من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد

صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد

من آن شهاب شرار آشنای شعله ورم

که جز برای زمین خوردن آفریده نشد

من آن فروغ فریبای آسمان گردم

که با تمام درخشندگی سپیده نشد

من آن نجابت درگیر در شبستانم

که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد

نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج

حریر عصمت پیراهنش دریده نشد

من از تبار همان شاعرم که سروِ قدش

به استجابت دریوزگی خمیده نشد

همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم

که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد

رفیق من! همه تقدیم مهربانی تو

اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد

محمد سلمانی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

خشکسالی

مرحوم راغب اصفهانی در محاضرات الادبا لطیفه ای دارد که می گوید:

مردی اصفهانی پیش خلیفه شکایت از خشکسالی می‌کرد.

ناگهان بادی از او خارج شد.

مرد محکم و بی هیچ تشویش گفت:

یا امیرالمؤمنین! این نیز از ‌آفت خشکسالی است!

نکته:

با این وضع بی آبی و خشکسالی که در کشور حاکم است اگر کار به پوشک و ایزی لایف نکشد و به همان باد قناعت نماید خوب است!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

به شب و پنجره بسپار كه بر می گردم
عشق را زنده نگــه دار كـه بر می گردم
بس كن این سر زنش "رفتی و بد كردی" را
دست از این خاطـره بردار كــه بر می گردم
دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است
تكیــه كـــن بــــر تن دیــــوار كــه بر می گردم
بین ما پیشترک هر سخنــی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار كه بر می گردم
گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
بــــه همــان دیده بیدار كـــه بر می گردم
پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی رف آینه بگذار كه بر می گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجـــره بسپار كــــه می گردم

امید مهدی نژاد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

 

چه استراحت خوبی است در جوار خودم

خودم برای خودم با خودم کنار خودم

 همین دقیقه که این شعر را تمام کنم

از این شلوغ شما می روم به غار خودم

 اگر مجال دهد روزگار می خواهم

دوباره حافظه باشد در انحصار خودم

 به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد

به گوش او برسانید رهسپار خودم

 چه لذتی است در این صبح سرد پاییزی

کنار پنجره باشم در انتظار خودم

 گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید

خودم گلی بگذارم سر مزار خودم

 اگر چه این همه سخت است نازنین بپذیر

دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم 

احسان افشاری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

آیت الله جوادی آملی:

کاسبی اسلامی با نوشتن بسم الله روی مغازه‌ها ممکن نمی‌شود   

آیت‌ الله العظمی عبدالله جوادی آملی، ظهر یکشنبه در درس تفسیر خود اظهار داشت: برای اسلامی شدن سبک زندگی باید به دستورات قرآن عمل کنیم وگرنه با نوشتن بسم الله بر سردر یک مغازه و چسباندن عکس امام و رهبری نمی‌توان آن را دینی کرد.

وی افزود: کسب اسلامی وقتی است که کاسب به دستورات اسلامی پایبند باشد وگرنه روش کنونی که تا ساعاتی از صبح می‌خوابیم و بعد تا ساعاتی از شب در مغازه‌ها باز است با سبک زندگی دینی سازگار نیست.

این مفسر قرآن اظهار داشت: خداوند فرمود شب را برای آسایش قرار دادیم مگر اینکه بیداری آن برای ضرورت باشد، و ائمه نیز فرموده‌اند که حق چشم را اگر کسی ادا نکند و شب کار کند حرام است البته تقسیم کار در شیفت‌های مختلف چیز دیگری است.

وی در ادامه به بحث شفاعت پرداخت و اضافه کرد: مشرکان تصور می‌‌کنند که غیر خدا می‌تواند مشکل آنان را حل کند ولی تصور باطل و خیالی است زیرا اصنام و بت‌ها نمی‌توانند برای خودشان کاری انجام دهند چه رسد برای دیگران.

آیت الله جوادی آملی به رزاقیت خدا به عنوان یکی از اسماءالله و از جمله نعمت‌های او به بشر اشاره کرد و گفت: رزاقیت خدا به معنای این نیست که او روزی دهنده است و دیگران هم هستند اما در رتبه کمتر بلکه تمام رزق از خداست و دیگران هم رزق او را به افراد دیگر می‌دهند.

وی خواب را از جمله نعمت‌های خدا دانست و افزود: خدا فرمود در عالم خواب چه کسی شما را می‌ غلتاند، چه کسی شما را از خطرات می‌‌رهاند و بعد خودش فرمود ما شما را‌ تر و خشک می‌کنیم. اما متأسفانه ما به این مسائل بی توجه هستیم چون سبک زندگی ما اسلامی نیست .

وی تاکید کرد: اگر زندگیمان مطابق سبک اسلامی باشد شب، زمان رفتن به مسجد و وقت گذاشتن برای خانواده و فرزندان و راز و نیاز با خداست.

خبرگزاری مهر یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳   

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

 عشق نامه

 سردفتر عالم معانی عشق است 

سربیت قصیده جوانی عشق است 

ای آنکه خبر نداری از عالم عشق 

این نکته بدان که زندگانی عشق است

خیام نیشابوری 

از شبنم عشق خاک آدم گل شد 

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد 

صد نشتر عشق بر رگ روح زدند 

بک قطره از آن چکید و نامش دل شد    

مولوی

گر با غم عشق سازگار آید دل

برمرکب آرزو سوار آید دل

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد به چه کار آید دل

ابو سعید ابوالخیر 

عشق است که شیر نر زبون آید از او

از هر چه گمان بری فزون آید از او

گه دشمنیی کند که مهر افزاید

گه دوستیی که بوی خون آید از او

ابوسعید ابوالخیر 

 

با عشق روان شد از عدم مرکب ما

روشن زشراب وصل دائم شب ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما

تا صبح عدم خشک نیابی لب ما

مولوی

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا

نی اول و نی آخر و آغاز مرا

جان می دهد از درون آواز مرا

کی کاهل راه عشق درباز مرا

مولوی

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

یکی از خبرگزاری ها که نمی خواهم اسمش را ببرم؛ ( البته سایت تسنیم نیست!) در تاریخ 12 آذر 93 در مذمت آقای علی مطهری نماینده مجلس شورای اسلامی نوشته است:

... اگر علی مطهری فرزند شهید مطهری نبود، مردم به وی برای حضور در مجلس رأی می‌دادند؟

اگر علی مطهری فرزند شهید مطهری نبود، با توجه به سطح سواد و تحصیلات، آیا امروزه جایگاهی بالاتر از یک عضو هیئت علمی متوسط به پایین در یکی از دانشگاه‌های در بهترین حالت متوسط، می‌شد برای وی متصور بود؟

اگر علی مطهری فرزند شهید مطهری نبود، نظرات خاص وی این‌همه برای رسانه‌ها و بیگانگان حائز اهمیت می‌شد؟

اگر علی مطهری فرزند شهید مطهری نبود...

*************

مفهوم تلویحی سخنان فوق این است که ما مردمان بت پرست و کوتاه فکری هستیم که اگر کسی را برای نمایندگی انتخاب می کنیم فقط به خاطر شهرت آبا و اجداد و قبیله اش است و گرنه، خود اشخاص و شایستگی افراد، برای ما هیچ ارزش و اهمیتی ندارد!!!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

امروز از هر کس بپرسید که ما در چه عصری زندگی می کنیم خواهد گفت عصردانش، تمدن، آزادی و عصر انفجار اطلاعات...، آیا شما هم اینطور فکر می کنید؟

آیا براستی ما الان دانشمند و متمدنیم؟ ما الان خیلی آزادیم؟ و اطلاعاتمان خیلی زیاد است؟!

این سوالی است که ممکن است به ذهن هر کس بیاید و سوال خوبی است. در مورد ارزش فلسفه و عقل گرایی و نقش آن در رشد تمدنها و فرهنگها، این سوال مطرح می شود که اگر عقل بشر و اندیشه های فلسفی او، می تواند پرده از حقایق پنهان بردارد و راه و چاه را به انسانها نشان دهد پس چرا انسان امروز با همه دانش اندوزی و خردورزی هایش به چنین مصیبتهای عظیمی گرفتار آمده است؟

جهان امروز با بحران های زیادی درگیر است. بحرانهایی همچون جنگ، ویرانی و خشونتهای بی اندازه ، جنگ فقر و غنا و شکاف طبقاتی ، گسترش فقر و گرسنگی در جهان، اعتیاد و طلاق، دزدی و تبهکاری های سیستماتیک و سازماندهی شده، آلودگی هوا ، تغییرات اکو سیستم زمین و تخریب منابع زمینی و زیر زمینی، مصرف گرایی بیمارگونه، شکاف نسلها، مفاسد اخلاقی و ویرانی کاخ ارزشهای انسانی و اخلاقی، بحران هویت، پوچ گرایی، تنهایی و سرگردانی نسل امروز و غیره و غیره که هر روز جهان را به کام خود می کشند.

