بود که بجز دیوانه کردن آدم، خاصیت دیگری ندارد.

باری، حقیقت این است که عموم مردم و حد اقل اکثر مردم کشور ما در قرن بیست و یکم، تقریبا هیچ چیز از فلسفه و خاصیت فلسفه و کسی که فلسفه می خواند نمی دانند. بعد از هفت هزار سال زندگی بشر بر روی زمین، بشر هنوز مثل طفلی می ماند که در غار متولد شده است و مسایلی همچون فلسفه و تاریخ اندیشه برای او مثل موجودات فضایی عجیب و ناشناخته است. با وجود همه ابزارها و مظاهر تمدنی امروز، ظاهرا بشر فقط مصرف کردن را آموخته است. از مصرف کردن مواد غذایی تا مصرف کردن روزنامه و مجله برای تمیز کردن شیشه. او به مخیله اش هم خطور نمی کند که همه این تمدن با این عرض و طولش در اثر تفکر و فلسفه پدید آمده است. هنوز لوله کش منزل نمی تواند تصور کند که همه ابزارهایی که دارد با آن لوله ها را به راحتی می برد و خم و راست می کند و رزوه می کند محصول دانشی است که فلسفه برایش به ارمغان آورده است و مدرسه ای که فرزندش در آن تحصیل می کند زاییده چند هزار سال تفکر فلسفی بشر است....

ادامه دارد... 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

1.  مهدي دواتگري، عضو كميته بررسي‌كننده بورسيه‌هاي تحصيلي: صداوسيما در بخش‌هاي خبري خود به شكلي وانمود كرد كه گویا مشكل، فقط بورسیه همان 36 نفر بوده درحالي كه اگر كل افراد مشكل‌دار( که در دولت قبل با رانت و توصیه بورسیه شده اند) را جمع بزنيم بيش از دو هزار نفر مي‌شوند... تابناک 5/8/93

2. آقای حداد عادل نماینده مردم تهران در مجلس گفت: ربط دادن موضوع بورسیه‌ها با استیضاح وزیرعلوم یک اشتباه بزرگ است. خبرگزاری فارس 4/8/93

************

پی نوشت: جناب آقای حداد، آدمیزاد جایز الخطا است دیگر. همیشه اشتباه می کند همچنانکه کار حضرت آدم که از درخت گندم خورد اشتباه بود و همینطور کار قابیل که زد هابیل را کشت اشتباه بود و برادران یوسف هم کارشان اشتباه بود زلیخا کارش اشتباه بود تاسیس اسراییل اشتباه بود جنگ ایران و عراق اشتباه بود مناظره های انتخاباتی سال 88 اشتباه بود تظاهرات و اعتراض به انتخابات اشتباه بود تحریم ایران اشتباه بود انتخاب بنی صدر اشتباه بود انتخاب معجزه هزاره سوم اشتباه بود، بورسیه کردن عده ای با پارتی بازی و بدون منطق در دولت قبل اشتباه بود، همانطور که خیلی از گزارشهای صدا و سیما اشتباه بود. همانطور که استیضاح وزیر علوم اشتباه بود. همانطور که خیلی از حرفهای نمایندگان اشتباه بود و هست...!

اصولا ما ملتی هستیم که از اشتباه نمی هراسیم! اگر هزار بار هم اشتباه کنیم مهم نیست! ما تا آخر برای اشتباه کردن و تاوان دادن ایستاده ایم! همه مستکبران و جنایتکاران عالم بدانند که ما هر چقدر دلمان بخواهد اشتباه می کنیم و به هیچ کس هم مربوط نیست! اصلا اشتباهاتمان تا انقلاب مهدی ادامه دارد... به کسی چه مربوط!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

یادمه یه روز معلم داشت تو کلاس میگفت شغل ما، شغل انبیاست...
 یکی از بچه ها اومد مزه بریزه، گفت انبیا که همشون چوپانی میکردن!
معلم هم نه گذاشت و نه برداشت گفت : منم دارم همین کارو میکنم دیگه گوسفند...!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

ﺍولین کاری که تو بچگی دوست داشتم خودم یاد بگیرم ناخن گرفتن بود

چون مادرم همیشه بند اول انگشتمو جزء ناخن حساب می کرد!

