تبليغاتX
یک حرف از هزاران

 

 

اول بنا نبود بسوزند عاشقان     بعدا قرار شد كه بسوزند عاشقان!!!!

 

گويند روزي حضرت عيسي ع در راهي مي رفت . مرد كهنسالي را ديد كه با ريش سفيد و قدي خميده مشغول بيل زدن وكشت و زراعت بود. به در گاه خدا عرض كرد : خدايا ! اين پيرمرد در اين سن وسال و با اين قد خميده براي چه اينچنين بيل ميزند وزحمت ميكشد؟ خداوند خطاب كرد : يا عيسي! ميخواهي كاري كنم كه ديگر دست ا ز كار بكشد؟ در اين هنگام حضرت عيسي مشاهده كرد كه  پير مرد ناگهان دست ا ز كار كشيد و بيل را به كناري ا نداخت و در زيرسايه درختي دراز كشيد و خوابيد. پس از چند دقيقه دوباره بر خاست و بيل را به دست گرفت وشروع به كار كرد. حضرت عيسي ازاو پرسيد: اي پيرمرد! چرا بيل را انداختي و دست از كار كشيدي؟ و چرا دوباره برخاستي وشروع به كار كردي ؟ پير مرد گفت : براي اينكه چند لحظه پيش به خودم گفتم :  من كه پايم لب گور است و مردني هستم چرا اينقدر به خودم رنج و زحمت مي دهم. يكباره اميد و آرزو از دلم رفت . ولي پس از چند دقيقه به خودم گفتم : حالا آمد و به اين زودي ها نمردي ، چرا نبايد كار كني وازدسترنج خود ارتزاق كني . عيسي ع فهميد كه خدا اول اميد و آرزو را از او گرفت و دوباره به او برگرداند. حالا حكايت ماست . گاهي وقتها با شور و شوق و اميد و آرزو روزانه و مرتب خاطرات و دلنوشته ها و دلتنگي ها را به سينه دفتر يادداشت مي سپارم و سعي ميكنم ذهن و اطلاعات و قلمم را به قول امروزيها آپديت كنم و نگذارم ذهن و قلمم از اينكه هست فرسوده تر و پژمرده تر شود . وگاهي هم اتفاق مي افتد كه دستانم توان نوشتن و ذهنم ياراي انديشيدن را از دست ميدهد . اميد مي گريزد وشوق و آرزو به ريشخندم مي گيرد .با خود مي انديشم : خوب كه چه ؟ گيرم كه هي خواندي و نوشتي كه چه بشود ؟ چه دلي شا د و چه خرابه اي آباد خواهد شد؟

 

 

افسوس...

 

 

شايد آن روز كه معلم هنر برايمان بر روي تخته سياه مي نوشت : ادب مرد به زدولت اوست ، اصلا در فكرمان خطور نمي كرد كه روزي خواهد آمد در كنار ميلياردها دلار ثروت ودهها نيروگاه هسته اي و دريايي از نفت وخروارها اورانيوم غنی شده ، با حسرت به دنبال يك مثقال ادب و اخلاق و معنويت غني شده بگرديم وبايد مرتب بگوييم آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست.

 هرگز به مخيله مان خطور نمي كرد روزي نخبگان و سردمداران مام ميهن به خاطرهرهدف مقدس يا نامقدسي در رسانه ها و جرايد همديگر را سلاخي كنند و همچون لاشه هاي مردار اينچنين همديگر را تكه پاره كنند وعرض وآبرو وحيثيت خود و مملكت را به حراج بگذارند و ا لگويي شايسته از اخلاق و ادب را به نسل جوان تشنه معنويت و اخلاق به نمايش بگذارند.!!!

 

شايد آن روز كه معلم فارسي با آب و تاب براي ما داستان ريزعلي فداكار را توضيح مي داد به مغزكودكانه ما خطورنمي كرد كه در سايه چنين تعليمات سازنده زماني درجرايد كثيرالانتشار با آب وتاب و تفصيلات بنويسند : مردي كه بيست وشش كودك بيكناه و معصوم را ربوده و پس از تجاوز به آنها به قتل رسانده بود دستگير شد . ( وكسي ككش هم نگزيد.! ) ويا كودكي كه در اثر شكنجه ناپدري و مادر سنگدل فلج شده بود در بيمارستان درگذشت. و يا خفاش شب شكارچي زنان به دار مجازات آويخته شد.