این سوال یکی از دغدغه های متفکرین و بلکه کل بشر است و منحصر به این منطقه یا آن کشور و فلان ملت هم نیست. این سوال حقیقتی در پس آن نهفته است که اگر به آن دقیق جواب داده شود بشر می تواند از کژراهه ای که امروز در آن گرفتار است نجات یابد.

به نظر می رسد این سوال یک پاسخ سطحی و اجمالی و یک پاسخ عمیق تر و بنیادی تر دارد. پاسخ اجمالی شاید این باشد که اگر جامعه جهانی را یک خانواده بزرگ بدانیم، همچنانکه اکنون به یک دهکده جهانی تبدیل شده است، در جمع یک خانواده، تا وقتی که فرزندان کوچک و اطفال خردسال هستند مشکلات چندانی در اداره این جامعه به چشم نمی خورد و نشاط و شادی و صلح و آرامش برقرار است. زیرا قلمروی فکری و خواسته های کودکان بسیار کوچک و آرزوها و ایده هایشان خیلی بسیط است. درک عقلی آنان از جهان محدود است و نیازهای زیادی به جز خوراک و پوشاک و بازی ندارند. آنان با اسباب بازی های ساده خود دلخوشند و قهر و آشتی آنها به خشونت نمی انجامد. آنها فطرتشان پاک تر و طبیعت شان مسالمت جویانه تر و از بزرگسالان قانع ترند. اما وقتی همین اطفال بزرگ تر شدند طبعا نیازها و خواسته ها و آرزوهایشان نیز به اقتضای رشد عقلی شان بزرگ تر و غم و شادی آنان نیز بزرگ تر می شود. آنان دیگر به اسباب بازی های خرد بسنده نمی کنند. آنان نیاز به عشق ورزی و ازدواج و مسکن و موقعیت اجتماعی بهتر دارند. اداره آنها به لحاظ رشد نیروی عقلی و بدنی، مشکل تر است. آنان در سن نو جوانی و جوانی طعم احترام و تحقیر را بیشتر احساس می کنند. پدر و مادر برایشان دیگر آن قهرمانی که زمانی آن را در ذهن خود می پنداشتند نیستند و به انتقاد از رفتارهای آنان می پردازند. بنابراین همان خانواده خوشبخت دیروز، امروز دیگر خوشبخت نیست. زیرا فرزند نیازهایش بیشتر و توقعاتش از پدر و مادر بالاتر رفته است. مدیر خانواده باید هزینه بیشتری برای فرزندانش بپردازد. چه هزینه های مادی و چه هزینه های روانی خانواده بالاتر رفته است. بنابراین کودک دیروز، در سنین جوانی قلمرو فکری و آرزوهایش توسعه یافته و برای پدر و مادر و جامعه خود مشکلاتی به بار می آورند . در اینجا طبیعی است که سرپرست خانواده احساس کند در یک نقطه یا مناطقی، راه را اشتباه رفته است و از عهده کنترل خواسته های فرزندان به خوبی برنیامده است. از نظر مادی و یا از نظر روانی و تربیتی نتوانسته است از عهده خانواده برآید. بنابراین فرزندان به ارضاع نیازهای مشروع خود اصرار می ورزند و اگر از آن طریق میسر نباشد به راههای نامشروع روی می آورد و بحرانهای مختلف پدید می آید.

دقیقا جامعه امروز همین حالت را پیدا کرده است. بخشی از مشکلات جامعه جهانی و خانواده جهانی به سبب آن است که انسانها از نظر فکری و رشد عقلی و اجتماعی و امثال آن در طی دهها قرن گذشته در طفولیت به سر می بردند و حالا به سن نوجوانی و رشد عقلانی بیشتر رسیده اند و با رشد علم و دانش و فن آوری نیازهایش هم متناسب همان رشد تعریف می شود. همه مصیبتها اکنون از آنجا ریشه می گیرد که جهان از نظر عقلی و فنی و علمی رشد کرده است و از رهبران خود طلبکار است و عملکردهای بدون منطق آنان را نمی پذیرد. با اینکه رهبران خانواده جهانی از نظر علمی و تکنولوژیکی رشد کرده اند ولی از نظر اخلاقی و معنوی رشد چندانی نکرده است یا به بیراهه رفته است. همچنانکه ممکن است شخصی از نظر جسمی، اندامی درشت و بدنی محکم داشته باشد ولی از نظر هوشی و رشد عقلی ناقص العقل مانده باشد. چنین شخصی طبعا بیشتر می تواند مایه زمت شود تا انسانی که حثه نحیفی دارد. بنابر این حداقل قضیه این است که تربیت کنندگان جامعه جهانی از رشد سنی و عقلی از فرزندانشان عقب مانده اند.

به همین سبب از اوایل قرن بیستم، فلاسفه جدید غربی و افکار پست مدرنیستی، به نقد و نفی دستاوردهای چند صدساله تاریخ تفکر غرب پرداخته اند و با حسرت به روزهای خوش دیروز نگاه می کنند. زیرا می دانند تندروی و کندروی های چند صد ساله دانش غرب باعث شده است که فرزندان تمدن جدید، لوس و تنبل، زیاده خواه و از خودراضی و بی اعتقاد به همه چیز بار بیایند.

 بنابراین بخشی از فجایع امروز جهان به ذات فلسفه و تفکر و عقلانیت و عقل اندیشی انسانها بر نمی گردد بلکه این از خواص طبیعت آدمی است که کمال جویی و برتری طلبی و افزون خواهی در ذات او نهفته است. اما مدیران جامعه نتوانسته اند برای غریزه زیاده خواهی حیوات دو پا، تدبیر لازم را بیاندیشد و مسیر کمال حقیقی را به فرزندان خانواده جهانی بیاموزند. هنوز حقایق اصلی و بنیادی، برای متفکران مکتوم و پوشیده مانده است. به عبارت دیگر معلوم می شود هنوز عقلانیت و تکامل فکری و معنوی جهان بیش از اندازه کاستی دارد علیرغم اینکه راه زیادی را آمده است و چیزهای زیادی را آموخته است.

جواب بنیادی تر به سوال فوق نیز از لابلای سخنانی که گفتیم روشن می گردد و آن این است که جهان ما پر از حقایق ریز و درشت و پیدا و پنهانی است که ما را احاطه کرده اند و هنوز از دید ما پنهان مانده اند. انسانها واقعا نیاز به شناخت این حقایق دارند تا آنان را سیراب و عطش آنان را فرونشاند و آنان را خوشبخت نماید نه آنکه همچون پستانکی او را فریب دهد. این حقایق و مفاهیم در ذات جهان وجود دارند چه بخواهیم و چه نخواهیم. چه آنها را ببینیم و چه نبینیم. مقدار زیادی از این حقایق در تاریکی هستند و ما از مشاهده آنها عاجزیم چونکه چشمان ما و به عبارتی چشمان عقل و قدرت دراکه ما، هنوز به آن حد از روشنایی و نور نرسیده است که حقایق پیرامون خود را دقیق ببیند و شاید چشم عقل با عینک سیاه و تیره انسان پرستانه پوشیده شده است. گاهی به برخی ازحقایق و مفاهیم تا حدودی دست یافته و آن را توانسته ایم درک کنیم. به عنوان مثال اتومبیل و هواپیما از واقعیات و حقایقی هستند که در زمان انسانهای هزار سال پیش هم وجود داشتند ولی چون قدرت دراکه و چراغ قوه عقل آنها آنقدر نور نداشت نمی توانستند آن را ببینند. لذا اگر کسی به آنان می گفت که چند سال دیگر آدمها پرواز می کنند به او می خندیدند. هنوز هم مفاهیم و حقایقی وجود دارند که حتی برای ما انسانهای امروز غیر قابل باور و خنده دار می آیند.  بشر زمانی از انرژی هسته ای، کامپیوتر و امثال آن چیزی نمی دانست ولی به معنای آن نیست که قبلا در بطن جهان ما وجود نداشتند.