***********

دقت کردین !؟
این منبع موثق دهن لق‌ ترین آدمیه که تا الان دیدم!

**********

میدونین چرا باباها تو زمستون گرمشونه تو تابستونم سردشونه !؟
اگه شماهم یه بار برین قبض ها رو پرداخت کنین کل تنظیمات بدنتون بهم میخوره!

**********

دوست داشتن کسى که دوستت نداره ؛ مثل این میمونه که تو فرودگاه منتظر کشتى باشى!

***********

دخترا دنبال پسری میگردن که آینده ی خوبی داشته باشه !
پسرا هم دنبال دختری میگردن که گذشته ی خوبی داشته باشه !!!

**********

فکرشو بکن اگــــه بابات میتونست فکرتو بخونه
اون موقع هر ۵ دقیقه یه چک محکم میخوردی!!

**********

قدیم بهش می گفتن بی غیرت

حالا می گویند: پسری با افکار مدرن !

**********

یه رفیق داریم اسطوره مشکلاته، بدشانس، بدهکار، تنها، مشروط ، داداشش معتاد…! یعنی دیگه مشکلی نمونده که این تجربه نکرده باشه. زنگ زدم بهش، میدونید آهنگ پیشوازش چی بود؟؟ همه چی آرومه… من چقد خوشحالم…!

*********

خانمه سر قبر شوهرش زار میزده: دخترات کفش ندارن، پسرت لباس گرم نداره، خودم هیچی ندارم...

آبادانیه رد میشده میگه ولک، این بدبخت مرده یا رفته دبی جنس بیاره؟!

**********

از مناجاتهای یک مرد :

خدایا ، بارالها ، کودکی و طراوت را به من دادی و پس از چند سالی ستاندی ، یارب جوانی و شورش را به من دادی و پس از سالی ستاندی ، چند سالیست مرا زنی داده ای،… خواستم یادآوری کنم

**********

من و داداشم برنامه ریختیم از این به بعد سر سفره شام و ناهار از پدر و مادرای مردم تعریف کنیم
قبل اینکه ننه بابامون از بچه‌های مردم تعریف کنن !

**********

بیایید ظاهر بین نباشیم !
بعضیا ممکنه در ظاهر بیشعور بنظر بیان
اما وقتی باشون میگردیم و بیشتر میشناسیمشون
می بینیم باطنن هم بیشعورن !

**********

با چنگال ماست خوردن
توی فرقه ی ما منطقی تر از اینه که از جات بلند شی بری قاشق بیاری !

**********

به راننده تاکسی میگم: مسیر آخرتون کجاست؟
برگشته با حرص میگه:
خونمون، میای؟؟؟
ملت اعصاب مصاب ندارنا...

*********

یه فامیل داریم ۲۸ ساله بیکاره
اگه دو سال دیگه بیکار بمونه بازنشسته میشه!

+ نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

تابلو، نقاش را ثروتمند کرد.
شعر شاعر، به چند زبان ترجمه شد.
کارگردان، جایزه ها را درو کرد...
و هنوز سر همان چهارراه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود...

شاعر: نمی دانم

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

زندگی شعر کوتاهی است که بیتهای آغازین آن ترانه های شاد کودکانه، چند بیت آن عاشقانه، برخی از ابیات آن عارفانه و بیتهای پایانی آن مرثیه های غمگنانه است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

افاضات شیخ ما

روزی شیخ ما را قدس الله روحه گفتند: ای شیخ! در بلاد ما فرقه ای از لوطیان و منور الفکران باشند که گویند می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن، نظر شیخ چیست در این مقام؟

شیخ مدتی سر به جیب تفکر فرو برد و گفت: آنان بیجا کرده اند و شکر زیادی خورده اند! در مذهب ما می خوردن و منبر سوزاندن به هیچ گونه روا نباشد. ما چنین گوییم که می نخور منبر نسوزان ولی تا توانی مردم آزاری بکن. زیرا که اگر می بنوشید عقلتان زایل گردد و محتسب نیز بر شما تازیانه خواهد زد. و اگر منبر بسوزانید روا نیست زیرا ممکن است محراب و منبر به کمرتان بزند و شما را سقط نماید! اما اگر هرآینه مردم آزاری نمایید نه قاضی و محتسب بر شما حد جاری خواهد نمود و نه به کمرتان خواهد زد. تا توانید مردم آزاری بکنید و شلتاق بنمایید و ابدا غصه روز جزا را نخورید و هراس به دل راه مدهید. زیرا تا هنگام روز جزا که چوب در آستین و دسته بیل در آنجایتان فرو کنند خیلی مانده است! تا آن روز کی مرده کی زنده!!

