اول بنا نبود بسوزند عاشقان بعدا قرار شد كه بسوزند عاشقان!!!!
گويند روزي حضرت عيسي ع در راهي مي رفت . مرد كهنسالي را ديد كه با ريش سفيد و قدي خميده مشغول بيل زدن وكشت و زراعت بود. به در گاه خدا عرض كرد : خدايا ! اين پيرمرد در اين سن وسال و با اين قد خميده براي چه اينچنين بيل ميزند وزحمت ميكشد؟ خداوند خطاب كرد : يا عيسي! ميخواهي كاري كنم كه ديگر دست ا ز كار بكشد؟ در اين هنگام حضرت عيسي مشاهده كرد كه پير مرد ناگهان دست ا ز كار كشيد و بيل را به كناري ا نداخت و در زيرسايه درختي دراز كشيد و خوابيد. پس از چند دقيقه دوباره بر خاست و بيل را به دست گرفت وشروع به كار كرد. حضرت عيسي ازاو پرسيد: اي پيرمرد! چرا بيل را انداختي و دست از كار كشيدي؟ و چرا دوباره برخاستي وشروع به كار كردي ؟ پير مرد گفت : براي اينكه چند لحظه پيش به خودم گفتم : من كه پايم لب گور است و مردني هستم چرا اينقدر به خودم رنج و زحمت مي دهم. يكباره اميد و آرزو از دلم رفت . ولي پس از چند دقيقه به خودم گفتم : حالا آمد و به اين زودي ها نمردي ، چرا نبايد كار كني وازدسترنج خود ارتزاق كني . عيسي ع فهميد كه خدا اول اميد و آرزو را از او گرفت و دوباره به او برگرداند. حالا حكايت ماست . گاهي وقتها با شور و شوق و اميد و آرزو روزانه و مرتب خاطرات و دلنوشته ها و دلتنگي ها را به سينه دفتر يادداشت مي سپارم و سعي ميكنم ذهن و اطلاعات و قلمم را به قول امروزيها آپديت كنم و نگذارم ذهن و قلمم از اينكه هست فرسوده تر و پژمرده تر شود . وگاهي هم اتفاق مي افتد كه دستانم توان نوشتن و ذهنم ياراي انديشيدن را از دست ميدهد . اميد مي گريزد وشوق و آرزو به ريشخندم مي گيرد .با خود مي انديشم : خوب كه چه ؟ گيرم كه هي خواندي و نوشتي كه چه بشود ؟ چه دلي شا د و چه خرابه اي آباد خواهد شد؟
افسوس...
شايد آن روز كه معلم هنر برايمان بر روي تخته سياه مي نوشت : ادب مرد به زدولت اوست ، اصلا در فكرمان خطور نمي كرد كه روزي خواهد آمد در كنار ميلياردها دلار ثروت ودهها نيروگاه هسته اي و دريايي از نفت وخروارها اورانيوم غنی شده ، با حسرت به دنبال يك مثقال ادب و اخلاق و معنويت غني شده بگرديم وبايد مرتب بگوييم آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست.
هرگز به مخيله مان خطور نمي كرد روزي نخبگان و سردمداران مام ميهن به خاطرهرهدف مقدس يا نامقدسي در رسانه ها و جرايد همديگر را سلاخي كنند و همچون لاشه هاي مردار اينچنين همديگر را تكه پاره كنند وعرض وآبرو وحيثيت خود و مملكت را به حراج بگذارند و ا لگويي شايسته از اخلاق و ادب را به نسل جوان تشنه معنويت و اخلاق به نمايش بگذارند.!!!
شايد آن روز كه معلم فارسي با آب و تاب براي ما داستان ريزعلي فداكار را توضيح مي داد به مغزكودكانه ما خطورنمي كرد كه در سايه چنين تعليمات سازنده زماني درجرايد كثيرالانتشار با آب وتاب و تفصيلات بنويسند : مردي كه بيست وشش كودك بيكناه و معصوم را ربوده و پس از تجاوز به آنها به قتل رسانده بود دستگير شد . ( وكسي ككش هم نگزيد.! ) ويا كودكي كه در اثر شكنجه ناپدري و مادر سنگدل فلج شده بود در بيمارستان درگذشت. و يا خفاش شب شكارچي زنان به دار مجازات آويخته شد.
شايد آن روز كه معلم انشاي خوش ذوق ما مي نوشت : علم بهتر است يا ثروت؟ ( انشايي براي تمامي فصول!!!) آن روز در تصور كودكانه ما نمي گنجيد كه روزي خواهد آمد که دولت ، يعني مظهر ارباب ثروت . با دانشمندان وروزنامه نگاران، مظهر ارباب دانش و علم هر روز سر بديهي ترين مفاهيم و امور جامعه كل كل ويكي به دو كند كه شما رسانه ها سياه نمايي مي كنيد و اصلا در جامعه چيزي به نام گراني و تورم و فساد و اختلاس و غيره وجود ندارد و شما روزنامه نگاران بي چشم ورو به اين مسايل دامن مي زنيد.