همچنین تئوریها و نظریه های مختلف در زمینه های علوم انسانی نیز از همان حقایقی هستند که وجود داشته و دارند و فقط به تمرکز و تفکر نیاز داشتند تا از لابلای رفتارهای انسانی و مبانی اندیشه های علمی استخراج شوند.

حتی می توان گفت حقایقی وجود دارند که بشر شاید تا آخرین روز زندگی بر روی کره زمین هم، آنها را کشف نکند. همانطور که خیلی از حقایق به مرور زمان و به صورت کاملا اتفاقی برای بشر آشکار شده و می شود. مثلا از دیر باز تا کنون سوالی ذهن بشر را مشغول کرده بود و آن این بود که حکمت و علت آفرینش مار و حیوانات موذی از این قبیل چیست؟ اما بشر بعد از شکار مارهای یک منطقه در هندوستان، متوجه شد که آفت های زیادی به مزارع رسید و مردم زیادی در آن منطقه، دراثر مسمومیت، بیمار شدند. بعد از تحقیقات زیاد، دانشمندان دریافتند که یکی از خواص وجود مارها در هر جا، سم زدایی و جذب یا دفع سموم و آفات موجود در هر منطقه است و به همین علت، بعد از کشتن مارهای آن منطقه، فضای آنجا بیش از حد سمی شده است.

بشر مدعی تمدن، امروز و هر روز، در حال جدال با دانسته های و نادانسته های خود به سر می برد. هنوز بشر نمی داند چکار کند تا افسرده نشود؟ هنوز بشر نمی داند چکار کند که جنگ نشود و مثل آدمیزاد زندگی کند! هنوز عده زیادی نمی دانند باید با همسر، فرزندان، همسایگان، همکاران و مشتریان خود چگونه رفتار کنند! هنوز مردم زیادی نمی دانند که باید تابع قانون و مقررات اخلاقی و مذهبی باشند یا خیر؟ عده ای بسیار زیادی هنوز نمی دانند هدف از جهان خلقت چیست و چرا باید وجود جهان آخرت را بپذیرند. هنوز عده زیادی نمی دانند آیا خدایی وجود دارد یا خیر...؟

با وجود این همه جدال بی پایان که بشر با جهان پیرامون خود دارد آیا هنوز هم فکر می کنیم الان عصر دانش است و ما دانشمندیم؟ الان عصر تمدن است و ما متمدنیم؟ یا باید جهان خود را جور دیگر تعریف کنیم؟ شاید بهتر است بگوییم هنوز در ابتدای جاده تمدن و دانش و فلسفه قرار داریم. ولی از آنجا که فلسفه غرب در نوعی پیله خودبزرگ بینی و انسان مداری فوق العاده گیر کرده و در تاریکی خودساخته به دام افتاده است نمی تواند حقایق پنهان مانده اخلاقی و تربیتی و معنوی را مشاهده کند و به فرزندان خود بیاموزد 

نتیجه اینکه، بشر با همه رشد علمی و صنعتی و فنی خود، تازه به بخش بسیار کوچکی از حقایق عالم آفرینش دست یافته است. یعنی انسانها با استفاده از چند شعله ی ضعیف ازعقل، توانسته اند به برخی حقایق دست یابند اما به خیلی از حقایق هنوز دست نیافته اند و شاید حقایق پنهان مانده مهم تر از حقایق کشف شده باشد. بنابر این وقتی که خداوند انسان را ستایش می کند و او را برگزیده ترین موجودات می داند به خاطر این است که در او نیروی شگفت انگیزی نهاده شده است به نام عقل، که موهبتی الهی است و نیرویی است که نهایت ندارد و قوه دراکه آن نه پایان می یابد و نه کهنگی می پذیرد. اما در اثر استفاده نکردن از این موهبت این نیروی شگفت انگیز و تکامل آفرین رو به ضعف و سستی و بیماری می گذارد و بشر از این جهت آسیبهای جبران ناپذیر می بیند.

نکته ی دیگر که بسی شگفت انگیز تر است، این است که حقایق علمی فلسفی و تکنولوژیکی که تا کنون بشر بدان دست یافته است هنوز متعلق به دنیای مادی است که ما در آن زندگی می کنیم و با جسم مادی و حواس مادی پنج گانه خود می توانیم آنها را درک کنیم. اما موازی جهان مادی، جهان دیگری وجود دارد به نام جهان غیب یا جهان ملکوت که حقایق آن، بسیار فراتر از قدرت درک ما و حواس ظاهری ماست. این حقایق بسیار هوش رباتر و مسحور کننده ترند. حقایقی که دستیابی به آنها، سخت تر و درک آن ها شگفت انگیز تر و بسیار لذت بخش تر است، این حقایق همان اموری هستند که جهان بر اساس آنها و به خاطر آنها آفریده شده و همانها دلیل خلقت عقل و عامل تکامل برای بشر است. این حقایق غیر مادی وغیرقابل رویت و دور از دسترس انسانهای مادی و دون همت است، رویت این حقایق باعث رسیدن او به جایی است که به جز خدا نبیند. با درک این حقایق انسان به جایی می رسد که، آنچه خواهد دلش همان بیند وآنچه بیند دلش همان خواهد. کشف این حقایق آخرین و مهمترین غایت و هدف عقل، فلسفه و خردورزی است.

آن حقایق کدامند؟

طبق نصوص قرآن و احادیث قطعی و تحقیقات علمی و عقلی، دانشمندان و حکما، می گویند جهان بر دو بخش تقسیم می شود که عبارتند از: جهان طبیعت و جهان ماورای طبیعت،

به این دو جهان، عالم ماده و عالم مجردات، یا جهان ظاهر و باطن، یا عالم غیب و شهود و نیز عالم ملک و ملکوت نیز گفته می شود. حقایق و شگفتیهای جهان باطن و عالم غیب آنقدر عظیم و گسترده است که در کنار عالم طبیعت و عالم ماده همچون سنگریزه ای در مقابل اقیانوس است و عقول عادی از مشاهده و تحمل آن عاجزند و در باور انسانهای فرومایه نمی گنجد. این حقایق اموری هستند که نهایتا سعادت هر دو جهانی انسان را رقم می زنند و فوق آن دیگر بشر آرزویی ندارد. اما افسوس که تا آن مرحله ظلمات زیادی بر سر راه است و همرهی خضر را می طلبد.

ادامه...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

تصور کنید بعد از 48 ساعت کار طاقت فرسا و دو روز بی خوابی، سر خود را به زمین می گذارید و بعد از چند لحظه به خوابی عمیق و سنگین فرو می روید. در حال خواب، شما را به مکانی منتقل می کنند که قبلا آن را ندیده اید. بعد از یک خواب طولانی، در حالی که تشنه و گرسنه هستید، چشمهای خود را باز می کنید و خود را در تاریکی مطلق می یابید. در مکانی تاریک و بدون هیچگونه روزنه ای که شما را با دنیای پیرامونتان ارتباط دهد. در این لحظه چه می کنید؟

در این لحظه حتما از این همه سیاهی و تاریکی محض که چیزی را نمی توانید ببینید و نمی دانید در کجای این جهان پهناور قرار دارید دچار وحشت شده و ترس شما را فرا می گیرد و جهان هستی برایتان بی معنی و تیره و تار می شود. مشکل دیگراین است که مطلقا نمی دانید چه باید بکنید. چون نمی توانید در تاریکی مطلق کاری بکنید، حتی نمی دانید باید از کجا شروع کنید. گویا در حالت فلج به سر می برید.

ممکن است بگویید اول کاری که می کنیم این است که چراغ را روشن می کنیم.

بله! پیشنهاد خوبی است، اما کدام چراغ؟ شما در تاریکی مطلق مگر می دانید چراغ کجاست و چه شکلی است؟ در آن تاریکی مطلق، هرقدمی که بر می دارید ممکن است آخرین قدمتان باشد. چون ممکن است پایتان را بر روی مین بگذارید و یا با قدم زدن، از لبه بام چند طبقه به روی زمین سقوط کنید.