چون مریدان چنین بشنیدند از این سخن حکیمانه نعره ها کشیدند و بیهوش بیفتادند و از آن روز مریدان همگی هم پیمان شدند که هرگز می ننوشند و منبر نسوزانند ولی آنقدر که در توان دارند در کوی و برزن مردم را آزار رسانند و دهان خلق الله را سرویس نمایند تا جان به جان آفرین تسلیم همی نمایند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

منطق چیست؟

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف، من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟

 شاگردان یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه !

استاد گفت : نه، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا پسرها می گویند : تمیزه !

استاد جواب داد : نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید :

خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

استاد گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو!

استاد این بار توضیح می دهد : نه، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.

استاد در پاسخ گفت : خوب. پس متوجه شدید، این یعنی: منطق !

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!

 متاسفانه امروز در کشور ما دین، سیاست، اخلاق، مذهب و معیارهای انسانی و الهی همه در چنبره این نوع منطق گرایی عجیب وغریب گرفتار گردیده و روح و روان مردم را همچون موریانه از درون می خورد و می پوساند. مردم دارند آرام آرام به این نوع تفکرات و روانپریشی ها عادت می کنند و درد آن را کمتر و کمتر حس می کنند. چه عوام الناس و مردم کوچه و بازار و چه کسانی که ما آنها را تحصیلکردگان و روشنفکران و حکمرانان و دولتمردان و متولیان هدایت جامعه می دانیم همگی به این منطق سفسطه آمیز تن داده ایم. در این کشور هیچ معیار و مبنای ثابتی برای اثبات یا نفی چیزی وجود ندارد. در این جامعه دروغ گفتن می تواند از گناه کبیره بودن و زشت ترین کارهای جهان، به مرز واجب عینی و کار بسیار پسندیده تبدیل شود.

رنگ سبز می تواند از مقدس ترین رنگها شمرده شود و در عین حال می تواند از رنگ سیادت و نماد پیامبری، به رنگ لجن و نماد پستی و کثیفی تبدیل شود. بستگی به این دارد که شما در کدام طرف ایستاده باشی.

خرید و فروش و معامله و کسب و کار و تولید می تواند از عملی مقدس و جهاد در راه خدا و ثروت آفرینی، در یک چرخش 180 درجه، به حد زالو صفتی و دزدی و اختلاس گری و عیاشی تنزل نماید و بالعکس... بستگی دارد که شما کدام طرف قضیه ایستاده باشید.

مثلا یک مدیر موفق، شهردار موفق یا رییس جمهور موفق می تواند در عرض چند ماه یا چند ساعت دقیقا از یک الگوی موفق و یک اسطوره، به انسانی بی شرف، جاسوس، دزد، ناکارمد و فرصت طلب تبدیل شود ، آن هم با ادله متقن و محکم و با هزاران سند و مدرک قاطع و محکمه پسند!! و البته بالعکس آن هم صادق است. یعنی یک مدیر ناتوان، ناکارآمد و فاقد اخلاق، می تواند با اسناد محکم، به یک اسطوره و معجزه هزاره تبدیل شود...

یک کالای خاص می تواند یک روز فاسد و سرطان زا باشد و همان کالا می تواند فردا کاملا بهداشتی و سالم باشد. و فردا دوباره می تواند سرطان زا باشد... بستگی دارد شما از چه زاویه ای به قضیه نگاه کنید و منافع شما کدام طرف را اقتضا نماید.

همکاری و مذاکره کردن با یک گروه و جریان می تواند عملی انسانی، قانونی و حکیمانه و عین حق بوده باشد و درعین حال فردا می تواند همین همکاری، عملی بد و ضد منافع ملی و ضد دینی و غیر شرعی شمرده شود.