 

 شايد آن روز كه معلم انشاي خوش ذوق ما مي نوشت : علم بهتر است يا ثروت؟ ( انشايي براي تمامي فصول!!!) آن روز در تصور كودكانه ما نمي گنجيد كه روزي خواهد آمد که دولت ، يعني مظهر ارباب ثروت .  با دانشمندان وروزنامه نگاران، مظهر ارباب دانش و علم هر روز سر بديهي ترين مفاهيم و امور جامعه كل كل ويكي به دو كند كه شما رسانه ها سياه نمايي مي كنيد و اصلا در جامعه چيزي به نام گراني و تورم و فساد و اختلاس و غيره وجود ندارد و شما روزنامه نگاران بي چشم ورو به اين مسايل دامن مي زنيد.

 

 شايد آن روز كه معلم ورزش هرروز به گوش ما نسل آينده ساز مملكت زمزمه مي كرد كه : زنيرو بود مرد را راستي زسستي كژي زايد و كاستي ، نمي دانستيم كه از بركت ورزش اين كشور چند ميليون افسرده  و معتاد نويد بخش آينده روشن اين مرز و بوم خواهد شد.!!

 

 شايد آن روز كه معلم شيرين سخن ادبيات به ما مي آموخت : شكر شكن شوند همه طوطيان هند زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود ، تصور نمي كرديم قند پارسي در مسلخ ادبيات كوچه بازاري سخيف و بي محتواي خوانندگان وطنی و لوس آنجلسي اينقدر سلاخي شده و از اعتبار و ارزش بيفتد و ادبيات شيرين فارسي  را  به بهترين شكل ممكن به لجن بكشند .

 

 شايد آن روز به عقل ناقص ما آينده سازان فردا نمي گنجيد كه روزي يك تحصيل كرده نخبه بد بخت با يك خروار مدرك وتخصص به ناكجا آبادي براي استخدام مراجعه كند و بگويند اول مدرك و تخصصت را در كوزه بگذار و سپس بگو خط و جناح و باند تو چيست و پارتي تو كيست و پولت چقدر است تا ببينيم چكار مي شود برايت كرد.

 

 شايد آن روزها كه در كوچه هاي خاكي محله مان به دنبال يك توپ پلاستيكي مي دويديم و خنده هاي شادماني از ته دل سر مي داديم فكر نمي كرديم پس ازگذشت سالها با دعواهاي آبي و قرمز سرمان را به سقف خواهند كوبيد تا زياد به معقولات نينديشيم وبراي همديگر كركري گوساله هاي سامري بخوانيم تا يك عده از صدقه سري اين دلمشغولي ها و سر كار رفتن هاي ما قند در دلشان آب شود و جوانان ما قدري با شكستن شيشه هاي ناو گان مجهز حمل و نقل شهري ( منظورهمان اتوبوس شركت واحد است!!!) تخليه شوند .

 وقتي كه مشاهده مي كني هر چه خوانده اي و شنيده اي فقط در لابلاي صفحات زرين كتابها زيباست و به درد فيلمهاي كذايي مي خورد . وقتي مي بيني در جامعه دقيقا عكس همه آنچه كه آموخته اي بايد عمل كني تا كامروا شوي . وقتي در چنبره دروغ و ريا و سالوس و تزوير و كژتابيها و نا جوانمرديها و رفتارهاي زهر آگين به چار ميخ كشيده شده اي . وقتي در حصار دورويي و عملكردهاي ضد اخلاقي زمانه محصور شده اي وقتي ميبيني آدمهاي اطرافت دنيا را از زاويه آبي و قرمز و حيدري و نعمتي و راست و چپ و قدرت و ثروت و سنتي و مدرن و ووو نگاه مي كنند نه زنگي زنگي اند نه رومي رومي ، وقتي بلبلان خوش الحان در قفس اند و زاغ و ذغن در چمن به طرب آمده اند چه مي تواني بكني ؟ هيچ ! جز اينكه به روز مره گي تن بدهي ، به روز ها و شبهاي تكراري سنجاق شده در پشت قباله سرنوشتت عادت كني ودل بسپاري . جز اينكه هر روز از چشمان سياه و جادويي دلبران لولي وش وپريان شوخ چشم بگويي و بنويسي ، و از خط و خال و لب و زلف يار مهملات ببافي و از درد هجران ناله هاي جان سوز بلغور كني و دست و دلت را به آرزوهاي بي سرانجام بسپاري كه : باش تا صبح دولتت بدمد ....