حال فرض کنید در این لحظه ی پر از بیم و امید و ترس کشنده، یک نفر ناگهان چراغها را روشن می کند و شما مشاهده می کنید که در باغی بزرگ و تالاری وسیع و مجلل قرار دارید که پیرامونتان پر از مبلمان و پرده های زیبا و انواع گلهای لطیف است و در و دیوار با رنگهای زیبا و جادویی نقاشی شده است و بر روی میز، انواع خوراکی و میوه های پاکیزه قرار دارد که می توانید از آن ها استفاده کنید.

تا چند لحظه پیش، از بدبخت ترین موجودات عالم بودید که نمی دانستید چه باید بکنید حتی از سد جوع و رفع عطش کردن عاجز بودید ولی حالا در بهشتی قرار دارید که تصورش را هم نمی توانید بکنید.

البته این داستان می تواند اینگونه رمانتیک و خوشحال کننده هم نباشد. یعنی فرض کنید وقتی چراغها روشن شد خود را در یک غار بسیار کثیفی می بینید که در و دیوار آن چرک و سیاه و اطرافتان پر از شیشه های شکسته و اشیای برنده است و انواع مار و عقرب و حشرات موذی از در و دیوار آن بالا می روند و کف غار پر از مین هایی است که روی زمین قرار دارند. به هر طرف که نگاه می کنید خطری شما را تهدید می کند.

مشاهده این غار وحشتناک، مسلما مثل تالار مجلل، خوشحال کننده نیست ولی همین که از تاریکی مطلق بیرون آمده اید بازخیلی خوشحالید. زیرا مبارزه با خطراتی که شما را احاطه کرده است در روشنایی، برایتان بسیار آسان تر و خوشایندتر است از زندگی کردن در تاریکی با مار و عقربهایی که آنها را نمی بینید.

حالا لطفا از جهان تخیل بیرون بیایید تا برگردیم به جهان واقعی. آری، داستان تخیلی بالا، ماکت کوچکی است از جهانی که در آن آفریده شده ایم و در آن زندگی می کنیم .

انسانهای نخستین که در عصر شکار و غار نشینی زندگی می کردند دقیقا در ظلمت و تاریکی محض زندگی می کردند. با اینکه هر روز خورشید می تابید و چشمشان زمین و آسمان را می دید اما دنیایشان تاریک بود و حقایق پیرامون خود را نمی دیدند. آنان همیشه در ترس و وحشت از دنیای اطراف خود بودند. آنها نمی دانستند برای زنده ماندن و فرار از سرما و گرما و گرسنگی و بلایای طبیعی چکار باید بکنند و از کجا شروع کنند. آنان نه از خانه و مسکن چیزی می دانستند و نه از وسایل گرمایش و سرمایش و نه مواد غدایی که با آن سد جوع کنند اطلاعی داشتند. اما همه اینها در یک قدمی آنان قرار داشت. آنان می توانستند کلید برق را بزنند و جهان تاریک برایشان همچون روز روشن شود اما آنقدر رشد نکرده بودند که دانش فیزیک و شیمی و فلسفه و جبر و ریاضیات را بدانند و لذا از همه امکانات و ابزارهایی که بالقوه در اطرافشان و در دسترس آنان بود کاملا بی اطلاع بودند. البته این مسئله منحصر به انسانهای عصر حجر و دوران غار نشینی هم نیست. هم اکنون در عصر جدید هم انسانهایی هستند که همانند آنها در تاریکی محض زندگی می کنند.

جهانی که در آن زندگی می کنیم و دانشمندان و حکما به آن عالم شهود یا عالم طبیعت می گویند مملو از حقایق بسیاری است که در مرحله اول برای ما ناشناخته است همچنانکه برای انسانهای غار نشین ناشناخته بود. با اینکه ما در عصر دانش و انفجار اطلاعات به سر می بریم هنوز هم حقایقی هستند که بشر نمی تواند آنها را ببیند. زیرا هنوز در تاریکی به سر می بریم و چراغی نیست که ما را به آن حقایق راهنمایی کند. 

خدا وقتی انسان را آفرید و او را از بهشت به زمین فرستاد چون می دانست در جهان تاریک و ناشناخته ای که او را می فرستد بدون چراغ و نورافکن قوی نمی تواند هیچ کاری بکند و بدون نور فلج خواهد بود به او چراغ قوه ای عطا کرد به نام عقل و اندیشه و تفکر. با این نعمت بزرگ، خداوند هر چیزی که برای زندگی و رفاه و لذت و تکامل بشر لازم بود به او عنایت کرد.

در واقع جهان کاینات پر از رمز و رازهای ناگشوده است که ما هیچکدام را نمی توانیم ببینیم. دقیقا همچون انسانی هستیم که خود را در تاریکی مطلق می بیند.یعنی اگر چشم خود را بتوانیم باز کنیم دقیقا خواهیم دید چه چیزهایی در اطرافمان هست که در تاریکی آنها را نمی دیدیم.

الان ما در دنیایی زندگی می کنیم که با فشار دادن یک کلید، چراغ منزلمان روشن می شود و کلی وسایل برقی منزلمان با فشار یک کلید کار می کند تا ما از سرما و گرما در امان باشیم. این به خاطر آن است که بشر بعد از چند هزار سال به کارایی عقل و خاصیت آن پی برد و آن را به کار انداخت و دانش های زیادی آفرید. همه این اختراعات و ابتکارات حقایقی هستند که در پیرامون ما قرار داشتند ولی انسانهای غار نشین آنها را نمی دیدند ولی ما امروز می بینیم. چرا؟ چون که بشر با استفاده از نیروی عقل توانسته آنها را پدیدار کند. هیچکدام از موادی که امروز در زندگی از آنها استفاده می کنیم بکباره از آسمان به زمین نازل نشدند. بلکه همه آنها موجود بودند . بشر با نیروی عقل و دانش و فلسفه آنها را تحقق بخشید.

انسانهای عصر حجر هیچ گونه وسیله زندگی در اختیار نداشتند. از سرما و گرما در امان نبودند و حتی از رعد و برق که ما از آن لذت می بریم وحشت داشتند. او مانند کسی بود که در تاریکی محض زندگی می کرد. حتی نمی دانست در اطرافش چه خبر است. انسان امروز ادامه همان انسانها غار نشین است که از برق و باران و درندگان می ترسید و از گرسنگی و سرما و گرما رنج می برد اما بعد از چند هزار سال توانست نیروگاههایی بسازد که با آن میلیونها شعله لامپ را در کشور روشن کند. او مگر چه کرد؟ او فقط از نعمتی که خدا در او قرار داده است استفاده کرد. یعنی بخشی از عقل خداداده را استفاده کرد و خود را از شر تاریکی مطلق رهانید و از غار کثیف و تاریک پیشین، توانست تالار مجهز و زیبایی بسازد به نام تمدن...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

اگر کریستف کلمب زن داشت امریکا کشف نمیشد می دونید چرا؟

چون زنش میگفت:

کجا میری؟

با کی میری؟

کی برمیگردی؟

حالا چرا تو باید بری؟

مگه چقدر بهت میدن؟

زن هم تو کشتی هست؟

چه جوری باهات تماس بگیرم؟

حالا واقعا میری اکتشاف؟؟؟

***********

هر چیز خوبی هم ما دیدیم

یا حروم بود...

یا مجازات داشت...

یا ضرر داشت....

یا ممنوع بوود....

یا گروون بود....

یا شوهر کرده بود...

***********

به یکی از آشنا ها میگم بچه هات به سن تکلیف رسیدن؟!

میگه : آره الحمدالله… هم سیگار میکشن هم فحش مادر میدن !

 ********* 

سعی کنین خودتون باشین و اگه اینی که الان هستین خودتونه ، سعی کنین خودتون نباشین !

**********

به جای اینکه لبت رو « پروتز» کنی برو مغزت رو پر« تز» کن

************

آیا میدانستید تعداد زوج یا فرد بودن آدمهای کره ی زمین به من بستگی داره ؟

*********

جمع مذکر سالم ؟!
اصلن مگه همچین چیزی ممکنه ؟

*********

از این به بعد رفتید خیابون یه نگاه کنید به راست ....

یه نگاه کنید به چپ ...

یه نگاهم بکنید به بالا شاید هواپیمایی چیزی داره میاد بخوره تو سرتون

***********

الان نشستم حساب کردم دیدم با هر دینی بمیرم باز میرم جهنم ....!!!!