شايد آن روز كه معلم ورزش هرروز به گوش ما نسل آينده ساز مملكت زمزمه مي كرد كه : زنيرو بود مرد را راستي زسستي كژي زايد و كاستي ، نمي دانستيم كه از بركت ورزش اين كشور چند ميليون افسرده و معتاد نويد بخش آينده روشن اين مرز و بوم خواهد شد.!!
شايد آن روز كه معلم شيرين سخن ادبيات به ما مي آموخت : شكر شكن شوند همه طوطيان هند زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود ، تصور نمي كرديم قند پارسي در مسلخ ادبيات كوچه بازاري سخيف و بي محتواي خوانندگان وطنی و لوس آنجلسي اينقدر سلاخي شده و از اعتبار و ارزش بيفتد و ادبيات شيرين فارسي را به بهترين شكل ممكن به لجن بكشند .
شايد آن روز به عقل ناقص ما آينده سازان فردا نمي گنجيد كه روزي يك تحصيل كرده نخبه بد بخت با يك خروار مدرك وتخصص به ناكجا آبادي براي استخدام مراجعه كند و بگويند اول مدرك و تخصصت را در كوزه بگذار و سپس بگو خط و جناح و باند تو چيست و پارتي تو كيست و پولت چقدر است تا ببينيم چكار مي شود برايت كرد.
شايد آن روزها كه در كوچه هاي خاكي محله مان به دنبال يك توپ پلاستيكي مي دويديم و خنده هاي شادماني از ته دل سر مي داديم فكر نمي كرديم پس ازگذشت سالها با دعواهاي آبي و قرمز سرمان را به سقف خواهند كوبيد تا زياد به معقولات نينديشيم وبراي همديگر كركري گوساله هاي سامري بخوانيم تا يك عده از صدقه سري اين دلمشغولي ها و سر كار رفتن هاي ما قند در دلشان آب شود و جوانان ما قدري با شكستن شيشه هاي ناو گان مجهز حمل و نقل شهري ( منظورهمان اتوبوس شركت واحد است!!!) تخليه شوند .
وقتي كه مشاهده مي كني هر چه خوانده اي و شنيده اي فقط در لابلاي صفحات زرين كتابها زيباست و به درد فيلمهاي كذايي مي خورد . وقتي مي بيني در جامعه دقيقا عكس همه آنچه كه آموخته اي بايد عمل كني تا كامروا شوي . وقتي در چنبره دروغ و ريا و سالوس و تزوير و كژتابيها و نا جوانمرديها و رفتارهاي زهر آگين به چار ميخ كشيده شده اي . وقتي در حصار دورويي و عملكردهاي ضد اخلاقي زمانه محصور شده اي وقتي ميبيني آدمهاي اطرافت دنيا را از زاويه آبي و قرمز و حيدري و نعمتي و راست و چپ و قدرت و ثروت و سنتي و مدرن و ووو نگاه مي كنند نه زنگي زنگي اند نه رومي رومي ، وقتي بلبلان خوش الحان در قفس اند و زاغ و ذغن در چمن به طرب آمده اند چه مي تواني بكني ؟ هيچ ! جز اينكه به روز مره گي تن بدهي ، به روز ها و شبهاي تكراري سنجاق شده در پشت قباله سرنوشتت عادت كني ودل بسپاري . جز اينكه هر روز از چشمان سياه و جادويي دلبران لولي وش وپريان شوخ چشم بگويي و بنويسي ، و از خط و خال و لب و زلف يار مهملات ببافي و از درد هجران ناله هاي جان سوز بلغور كني و دست و دلت را به آرزوهاي بي سرانجام بسپاري كه : باش تا صبح دولتت بدمد ....
تازه اين يك روي سكه است . روي ديگر سكه كه از اين هم ناگوار تر است آنجاست كه وقتي اين حرفها ( حرفي ازآن هزاران كاندر عبارت آمد) را نزد صاحبدلي اظهار ميكني نگاهي عاقل اندر سفيه در تو مي اندازد كه معني اش اين است:عزيز من اين همه روان پزشك حاذق در اين مملكت هست چرا خودت را به يك دكتر نشان نمي دهي؟! شبها كمتر بخور تا كابوس نبيني.! كمي جوشانده گل گاو زبان هم برايت مفيد است .!!! خوب البته حق هم دارند . هر كسي از ظن خود شد يار من . من هم اگر ازسن قبل از دبستان كه تيترهاي درشت روزنامه ها را مي خواندم و كلي ذوق ميكردم واز سن دبستان وسوسه يا به عبارت بهتر كرم خواندن ونوشتن نداشتم مثل همه آدمهاي معقول دنيا مثل آدم زندگي مي كردم.
بيچاره آن كسي كه گرفتار عقل شد خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت
باري سخن به درازا كشيد و روده درازي از حد گذشت . شرح اين هجران واين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر همان بهتر كه بقول سعدي : بنشينم و صبر پيش گيرم دنباله كار خويش گيرم
مي گويم اين حافظ و سعدي هم عجب دل پر دردي از اين فلك غدار و چرخ كج مدارو روزگار بد كردار داشته اند.!!