 

تازه اين يك روي سكه است . روي ديگر سكه كه از اين هم ناگوار تر است آنجاست كه وقتي اين حرفها ( حرفي ازآن هزاران كاندر عبارت آمد) را نزد صاحبدلي اظهار ميكني نگاهي عاقل اندر سفيه در تو مي اندازد كه معني اش اين است:عزيز من اين همه روان پزشك حاذق در اين مملكت هست چرا خودت را به يك دكتر نشان نمي دهي؟! شبها كمتر بخور تا كابوس نبيني.!  كمي جوشانده گل گاو زبان هم برايت مفيد است .!!! خوب البته حق هم دارند . هر كسي از ظن خود شد يار من . من هم اگر ازسن قبل از دبستان كه تيترهاي درشت روزنامه ها را مي خواندم و كلي ذوق ميكردم واز سن دبستان وسوسه يا به عبارت بهتر كرم خواندن ونوشتن نداشتم مثل همه آدمهاي معقول دنيا مثل آدم زندگي مي كردم.

 

بيچاره آن كسي كه گرفتار عقل شد   خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت

 

باري سخن به درازا كشيد و روده درازي از حد گذشت . شرح اين هجران واين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر  همان بهتر كه بقول سعدي : بنشينم و صبر پيش گيرم دنباله كار خويش گيرم

  مي گويم اين حافظ و سعدي هم عجب دل پر دردي از اين فلك غدار و چرخ كج مدارو روزگار بد كردار داشته اند.!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت |
 

روزی مردی در راه به اميرالمومنين ع  رسيد . امام پرسيد : كجا مي روي؟

گفت : به بصره مي روم تا دانش بجويم .

حضرت فرمود : علي را واگذاشته اي  و دانش را در بصره مي جويي ؟!!

 

روزي منافقي حضرت علي بن ابي طالب را در حضور او مدح وثناي زيادي گفته و در باره او

غلو مي كرد و حال آنكه در دل او را دشمن مي داشت . علي ع فرمود : من كمتر از آنم كه

بر زبان مي راني و بيش از آنم كه در دل مي پنداري .

 

انسان جاهل يا افراط مي كند يا تفريط .                                             علي ع

از دست دادن دوستان غربت و تنهايي است .                                     علي ع

دانا زنده است اگر چه بميرد و نادان مرده است هر چند زنده باشد .            علي ع

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت |

 

 

علي مهر جهان آرا ، علي ماه فلك پيما

علي بدر و علي بيضا ، علي نجم و علي اختر

علي در ملك دين حاكم ، امير قائد و قائم

علي بزم و قدر خادم ، ملك عبد و فلك حاكم

علي درياي بي ساحل ، علي غواص بحر دل

علي شاهنشه عادل ، علي سلطان بحر و بر

سفيران نبوت را علي پير و علي مرشد

نكوكاران امت را علي يار و علي ياور

ولايت را علي والي ، نبوت را علي تالي

امامت را علي مخزن ، كرامت را علي گوهر

همه لا و علي الا ، همه عبد و علي مولا

همه اسم و علي معني ، همه جسم و علي جوهر

علي لولاك را تالي ، علي افلاك را والي

علي نه طاق را مركز ، علي آفاق را محور

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت |

    

 يك چند در اين رشته پريشان گشتيم  

رفتيم گران شويم ارزان گشتيم

 در طالع ما كساد بازاري بود

 آيينه فروش شهر كوران گشتيم

****

روزي سالكي از شيخ ابوسعيد ابوالخير پرسيد كه عشق چيست؟

گفت:عشق قفلي است بي گشايش و آتشي است بي دود

 و دريايي است بي ساحل وسودايي است بي حاصل و شغلي است

بي شاغل و بحري است عميق و راهي است بي رفيق؛ عافيت دادن

است و بلا خريدن.

 

يكي از سرداران معروف فرانسه وقتي به فرماندهي قشون فرانسه منصوب شد به لويي

 چهاردهم نوشت:"مرا از شر دوستانم حفظ كنيد از آسيب دشمنانم باك ندارم".

                                 هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك

                                 گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك

***

مستطيل زندگي سه زاويه دارد :"عشق و گذشت"!!

 

***

گويند ماده روباهي شيري را طعنه ميزد و مي گفت: " توهرگز بيش از يك بچه نزاييده اي".

ماده شير گفت:" آری؛ ولي شير".

***

مطالعه همان كاري را با ذهن مي كند كه ورزش با بدن.