*********

یه پسر خوب نه مشروب میخوره نه سیگار میکشه

نه ابروهاشو بر میداره و نه خیانت میکنه و نه وجود داره!!

*********

ترجیح میدم مجرد باشم و به همسر فکر کنم

تا این که همسر داشته باشم و به مجردی فکر کنم...!

**********

دقت کردید خواب پاییز چقدر حال میده؟!  

زمستونم که هوا سرده حال میده
بهارهم که هوا خوبه حال میده
تابستونم که زیرکول
ر خیلی حال میده...!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

زندگی احساسات و دیگر هیچ!

 خبرگزاری ایسنا- مرتضی پاشایی خواننده پاپ، صبح جمعه (23 آبان‌ماه) در بیمارستان «بهمن» تهران دار فانی را وداع گفت. مرتضی پاشایی متولد سال 1363 بود و از چندی پیش به‌دلیل بیماری سرطان معده در بیمارستان بستری شده بود.

آلبوم‌های «گل بیتا»، «یکی هست» و «اسمش عشقه» از او انتشار یافته است.

 *******

این خبری بود که روز 23 آبان ماه 93 در خبرگزاری ها منتشر شد و اینها آخرین اطلاعاتی است که مردم ایران را در چند روز گذشته با نام مرحوم پاشایی آشنا کرد. اکثرمردم پیش از این حتی نام این هنرمند را نیز نشنیده بودند. ولی موج این خبر آنچنان کشور را در هم نوردید که در این چند روز فضای سایتها، خبرگزاری ها، گوشی های همراه، محیط کسب و کار، ادارات، کوچه و خیابان، پارکها و اجتماعات را اشغال کرده و یک کشور 77 میلیونی را تکان داد. 

مردم در شهرهای مختلف، از جمله تهران و مشهد و قم و اصفهان و سمنان و گنبد و بندرعباس و کرمانشاه و یزد و دزفول و اهواز و زنجان و تبریز و... تجمعات خیابانی برگزار کردند و با سرودن ترانه های پاشایی، ذکر دعا و صلوات و روشن کردن شمع، یاد هنرمند محبوب خویش را گرامی داشتند و تشییع جنازه وی با شرکت میلیونی مردم و جوانان، و همراهی آنان تا بهشت زهرا، شوک دیگری بود که به ارکان کشور وارد کرد.

او نه همچون الویس پریسلی ( که او هم اتفاقا در جوانی درگذشت) شهرت جهانی داشت و نه همچون ناظری نشان شوالیه داشت، نه خواننده سیاسی بود و نه خواننده سنگین وزنی به شمار می رفت. نه شهرت فوق العاده و نه صدای منحصر به فردی داشت، پس چه چیزی چنین بدرقه با شکوه و چنین مشایعتی را برایش پدید آورد؟ مردم به دنبال چه بودند و چرا چنین شد؟ 

 حرف و حدیث و تحلیل های زیادی در این مورد ارایه شده است و در آینده هم ارایه خواهد شد و بسیاری از آنها هم به جاست. ولی مطمئنا همه این حرفها هم علتهای واقعی هستند و هم نیستند. بنابراین باید با احصاء علتها و متغیرهای مختلف به جمع بندی جامعی رسید.

 بخشی از علتها را شاید می توان در موارد زیر خلاصه کرد : 

1. اول اینکه مرحوم پاشایی جوان بود، خواننده ای که در سن جوانی، غیر منتظره و بصورت کاملا تراژیک فوت کرد، و این حس همدردی دوستدارانش را به دنبال داشت...

2. و دیگر اینکه آلبوم هایش طرفداران زیادی در بین نسل جوان داشت و یک عده با ترانه های او زندگی می کردند و انتظار از دست رفتنش را نداشتند،...

3. و اینکه یک سال با دشمن بیرحمی به نام سرطان می جنگید و این برای دوستدارانش دردآور بود، ...

4. یکی دیگر از دلایل مهم این است که ما مردمانی احساساتی هستیم که بیشتر با عواطف مان زندگی می کنیم تا با عقاید و تفکراتمان، بخصوص نسل جوان که کانون احساس و عواطف و آمیزه ای از امید و ناامیدی و عشق و آرمانگرایی است. اوبیشتر با فرمان قلب خود می اندیشد تا با آموزه های عقلی و تاریخی و تجربی و علمی. 

سالهاست در این کشور احساسات تند و مواج، جای تعقل و تامل را گرفته است. مردم بیشتر با رگهای گردنشان برهان می آورند تا با سلول های مغزشان، به همین علت بیشتر گفتگوها در این کشور یا به زد و خورد و کلانتری می انجامد یا به طلاق و محضر!

بنابر این وقتی در چنین جامعه ای، جوانی چون پاشایی می میرد عواطف شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته و موجب رفتارهای عجیب و غریب می شود ولی این رفتارها با توجه به روحیه کاملا احساساتی مردم ما اصلا عجیب نیست. چون همیشه احساساتی شدن آسان تر از فکر کردن است.

5. علت دیگر اینکه فضای سیاسی جامعه همیشه در تب و تاب مرده باد و زنده باد و بگیر و ببندهای سیاسی و اختلاس و ارتشا و افشاگریها و غیره می سوزد و همیشه مردم در التهاب و تلاطم مداوم قرار دارند، بدون اینکه کسی قادر باشد دردها و آتش نهفته در زیر خاکستر را درمان کند و بر التهابات روحی و روانی آنان مرهمی نهد. لذا این التهابات اجتماعی و سیاسی و ... همه را در حال غلیان عواطف نگه می دارد.

6. دیگر اینکه، عده ای به ضرب و زور، سعی دارند افکار عمومی را به سمتی که خود دوست دارند هدایت کنند و نام و یاد افراد محبوب مردم، اعم از سیاسی و هنری و تاریخی و علمی و ادبی و غیره را، محو کنند و اسامی آنها و تصاویر آنان و مجسمه آنان و آثار آنان را برچینند و به هر بهانه ای جلوی سخنرانی،کنسرت و فعالیتهای آنان را بگیرند، این عمل باعث واکنش های منفی و انباشته شدن اتشفشانی از عواطف سرکوب شده می گردد . به عبارت دیگر، عده ای از متنفذین سیاسی و اجتماعی  و دینی، اصلا موجودی به نام جوان و نسل جدید را به رسمیت نمی شناسند تا چه رسد به شناختن  روح و اندیشه و خواسته آنان. و نتیجه این نادیده گرفتن نسل جوان، چنین می شود که جوانان می اندیشند پاشایی ها انسانهای خودساخته ای هستند که توانسته اند با وجود هزاران موانع اجتماعی و سنتی، خودشان را به همه ثابت کنند و بدون رانت های اجتماعی به جایی از شهرت برسند. و این راز محبوبیت او در بین جوانان می شود و همدردی آنها را در پی دارد.. 

7. از علت های دیگر اینکه جوانان در اثر مشکلات روحی و روانی، شکستهای عشقی و عاطفی و اجتماعی، ازدواج و مسکن و بیکاری و غیره، به کوهی از احساسات و دردهای بی درمان تبدیل می شوند که مجبورشان می کند یا به موسیقی یا شعر و ادبیات یا گریز از اجتماع، و یا به یافتن قهرمانانی از قشر خودشان و نسل خودشان رو بیاورند، و یا ...

8. و دیگر اینکه، انسانها و جوانان هیچگاه در خلاء زندگی نمی کنند. اگر آنان در زندگی شان چیزی را از دست بدهند بالضروره به چیز دیگری دل خواهند بست و مجبورند در قبال کمبودهای فکری و عاطفی و عقلانی و غیره، به فلان رجل سیاسی یا فلان خواننده سبک مدرن یا فلان  بازیگر و فلان چهره دلخواهشان دل خوش نمایند و به آنان دل ببازند،... 

9. و دلیل دیگر اینکه کنترل دل مردم و احساسات و عقاید آنها، با زور و توسط بخشنامه ها و قوانین حکومتی و دولتی میسر نیست، مقلب القلوب کس دیگری است و تحمیلهای فکری و عقیدتی، قطعا نتیجه عکس داشته و روزی به صورت غیر منتظره عواقب آن بروز خواهد کرد. جوانها و مردم، همچون آقای رومن رولان می گویند؛ مرا با حقیقت بیازار ولی با دروغ آرامم نکن...