دزدی و حرام خواری را اگر همسایه من یا رقیب من انجام دهد بسیار کثیف و زشت و ناپسند است اما وقتی نوبت دزدی به من رسید عملی بسیار لازم، پسندیده، موافق عقل و شرع و اخلاق شمرده می شود و هزاران استدلال منطقی هم بر آن ارایه می شود...

در اینجاست که علمای علم الاجتماع و حکما و متفکرین می گویند چنین اجتماعی دقیقا به دوران انحطاط یونان باستان و عصر قبل از سقراط سقوط کرده است. دورانی که سوفسطاییان در این کشور اخلاقیات را قبضه کرده بودند و بر ویرانه های اخلاق متلاشی شده در این کشور حکومت می کردند. در آن دوران عقاید، افکار و بنیانهای فکری واخلاقی آنچنان متزلزل شده بود که جامعه به فاسد ترین شکل خود رسیده بود. خطبا و وکلای دادگستری با سفسطه بافی و مغالطه، از یک جنایتکار می توانستند انسانی معصوم بسازند و از یک حوری می توانستند دیوی وحشتناک ارایه نمایند و بالعکس...

در چنین جامعه طاعون زده ای، اخلاق و دانش هیچ گونه ارزش و اعتباری نداشت و اگر کسی هم چیزی می آموخت و دانشی کسب می کرد فقط برای غلبه در مناظرات و محاکمات بود تا از این طریق مزدی بستاند و مالی کسب کند. در این زمان انسانی پیامبرگونه همچون سقراط ظهور کرد و نام خود را فیلسوف یعنی «دوست دار دانش» گذاشت تا جامعه را از انحطاط فکری و اخلاقی آن روز نجات دهد و جامعه ای اخلاقی و استوار بر اصول ارزشهای انسانی و بدون اعوجاج بنا نماید. ولی از آنجا که جامعه فاسد آن روز آماده شنیدن سخن حق نبود و اخلاقیات تنزل کرده بود و جوانان و پیران جامعه غرق در شهوت و ثروت و جاه و مقام و حرام خواری بودند سقراط را محاکمه و او را مجبور به نوشیدن شوکران کردند.

البته سقراط جهادش بی نتیجه هم نماند و حکیمانی همچون افلاطون و ارسطو این نهال نوپا را آبیاری کردند تا به بار نشست و یونان دوباره مهد حکمت شود ولی سوفسطاییان در طول سالیان دراز اخلاق و دانش را به لجن کشیدند و آن را با تفکرات معوج خود نابود کردند.

 خدایا! ما را از سقوط در جهنم انحطاط اخلاقی بازدار و به این ملت قدرت بازآفرینی و درمان نمودن جان و روان بیمار خود را عنایت کن.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

نمره نقاشی

پسر کوچولو از مدرسه آمد و دفتر نقاشیش را پرت کرد روی زمین! بعد پرید بغل مادرش و زد زیر گریه! مادر با نوازش آرامش کرد و از او خواست که برود لباسش را عوض کند. سپس دفتر را برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک صورت مادرش را کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور آن، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»

فردای آن روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌توانم معلم نقاشی پسرم را ببینم؟»

مدیر هم با لبخند گفت: «بله، لطفا منتظر باشید.»

معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: «ببخشید، من نمی‌دانستم…، شرمنده‌ام.»

مادر دستش را به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت.آن روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه آمد با شادی دفترش را به مادر نشان داد و گفت: «معلم مان امروز نمره‌ام را کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم، اشتباهی یک دندانه کم گذاشته بودم!»

بیایید اینقدر ساده به دیگران نمره‌های منفی ندهیم و اینقدر راحت دلی را با قضاوتهای غلط‌ نشکنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

مصطفی رحماندوست: متاسفانه در سال‌های اخیر به قدری ویروس احمقانه‌ی تبلیغ؛ رسانه ملی را آلوده کرده که هیچ رغبتی به دیدن برنامه‌های آن ندارم. 16/7/93 خبر گزاری ایلنا

پی نوشت: جانا سخن از زبان ما می گویی!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

مطالب قدیمی‌تر