****

از خواص طبيعت آدمي است كه عاقلانه و منطقي فكر مي كند اما پوچ و بي معني رفتار

ميكند.     آناتول فرانس

********

دزدی کلاه و دستار ملا نصرالدين را دزديد و فرار كرد. ملا به طرف قبرستان دويد و در

آنجا به انتظار دزد نشست.به او گفتند: دزد به طرف باغ فرار كرد تو چرا به اينجا آمدي؟

گفت : به هر كجا برود آخر به اينجا خواهد آمد!

***

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت |

                                                         

 

                                                                   

به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد

 

ترا در اين سخن انكار كار ما نرسد

 

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند

 

كسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد

 

هزار نقش بر آيد زكلك صنع ، يكي

 

به دلپذيري نقش نگار ما نرسد

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت |

                                 

                                      تقديم به عزيزتر از جانم

 

كودكي كه آماده تولد  بود ، نزد خدا رفت واز او پرسيد :« مي گويند فردا شما مرا به

 

زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي

 

زندگي به آنجا بروم؟»

 

خداوند پاسخ داد:« از ميان بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تودرنظرگرفته ام .

 

او در انتظار تو است و از تو نگهداري خواهد كرد .»

 

اما كودك هنوز مطمئن نبود برود يا نه. به خداوند گفت :« اينجا در بهشت من كاري

 

جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»

 

خداوند لبخند زد :« فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند وهرروزبه تولبخند خواهد

 

زد. تو عشق اورا احساس خواهي كرد وشاد خواهي بود.»

 

كودك ادامه داد:« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را

 

نمي دانم.»

 

خداوند او را نوازش كرد و گفت :« فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را

 

كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت وصبوري به تو ياد

 

خواهد داد كه چگونه صحبت كني .»

 

كودك با ناراحتي گفت :« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟»

 

خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنارهم مي گذارد

 

وبه تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.»

 

كودك سرش را بر گرداند و پرسيد:« شنيده ام در زمين انسانهاي بدي هم زندگي

 

مي كنند، چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟»

 

« فرشته ات از تومحافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.»

 

كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگرشما را نمي توانم ببينم

 

ناراحت خواهم بود.»

 

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و

 

به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.»

 

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست

 

كه بايد بزودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:

 

« خدايا! اگر بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.»

 

خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد:« نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي

 

مي تواني او را مادر صدا كني.»

 

     

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت |
  اين متن رو تو يه وبلاگي ديدم . ديدم خيلي بي آلايش و دلچسب احساس خودشو نوشته بود ازش خوشم اومد كپي كردم . شايد براي شما هم جالب باشه .

دیگر از هر چه هست بیزارم

                     مثل ابر بهار می بارم

                                    برو ای آن که بعد دیدارت

                                                        گره افتاده است در کارم

پدرم با نگاه خود می گفت

                      لایق جرز دیوارم

                            مادرم مدتی هست می گرید

                                                      چون گمان می کند که بیمارم

یه نفر گفت خوب خواهم شد

                    به فراموشیت که بسپارم

                                    گفتم ای عشق اگر پس از این          

                                                              بدهی مثل قبل آزارم

به تمامی حر متت سوگند

                   روی قلبت گلوله می کارم

                                    به تو هر چند سخت مدیونم

                                                          به خودم بیشتر بدهکارم

هر چه بر من گذشت حقم بود

                       من از این بیشتر سزاوارم

                                        تو گناهی نداری ای زیبا

                                                     مرگ بر من که دوستت دارم  

از وبلاگ میثم

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت |

 

  آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود

عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايی نداشت

گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پيدا نبود

بر لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

ابوالحسن ورزی

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت |

 

الهی سينه اي ده آتش افروز

در آن سينه دلي ، وآندل همه سوز

هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست

دل افسرده غير از آب وگل نيست

دلم پر شعله گردان ، سينه پر دود

زبانم را به گفتن آتش آلود

كرامت كن دروني درد پرورد

دلي در وي درون درد و برون درد

دلم را داغ عشقي بر جبين نه

زبانم را بياني آتشين ده

                    

اي خداي بزرگ وبي نياز!

ای مولای بنده نواز!

اي كه سروري برازنده تو است!

اي پناه بي پناهان !

يا غياث المستغيثين!

خداي من ! تو ميداني كه در تمام عمر دلم لحظه اي بي تو نزيسته است، آنچنان كه مي پسندي  نبوده است، ولي خوش است كه يك لحظه هم ازتوشكايتي نداشته است . عاشق مهر و قهرت بوده است .