10.و سخن دیگر اینکه هنوز در این کشور، کسی حقیقت دهکده جهانی و تاثیرات شبکه های اجتماعی و اینترنت و دنیای مجازی را در شکل دادن افکار جوانان و بسیج کردن انسانها جدی نگرفته است. همگی ساده انگارانه در حال خاک ریختن روی آن و فیلتر کردن آن هستند تا بلکه بدینوسیله آن را از صفحه روزگار محو کنند ...

11. و بالاخره سخن آخر اینکه کسی از مسئولان کشور، به (لایف استایل) و سبک زندگی جدیدی که در زیر پوست شهر در جریان است نه می اندیشد و نه اهمیت نمی دهد. یعنی اصلا در طی این سی و اندی سال، دعواهای سیاسی و جناحی اجازه نداده است که کسی به طور جدی به مقابله با رواج سبک زندگی غربی که در مخربترین و تهوع آورترین حالتش در میان جامعه ما دارد رشد می کند بیندیشد. برای خودباختگی فرهنگی جامعه، به جزمرثیه سرایی و نصیحت کردن، هیچکس نسخه ی عملی و عینی نپیچیده است، از این رو مردم دارند سی خودشان می روند و حاکمان و مسئولان نیز سی خودشان، و کسی را به کسی کاری نیست! به تعبیر دیگر گروههای مرجع در جامعه خصوصا میان جوانان عوض شده است و شخصیتها و مکانیزم های سنتی پیشین، اقتدار فکری خود را از دست داده اند یا در حال از دست دادن اند.

همه اینها می تواند بخشی از علل و عوامل جوشش ها و جنبش های ناخواسته و غیر مترقبه اجتماعی باشد. اما آنچه مهم است این است که: آنکه باید بشنود فریاد من بیدار نیست! متاسفانه کسانی که باید تحلیل کنند و از این قضایا درس و عبرت بگیرند و چاره بیندیشند، گوششان به این حرفها بدهکار نیست و همچنان راه خود را می روند و خر خود را می رانند بدون اینکه تصور کنند ممکن است راهی که می روند به ترکستان باشد!

 از این جنبشها درسی گرفته نمی شود همانطور که در دوره های انتخابات مختلف از آرای دهها میلیونی مردم به فلان و بهمان رییس جمهور درسی گرفته نشد و همانطور که از اتفاقات و اعتراضاتی که به حق یا به ناحق در سال 88 افتاد، درسی گرفته نشد و همانطوری که از فرار مغزها درسی گرفته نمی شود و همانطور که از خیلی چیزهای دیگر درسی گرفته نمی شود...

 من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر 

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

+ نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت توسط محمد غلامی |

کاش زمانی برسد، مردم آنقدر عقل و شعور پیدا کنند که بفهمند همه آدمها در یک کشتی نشسته اند و سوراخ کردن کشتی به نفع هیچکس نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

فرض کنید یک روز صبح زود، کاملا شاداب و سرحال از منزل خارج شده اید تا به سر کار خود بروید. وقتی پایتان را از منزل بیرون گذاشتید طبیعتا دو راه بیشتر وجود ندارد. یا باید به طرف راست پیچیده و مسیر محل کار خود را در پیش بگیرید و یا باید به سمت چپ بپیچید و به طرف محل کارتان بروید. به خاطر اینکه راه سمت راست به محل کارتان نزدیک تر است در اینصورت به طور طبیعی شما همیشه از آن راه می روید بدون اینکه کسی آن را به شما آموخته باشد.

تا اینجا شما طبق غریزه خود عمل کرده اید. یعنی همان کاری که همه موجودات عالم اعم از انسان و حیوان و گیاهان انجام می دهند. حتی گیاهان نیز برای روییدن و رشد کردن، همیشه نزدیک ترین راه را برای رسیدن به نور خورشید و مواد غدایی انتخاب می کنند. پس تا اینجا شما هیچ تفاوتی با موجودات دیگر ندارید.

حالا فرض می کنیم شما نیز طبق معمول، هر روز به سمت راست، که نزدیک ترین راه به محل کارتان است می پیچید و می روید، اما برخلاف هر روز، می بینید که کارگران راه را کنده اند و یا به هر دلیل، مسیر، پر از چاله و دست انداز شده است و به سختی می توان از کوچه ها عبور کرد و اتومبیل در گل و لای فرو می رود. شما به هر زحمتی هست خود را از میان این همه  چاله و دست انداز به محل کار می رسانید و در دل چند ناسزا هم نثار کسانی می کنید که راه را خراب کرده اند. فردای آن روز باز هم از خانه بیرون می آیید و مثل دیروز مسیر پر از دست انداز را طی می کنید و خود را به محل کار می رسانید و روز سوم هم همینطور و روز چهارم هم همینطور، اما از روز پنجم خسته می شوید و دیگر از آن راه نمی روید. این بار به طرف چپ می پیچید و از راه دیگر به سر کار می روید. با این که این مسیر دورتر است ولی هموارتر و امن تر است. پس تا وقتی راه قبلی درست نشده مجبورید از این راه بروید و راه خود را دور کنید.

تا اینجای قضیه نیز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. یعنی شما دقیقا همان کاری را کرده اید که همه موجودات عالم به طور غریزی انجام می دهند. یعنی انسان و حیوان و گیاه نیز چنین می کنند. یعنی وقتی دیدند راهشان مسدود است از راه دیگر می روند تا به مقصد برسند.

حال فرض کنید به هر دلیلی راه سمت راست به مدت چند ماه مسدود و پر از دست انداز باشد. شما و همسایگان دو تا کار می توانید بکنید. یا اینکه کاری به کار دست اندازهای کوچه و خیابان ندارید و از مسیر دیگری خود را به سر کار می رسانید و یا اینکه یک روز بیل و کلنگی بر می دارید و می روید راه را صاف کرده و مسیر خود را می گشایید.

اگر راه اول را انتخاب کنید همان کاری را کرده اید که همه موجودات عالم از جمله حیوانات و گیاهان انجام می دهند و هنر خاصی از شما بروز نکرده است. اما اگر راه دوم را انتخاب کنید و جاده را صاف کردید آنگاه شما مقداری از توانایی های جسمی و نیروی خدادادی خودتان را که عقل نام دارد به کار انداخته اید. در اینجاست که برتری خود را بر موجودات دیگر اثبات کرده اید.

حالا فرض کنیم که شما دست اندازهای راه را درست نکردید و هر روز از راه سمت چپ به سر کارتان رفتید، اما با تعجب یک روز مشاهده کردید که این راه  نیز به دلایلی مسدود شده است. در اینجا چه می کنید؟

 یا خانه خود را می فروشید و به محله دیگر نقل مکان می کنید و یا اینکه بیل و کلنگی برداشته و راه خود را هموار می کنید. اگر راه اول را انتخاب کنید همان کاری را کرده اید که همه موجودات عالم می کنند. اما اگر راه دوم را انتخاب کنید و مسیر خود را هموار کنید در اینجا کاری را کرده اید که فقط انسان می تواند انجام دهد. یعنی با مدد عقل و شعور و توانایی های انسانی که حیوانات از آن بی بهره اند کاری را کرده اید که به سود شماست. دراینجاست که شما با حیوانات فرق می کنید. حیواناتی که نسلشان منقرض شده است به خاطر این بود که از این توانایی ها بی بهره بودند و به فکرشان نمی رسید که راه مسدود شده را بگشایند لذا در اثر مشکلات منقرض شدند.

این یک مثال ساده بود برای اینکه روشن شود فرق انسان با حیوان در چیست و فایده عقل برای زندگی انسان چیست و فلسفه و تعقل چه خاصیتی برای انسان دارد. اما این مثال به قدری ساده بود که شاید به نظر خنده دار بیاید. برای همین، مثالی دیگر و پیچیده تر می زنیم شاید بهتر به اهمیت عقل و دانش و فلسفه در زندگی بشر پی ببریم.

تصور کنید شما از خانه بیرون آمده اید به محل کار خود بروید، طبق معمول وارد خیایان می شوید اما بر خلاف انتظار می بینید که خیابان آنقدر شلوغ و ترافیک است که راه بسته شده است. شما طبعا دیر به سر کار می رسید. از فردا شما اولین کاری که می کنید این است که از راه دیگر که راهش خلوت تر است می روید. اما بعد از چند روز متاسفانه می بینید که راه دیگر نیز به قدری ترافیک شده است که باز مجبورید دیر به سر کار برسید. در اینجا چه می کنید؟

در این شرایط هر کس طبق رشد عقلی خود عکس العملی از خود نشان می دهد. عده ای ممکن است فقط به فکر خود باشند و به هر قیمت راهی برای عبور خودشان  بیابند. یعنی بدون توجه به قانون یا حقوق دیگران، راهی از لابلای اتومبیلها پیدا کنند و زودتر به مقصد برسند فارغ از اینکه ممکن است راه دیگران را مسدود نمایند یا به دیگران صدمه بزنند. این کار آسان ترین راه به نظر می رسد ولی ابدا کار هوشمندانه ای نیست، چون کاری است که همه حیوانات و حتی گیاهان نیز آن را بلدند. یعنی برگزیدن آسان ترین راه. و ما نیز متاسفانه هر روز داریم آن را انجام می دهیم بدون اینکه به عواقب کارمان فکر کنیم. در مقابل عده ای دیگر ممکن است جور دیگر رفتار کنند یعنی سعی می کنند که اگر مشکلی را حل نمی کنند لااقل بر مشکلات دیگران نیافزایند و ترافیک را بدتر از اینکه هست ننمایند و به حقوق دیگران تجاوز ننمایتد. این افراد کسانی هستند که از نظر عقلی رشد یافته اند و از نظر اندیشه و رفتار هوشمندند. چونکه این گروه کاری را کرده اند که اگر خداوند که اعطا کننده عقل است در چنین شرایطی بود آن را انجام می داد. 

بنابر این در حالتی که همه درگیر مشکلی به نام ترافیک هستند هر کس فارغ از ملیت ، مذهب و عقایدی که دارد عقل او حکم می کند که باید مشکل ترافیک را حل کند نه مشکل خودش را. چه اینکه اگر مشکل ترافیک حل نشود زندگی هر روز برای همه بدتر و بدتر خواهد شد و به قول کانت، به زندگی کردنش نمی ارزد. بنابر این در چنین شرایطی انسان می تواند و باید از موجودی به نام عقل که خداوند در نهاد بشر نهاده است استفاده کند. به این ترتیب تفاوت انسان با حیوانات در چنین شرایطی کاملا روشن می شود و در چنین شرایطی ثابت می شود که یک جامعه چقدر از نعمت عقل و اندیشه برخوردار است..

حالا فرض کنیم که یک ملت به مدت پنجاه سال است که با مشکلی به نام ترافیک سرسام آور یا مسکن یا قانون شکنی و امثال آن روبرو است ولی هیچ کاری در جهت ریشه یابی و حل آن نکرده است. این نشان می دهد که ملت مذکور یا از نعمت عقل بی بهره است و یا آن را به کار نگرفته است. یعنی ترجیح داده است که مانند موجودات زبان بسته فقط زنده بماند نه اینکه زندگی کند. زیرا زندگی کردن محتاج اندیشه و تفکر و تعقل است.

بنابر این هرگاه دیدید جامعه و ملتی صدها سال است که هر روز یک عمل اشتباه را انجام می دهد و هر روز همان نتیجه غلط را می گیرد و هر روز به دردسر می افتد و بحرانی برای او پدید می آید ولی در رفتار و تفکرات خود هیچ تغییر و تحولی را برنمی تابد،در چنین حالتی گفته می شود که این ملت سقوط کرده است و از نعمت خدادادی عقل، خود را محروم کرده است. وقتی ملتی به عقل پشت کرد طبعا به همه قوانین تکوینی و سنتهای الهی و قوانین الهی، اخلاقی و طبیعی پشت کرده است. در چنین وضعیتی نتیجه  چه می شود؟

نتیجه همان خواهد شد که دایناسورها و ماموتهای ماقبل تاریخ، به آن رسیدند. یعنی انقراض و انهدام کامل یک ملت.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

رمال‌ها و راه‌های میانبر کاذب به سوی خوشبختی 

از تحقیقات این‌گونه برمی‌آید که ۹۵ درصد مراجعه‌کنندگان به رمالان را زنان تشکیل می‌دهند و دیگر اینکه حدود ۷۵ درصد مراجعان، تحصیلکرده‌هایی هستند که تفکرات امروزی دارند و خود را روشنفکر می‌دانند.    تابناک22 آبان1393

**********
پی نوشت:
بیله دیگ بیله چغندر!  
مملکت رمالها چنین روشنفکرانی هم دارد!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

 

عبدالوحید فیاضی، نماینده نور:

نماینده ای داشتیم که چهارماه مجلس نمی آمد!

گویا غیبت نمایندگان مجلس شورای اسلامی، به یک اپیدمی تبدیل شده و آن گونه که از رفتار نمایندگان و هیأت نظارت بر رفتار نمایندگان برمی‌آید، کسی نیست جلو این گونه رفتار‌ها را در مجلس بگیرد. در این باره باید گفت، در یک ماه گذشته، که حدود ۱۲ نشست علنی در مجلس تشکیل شد، کمتر روزی بوده که شمار غایبان در آغاز جلسه کمتر از ۸۵ نفر باشد.

هیچ یک از نمایندگان قبل از گرفتن مرخصى نمی‌‏توانند غیبت کنند، مگر با عذر موجه از قبیل بیمارى یا حوادث غیرمترقبه‌. غیر از این موارد، هیچ نماینده‌ای حق غیبت از جلسات صحن علنی و یا کمیسیون‌های مربوطه را ندارد. نماینده‌‏اى که بیش از یکصد ساعت پیاپی یا دویست و پنجاه ساعت غیرمتوالى از اوقات رسمى جلسات مجلس و کمیسیون را بدون عذر موجه در یک سال غیبت کند، مستعفى شناخته خواهد شد.

به گزارش «تابناک»، محاسبات نشان می‌دهد، اعدادی از این دست به معنای غیبت شصت تا هفتاد برابر نمایندگان مجلس شورای اسلامی نسبت به نمایندگان مجلس نمایندگان در کشور‌های دیگر همچون آمریکاست.

21 آبان ۱۳۹۳ تابناک

**********

پی نوشت قانون مدارانه!

وقتی مجلس قانونگذاری یک کشور چنین بی نظم و قانون باشد بقیه کشور را ببین چه خبر است؟!

پی نوشت فضیلت مدارانه!

وقتی عصاره فضایل ملتی چنین باشند چه توقع می توان داشت از اراذل آن ملت! و چه خواهد بود سرنوشت وعاقبت چنین ملتی؟!

پی نوشت اخلاق مدارانه!

آقایان نمایندگان محترم! لطفا اخلاق و امر به معروف و نهی از منکر را از خویشتن شروع کنید باشد که گفته ها و مصوباتتان موثر افتد!

پی نوشت قیامت مدارانه!

کبر مقتا عندالله ان تقولوا مالاتفعلون!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

خطرناکترین نظریه انسان عصر مدرن « همه چیز برای پول، پول برای همه چیز»!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

 خوشحال بودن به سبک غربی ها

محمدجوادلاریجانی در بخشی از گفت و گوی خود با تسنیم گفت: شما می‌بینید غربی‌ها دارند یک لایف استایلی[سبک زندگی] را به دنیا تحمیل می‌کنند. در واقع حق بزرگی را دارند ازاله می‌کنند. اینکه ما مسلمانان حق نداشته باشیم زندگی‌مان را بر اساس عقلانیت اسلامی بسازیم، ازاله حق خیلی عظیمی است. این ازاله حق به‌اسم حقوق بشر و پشت این دکور لوکس صورت می‌گیرد. ما باید در مقابل آن مقاومت کنیم و به مردم نشان بدهیم. توجه نمایید که این لایف استایل غربی در همه شئون زندگی وارد است.

مثلاً خوشحال بودن (happyness) در لایف استایل اسلامی آداب دارد. شما وقتی خوشحال هستید جیغ و عربده نمی‌کشید. این کار الاغ و حیوانات دیگر است. چهارپا‌ها وقتی خوشحال می‌شوند جفتک می‌اندازند، آیا ما باید این‌طور رفتار کنیم؟

۱۸ آبان ۱۳۹۳ تابناک

پی نوشت:

آقا اجازه؟ ما ریاضی بیست شدیم، خیلی خوشحالیم، می تونیم یه کم هورا بکشیم؟!