عاشقم برمهر و بر قهرش به جد      وين عجب من عاشق اين هر دو ضد

خدايا اين عين اعتقاد من وباور محض من بوده است كه : 

در راه تو زخم محض مرهم        با ياد تو زهرعين ترياك

خداي من !  ميداني كه روزها وشبهاي بي غم تو هرگز مي خواهم كه نباشد . ولحظه اي بدون درد اشتياق تو مي خواهم زنده نباشم .

خدايا ! سالهاست كه صليب خویش  به دوش ميكشم وسالهاست كه در عشق تو سر بدارم ، به اميد آنكه : اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست   روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم

اي پروردگارمن !  تو مي داني كه چه سالها و چه شبها و روزها كه در غربت تنهايي خود درد مندانه گريسته ام و زماني كه دلم پر از آتش بود هر گز ازغير تو چيزي نخواستم وبه جز تو از كسي اماني نطلبيده ام .

خدايا ! به حرمت عزتی که از نام وياد تو يافته ام هرگز به ذلت مخلوقت دچار نشده ام ، هرگز از تو چيزي نخواستم كه به من نداده باشي . اين را سويداي ضميرم شهادت مي دهد كه از تو غير از خودت اگر چيزي خواسته باشم نصيبم حسرت و ماتم باد . خودت را ميخواهم . فقط خودت. همين وبس

آنكس كه تو را شناخت جان را چكند

فرزند و عيال و خانمان را چكند

ديوانه كني هردو جهانش بخشي

ديوانه تو هر دو جهان را چه كند

 مدتي هست با تو اينگونه نجوا نكرده ام ، اما خودت مي داني وقتهايي كه آه سرد از دل پر درد ميكشم ذكر هميشگي ام اين بوده است كه : خداي من ! سپاس گذارم برهر چه داده اي وهر چه كه من فكر مي كنم نداده اي .

خداي من ! هميشه گفته ام وبازهم مي گويم كه همه ي نيازهاي مرا ميداني بدون اينكه برزبان آورم ،

گر خوانمت از سينه ی سوزان شنوی             ور دم نزنم زبان لالان دانی

خدايا ! همه ي دردهاي مرا از ضمير دلم مي خواني بدون اينكه آهي كشم ، پس حالا روشن ترمي گويم تا دلم تسكين يابد :

يكي د رد و يكي درمان پسند د

يكي وصل و يكي هجران پسند د

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسند م آنچه را تو‏، تو،  تو، وتو مي  پسند ي

بي كم و كاست

بي گله و شكايت

وبي چون و چرا...

 عصر جمعه رمضان المبارك 

۱۳۸۵

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت |

 

مي گويند خنده بر هر درد بي درمان دواست. البته در مورد گريه هم مي گويند چنين چيزي

صاد ق است.( شما هر دو راه را امتحان كنيد ضرر كه ندارد.اگر افاقه كرد به ما هم بگوييد.)

مي گويند بخند تا دنيا به روت بخنده.

مي گويند خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است    كارم از گريه گذ شته است از آن مي خند م

مي گويند تو مو مي بيني و من پيچش مو. ببخشيد اين يكي هيچ ربطي نداشت.اشتباهي تايپ شد.!

مي گويند اند ر پس هر خنده دو صد گريه مهياست     در قهقهه كبك دو صد چنگل باز است

مي گويند بياييد با هم بخند يم نه به هم بخند يم.

مي گويند چو عيسي باش خندان و شكفته         كه خر باشد ترشروي و گرفته

ميگويند با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نميشه. ببخشيد اين هم ربطي نداشت.

اصلا مي دانيد ما چند نوع خنده داريم ؟

تا امروز والان كه من اينجا نشسته ام وشما آن طرف نشسته ايد دانشمندان حد ود صد و هشتاد و

 سه نوع بلكه هم بيشتر (دقيقا معلوم نيست!) از انواع خنده را كشف كرده اند كه من الان چند تاي

 آنرا براي شما مي گويم:

۱- خنده هاي تمسخر آميز يا همان ريشخند( همان كاري كه حاكمان و سياستمداران عالم به

 ملتها ي خود مي كنند.)

۲- خنده هاي از ته د ل ( اين نوع براي اطفال و كودكان است و نوع واقعي خنده است.) مو لای  

درزش نمی رود.

۳- خنده هاي عاقلا نه( چنين چيزي اصلا نداريم.)