نه عزیزم! مگه تو میمونی که هورا بکشی؟ هورا سبک زندگی غربیه! خوشحالی در زندگی ما آدابی داره! لطفا رعایت کن!

آقا اجازه؟ می تونیم بالا پایین بپریم؟

نه برادر! مگه تو کانگورویی که بالا پایین بپری؟ این کارا که تو سبک زندگی اسلامی ایرانی نیست.

آقا اجازه؟ می تونم اقلا یه جفتک بندازم؟

نه پدر من! مگه تو الاغی که جفتک بندازی؟ این کارا در شان لایف استایل اسلامی نیست.

آقا اجازه؟ پس اجازه بدید یه بار جیغ بکشیم؟

نه پدر صلواتی! مگه تو طوطی هستی؟ این کارا مال لایف استایل غربیه!

آقا اجازه؟ می تونیم یه بشکن بزنیم؟

نه مومن! مگه اینجا کاباره است که بشکن بزنی؟ این کارا در شان من و تو نیست!

آقا اجازه؟ می تونیم یه نیشگون از بغل دستی مون بگیریم؟

نه پدر سوخته! مگه تو گربه ای که پنجول و نیشگون بگیری؟ اینا مال غربی های بی پدر مادره! سبک زندگی اسلامی پس چی میشه؟!

آقا اجازه؟ می تونیم برای خودمون یه بار دست بزنیم؟

نه برادر عزیز! مگه عروسیه که دست بزنی؟ تحت تاثیر لایف استایل غربی ها قرار گرفتی ها!

آقا اجازه؟ بریم بمیریم؟

آره عزیزم! آره فدات شم! این تنها کاریه که تو همه لایف استایل ها هست و هیچ اشکالی نداره! برو بمیر حالشو ببر! التماس دعا!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

یک ملت فقیر ، افکارش هم فقیر است و ملت ثروتمند افکارش هم ثروتمند. یک ملت فقیر هیچگاه افکارش را صرف مفاهیم متعالی گرانقیمت نمی کند و به همان ایده ها و مفاهیم کهنه و ارزان قیمت بسنده می کند!.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

لطفا به این جمله ها توجه کنید:

* مردها همه شان مثل هم اند. یک روده راست توی شکمشان نیست. یکی از یکی دروغگوتر.

* زنها همه سر و ته یک کرباسند. یکی از یکی بدتر. همه شان خودخواهند.

* اگر گرگ نباشی می خورنت. باید گرگ باشی...

* خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

و حالا به جمله های زیر توجه کنید:

* توانا بود هر که دانا بود  زدانش دل پیر برنا بود

* همت بلند دار که مردان روزگار  از همت بلند به جایی رسیده اند

* هر بیشه گمان مبر که خالی است   شاید که پلنگ خفته باشد

حالا بگویید چه تفاوتی بین این دو گروه از سخنان می بینید؟ این جملات چه فرقی با هم دارند و کدامیک از گزاره های فوق درست تر و منطقی تر هستند؟

اینها سخنانی هستند که بخشی از حرفهای روزمره و اصطلاحات و تکیه کلامهای ما را تشکیل می دهند و مردم هر روز با آنها سر و کاردارند و یکدیگر را طبق این سخنان قضاوت می کنند. هر دو گروه، حرفهایی هستند که در میان مردم مشهور بوده و در مرحله اول منطقی و عبرت آموز به نظر می رسند. اما آیا در واقع اینطور است؟

 با نگاهی دوباره به آنها، متوجه می شویم که اینطور نیست و در واقع همه آنها سخنانی منطقی و عاقلانه به نظر نمی رسند. در واقع تفاوتی که بین جملات گروه اول با گروه دوم وجود دارد به اندازه تفاوتی است که بین یک انسان دانشمند حکیم و یک انسان بی سواد و بدون اندیشه وجود دارد.

اگرشخصی از اندیشه و فلسفه بهره برده باشد می فهمد که گزاره های گروه اول یک جای آن می لنگد و اصلا منطقی و درست به نظر نمی رسند. در عوض گزارها و جمله های دوم سخنانی کاملا حکیمانه و منطقی هستند. اگر دقیق فکر کنیم می فهمیم که مردها هیچوقت مثل هم نیستند و زنها هم سر و ته یک کرباس نیستند. بسیاری از مردان هستند که دروغگو نیستند و زنهای زیادی هم هستند که خودخواه نیستند و خیلی هم فداکارند.

این جمله که می گوید «گرگ باش و گرنه گرگها تو را خواهند درید» کاملا غلط بوده و مغالطه ای آشکار در آن وجود دارد ولی به قدری در محاورات روزانه، تکرار شده است که ما فکر می کنیم سخن حقی است. برای اینکه اگر قرار باشد همه گرگ بشوند جامعه تبدیل به جنگلی وحشتناک خواهد شد که حتی گرگها نیز در امان نخواهند بود.

و همینطور ضرب المثل «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» کاملا غلط بوده و هرگز گزاره درستی نمی باشد. برای اینکه عقلا و منطقا اگر جماعتی کار غلط انجام دهند باز هم دلیل نمی شود که ما همرنگ آنان شویم و ما هم کارهای غلط انجام دهیم. باید ما کار درست را بکنیم خواه مردم انجام دهند یا نه.

حالا وقتی نگاهی به گروه دوم از جملات می کنیم می بینیم از نظر منطق و اندیشه نمی توان به آنها خدشه وارد کرد. زیرا آنها جملاتی هستند که از روی دلیل و تفکر بیان شده اند و نه از روی احساسات کور وغیر منطقی. زیرا هیچ کس نمی تواند با دلیل بگوید که انسان دانا توانا نخواهد بود. و کسی نمی تواند منکر شود که همت بلند داشتن، خوب است. هیچکس نمی تواند بگوید انسانها از همت بلند ضرر کرده اند.

حالا به دو جمله زیر دقت کنیم:

· به نظر من همه مردها خودخواهند.

· اصولا بعضی از مردها واقعا خودخواهند.

در این دو جمله چه فرقی وجود دارد؟

این دو جمله هر دو یک معنا را می رساند اما تفاوتشان از زمین تا آسمان است. یا بهتر است بگوییم تفاوت شان به اندازه تفاوت یک انسان اندیشمند با انسان بدون اندیشه و کوته فکر است. چون اولی حکمی صادر کرده است که درست نیست چون که همه مردها قطعا خودخواه نیستند. اما جمله دوم به منطق و صواب  نزدیکتر است.

در این مثالها بخشی از فواید اندیشیدن و فلسفی فکر کردن را در عرصه های زندگی اجتماعی مشاهده کردید. ملتها به هر میزان که سطح تفکر و اندیشه شان بالاتر باشد طرز سخن گفتن و عملشان نیز به همان میزان منطقی تر و خردمندانه تر است. و هر قدر از دانش و فلسفه و حکمت تهی باشد به همان میزان سخن گفتن و قضاوتشان از حق و منطق به دور است. ملتهایی که بدون اندیشه، کورکورانه و با تعصبی جاهلانه زندگی می کنند هرگز به مخیله شان نمی رسد که  کدام کارشان غلط است و کجای راه را اشتباه رفته اند.  

حالا به مثال دیگری توجه کنید تا ببینیم فلسفه در زندگی روز مره ما چه خاصیتی می تواند داشته باشد.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

با عرض تسلیت ایام شهادت سرور و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

غزلی تقدیم به بارگاه حضرتش

ای عشق بندگان تو از خاک دیگرند

با تاج بندگی تو بر خلق سرورند   

دیوانه آن کسی است که دیوانه تو نیست 

دیوانگان کوی تو بر عاقلان سرند

ای بهترین بهانه دنیای عاشقی

پروانگان شمع تو در خون شناورند  

از تربت تو خاک زمین آبرو گرفت

خاک تو را پیامبران تحفه می برند  

این کودکان کوفه چه بیچاره مردمند

یوسف رها نموده و خرمهره می خرند  

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

در کوی دوست جز تو متاعی نمی خرند  

زیباترین سروده خلقت کتاب توست

هفتاد و دو ترانه در این کهنه دفترند  

هفتاد و دو سروده که با نی نوشته اند

هفتاد و دو ترانه که با خون معطرند  

هفتاد و دو فرشته که در خون تپیده اند

هفتاد و دو ستاره که خورشید باورند

عاشورای 1390

محمد غلامی

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت توسط محمد غلامی |

مطالب قدیمی‌تر