۴- خنده هاي از روي تعجب و شگفتي ( اين مختص زماني است كه به شما مي گويند درست سر

 موعد مقرر بياييد ماشين يا موبايلی که ثبت نام كرديد تحويل بگيريد يا يك روز صبح زود

شناسنامه تان را برداشته براي درخواست وام به بانك برويد و آنها بگويند تا ظهر وامت حاضر

 است بيا تحويل بگير.)

۵- خنده هاي شيطاني ( اين از همه اش واضح تر است مثلا وقتي كه رييس شما را احضاركرده و

 در همان لحظه همكار شما با خنده ي مليحي دارد از اتاق رييس بيرون مي آيد.)

۶- خنده هاي خوشحالي و شاد ماني ( اين نوع نسلش منقرض شده )

۷- خنده هاي روان پريشي ( به امين آباد برويد مي بينيد و گاهي هم در خيابان ها )

۸- خنده هاي ژوكوندي يا موناليزايي ( اين نوع مال آدم هاي با كلاس وعصا قورت داده است.)

۹- خنده هاي د يوانه وار ( اين براي عموم آزاد است.)

۱۰- خنده هاي عاقل اند ر سفيه ( براي زماني كه زير دست شما يك شيرين كاري انجام مي دهد

شما مي خند يد. يعني اينكه برو بچه، وقتي كه تو به سيب زميني مي گفتي د يب د مني من اين

 را بلد بود م.)

۱۱- خنده هاي د روغي ( مال آد م هاي ا لكي خوش)

۱۲- خنده هاي زوركي ( مال هنگامي كه جوك هاي بي مزه اينترنتي و اس ام اس ها را مي شنويد.)

۱۳- خنده هاي تلخ و غم انگيز ( مثل زماني كه شما در خيابان پايتان روي پوست موزمي رود و با

 مخ به زمين مي خوريد ويا يك خاك انداز زباله از داخل مغازه به طرف شما كه داريد در پياده رو

 قدم مي زنيد پرتاب مي شود و يا وقتي كه بعد از مد تي مي فهميد توسط يك آدم ببوتر از خودتان

سر كار بوده ايد.)

۱۴- خنده هاي بشين بابا حال نداريم يا ضد حال!

۱۵- خنده هاي.........

 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت |

  ای وای بر اسيري كز ياد رفته باشد

در دام مانده باشد صياد رفته باشد

 

تو كي هستي ؟  تو چي هستي ؟

نمي دانم

تو دامي  دانه اي  خوابي  خيالي ؟  من نميدانم

تو سوداي محالي يا كه اميدي ؟ تو صيدي  يا  كه صيادي ؟  نمي دانم

تو رويايي و يا كابوس وحشتناك يك طوفان موج سهمگيني؟

پري هستي تو موجود اثيري يا كه انساني ؟ تو شهدي يا شرابي ؟

ويا.... هركس كه هستي من نمي دانم

تو هر كس هستي ، اما نيستي اينجا ، بداني اين شكار دست و پا بسته است

چقدر از درد مي نالد

چقدر از غصه مي سوزد

چقدر از اينكه مي ترسد تو آزادش كني از ترس مي لرزد

خدايا با كه گويم دردهاي بي امانم را

چرا خواندي؟

چرا راندي؟

چرا بستي ؟ چرا انداختي رفتي؟

چرا از من گرفتي عافيت را، خواب را ؟

چه بي رحمي ؟ چه بي باكي ؟

چه آشوبي ؟ چه پر كيني ؟

چرا از رنج من شادي؟

چرا بر اشك من هر روز مي خندي؟

نمك بر زخم مي ريزي؟

بيا بس كن . خلاص از رنج و دردم كن

چه مي داند كسي ، شايد تو هم روزي به دام افتي

و مي ترسم تو هم روزي به دام افتي

تو هم روزي به دام افتي....

 

سحرگاه  رمضان المبارك

 ۱۳۸۵

 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت |

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کا غذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

بانگاهي سر شكسته ، چشمهايي پينه بسته

خسته از در هاي بسته ، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده ، ميز هاي صف كشيده

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدولهاي خالي ، پاركهاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي ، نيمكت هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردن

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها

باد خواهد بست روزي باد خواهد برد ، آري

روي ميز خالي من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري

قيصر امين پور

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت |
 

   لياقت دركار بد عين بي لياقتي است.         محمدحجازی

  اگرعدالت نباشد زندگي به زحمتش نمي ارزد.      كانت 

  معشو قه هيچ مردي زشت نيست.            مثل ايرلندي

  وحشي ها وقتي گرسنه مي شوند ميوه را مستقيما از درخت

مي چينند ولي متمدنين وقتي گرسنه مي شوند ميوه را به

چندين واسطه مي خرند.

  اين مسئله كه مي گويند زن و مرد از هر جهت با هم مساوي

هستند درست نيست. زيرا بسياري از مردان دوخت و دوز و

 پخت وپز و ظرفشويي بلدند ولي زنها چي؟!

   مي گويند ازدواج يك نوع قمار است ولي اين درست نيست .

چونكه در قمار بالاخره گاهي اميد برد هست ولي در ازدواج چه!

  آمريكاييها از دو چيز متنفرند: يكي از تبعيض نژادي و يكي

هم از سيا هپوستان!

**************

--- شما امشب شام چي داريد؟

--- هيچي.

--- خوش بحالت. ما هيچي نداريم دو تا مهمون هم داريم!

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت |

     

                   گفته بودم که بيا يي غم دل با تو بگويم                

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

******

گويند در كرمانشاه زماني مي خواستند تعزيه هبوط حضرت آدم را نمايش دهند. در پي كسي

مي گشتند كه نقش حضرت آدم را ايفا كند . تصادفا كسي را يافتند كه براي اجراي اين نقش

مناسب بود اما هر چه به او اصرار كردند زير بار نمي رفت و مي گفت : اگر مرا بكشيد هم

آدم نمي شوم.!!

***

می گويند رابرت اي شروو نويسنده بلند قد آمريكايي در پاسخ خبر نگاري كه از وي پرسيده بود

مهم ترين مشكلي كه يك نويسنده بايد بر آن فايق آيد تا شروع به نوشتن نمايد چيست بلا فاصله

جواب داد: اينكه پاهايش را چه جوري زير ميز جا بدهد.!

******

روزی بقالی از يك نويسنده و منتقد معروف پرسيد: شغل شما چيست؟

گفت:"من در روزنامه ها نقد می نويسم.

بقال گفت: پس چرا هميشه نسيه مي خريد؟!

*******

غمت در نها نخانه دل نشيند            به نازي كه ليلي به محمل نشيند

به دنبال محمل چنان زار گريم          كه از گريه ام ناقه در گل نشيند

خلد گر به پا خاري آسان برآيد         چه سازم به خاري كه در دل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي    زبامي كه بر خاست مشكل نشيند

بنازم به بزم محبت كه آنجا             گدايي به شاهي مقابل نشيند

طبيب اصفهاني       

*******

حب نبات است پدر سوخته                      آب حيات است پدر سوخته

بس كه سيه چرده و شيرين لب است      چون شكلات است پدر سوخته

آب شود گر به دهانش بري                      توت هرات است پدر سوخته

موي ميان دل سيه و تنگ لب                   عين دوات است پدر سوخته        

ايرج ميرزا 

************* 

گويند در يكي از ملاقات هاي عمومي زني به گورباچف رهبر شوروي هنگام دست دادن گفت:

آقاي رييس ؛ كمي به مردم نزديك تر شويد.او بلا فاصله گفت: اگر از اين نزديكتر شوم مردم

حرف در مي آورند!

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت |

 

دروغ و دروغگويي شايد از قديمي ترين وشايع ترين ونيز زشت ترين صفات  بشردر طول تاريخ باشد و موجب فتنه ها و آسيبهای زيادی نيز شده است . ميزان قبح وشيوع اين صفت در عصرها ومليتهای مختلف به اقتضای شرايط ومحيط وآداب و سنن و هنجارهای اجتماعی فرق می کند .

 يکی از ملاکهای واقعی در دوست يابی نيز همين صفت راستگويی و دروغگويی افراد است . بطوری که همه اديان ودين اسلام، انسان ها را از همنشينی با دروغگويان بر حذر داشته اند. تا اينجای مطلب خيلی جای بحث واختلاف نيست . اما شايد برای شما جالب باشد که بدانيد از نظر تيپ شناسی اجتماعی چه کسانی راستگو و چه کسانی دروغگو می باشند. اينجانب با تحقيقات فراوان و تحمل زحمت ها و مشقت های بسيار !!!! درمورد شناخت آدم های راستگو و دروغگو به نتايج بسيار جالبی رسيده ام که به يکبار خواندنش می ارزد. اميدوارم بپسنديد.

 

 

. کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

 

. کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

 

. کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

 

. کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

 

. کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

 

. کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

 

. کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

 

. کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

 

. کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

 

. کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

 

. کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

 

. کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

 

. کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

 

. کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

 

. کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.

 

. کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند

 

ديوانه است.

 

جل الخالق،!!!!!!!

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت |

 

                        امشب صدای تيشه از بيستون نيامد

                       شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

 

  

گويند که شيخ ارجمند کمال خجند در جامه خواب، شب رو به سوی زن گردانيد.  خاتون طناز از روی ناز گفت : آن طرف . آن سخن در خواجه عظيم اثر کرد.  پس آهسته برخاست و نعلين در پای کرد وعصا بدست گرفت و راه طی کرد تا به تبريز

آمده در وليان کوه قرار گرفت. پس نامه ای نوشت به اين مضمون که : 

" حسب الامربه اينجا آمديم اگر فرماييد آن طرف تر رويم ."

                                                 

                                             ******

بزرگی گويد : ای کاش دوستان نيز همچون دشمنان ثابت قدم و استواروصادق بودند.

 

 

 يك روز همسایه جری لوييس هنر پيشه و کمدين معروف آمريکايی به اوتلفن  کرد وگفت : اين سگ شماست که شبها پارس می کند و نمی گذارد بخوابيم ؟

 جری لوييس جواب داد : البته ! من خودم آنقدرگرفتارم که وقت اين کارها را ندارم.!

 

 

عيسی عليه السلام را يكي بد گفت ويکی نيک ، هردو را دعا کرد وگفت : چه کنند،

هر کدام آنچه داشتند دادند .

 

 

 سقراط را ديدند که گياه می خورد . گفتند : اگر تو خدمت سلطان توانستی  کردن گياه نبايستی خوردن. گفت : اگر تو گياه توانستی خوردن خدمت سلطان نبايستی کردن.

 

 

  فيثاغورث حکيم می خواست مردمان را پند بدهد و از کاهلی و تنبلی در  طلب علم توبيخشان کند . پس بر بالای صخره ای رفت و فرياد کرد :

 ــ آی آدمها !

 وهمين که مردمان جمع شدند گفت : من شما را نخواستم ، آدمها را صدا کردم.!

 

 

 شخص پرگو وخودستايی نزد " آلفرد ساوار" نمايشنامه نويس فرانسوی لاف می زد که من می توانم به سه زبان فرانسوی وانگليسی وايتاليايی حرف بزنم .

 نويسنده فرانسوی گفت : بفرماييد به چه زبانی می توانيد سکوت کنيد .؟!

 

 

 

يك دختر بيست ساله به برنارد شاو نويسنده معروف ايرلندی پيشنهاد ازدواج داد . شاو پرسيد : برای چه می خواهی با مرد هشتاد ساله ازدواج کنی؟

 دختر گفت : برای اينکه بچه ای که ازما به دنيا می آيد فضل و دانش را از شما و زيبايی را از من به ارث می برد وفرد نمونه ای می شود.

 برنارد شاو تبسمی کرد و گفت : حال اگر زيبايی را از من به ارث برد و فضل ودانش را از شما ، تکليف چيست؟!!

 

 

می گويند آلن دولون هنرپيشه معروف که برای بازی درفيلم مار کوپولو به هندوستان رفته بود از شنيدن ا ين ضرب المثل هندی خيلی خوشش آمده بود: " سگی که پول داشته باشد به او می گويند آقای سگ!"

 

 

ممکن است دروغ يک سال بدود ولی راستی در يک روز از او جلو می افتد.

                                                                             مثل آفريقايی

 

هيچگاه نگوييد دنيا به شما بدهکار است. او هيچ چيز به شما بدهکار نيست چون او اول اينجا بوده .                                                                    مارک تواين 

 

اين تنها انسان است که در اثر رنج زيادی که در دنيا می برد مجبور شده خنده را اختراع کند .                                                                                نيچه  

 

 فرق ميان يک خيالباف ويک ديوانه ويک روانشناس اين است که خيالباف در رويای خود قصری می سازد ، ديوانه در آن قصر سکونت می کند و روانشناس کرايه اش را می گيرد.

 

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت |

 

کسی را برای دوستی انتخاب کن که قلبش آنقدر

بزرگ باشد که برای جا شدن در قلبش مجبور

 نباشی خودت را کوچک کنی .

 

 چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی

که يك سر مهربوني درد سر بي

اگر مجنون دل شوريده اي داشت

دل ليلي از آن شوريده تر بي

 

نه اجازه بده گريه ات باعث خنده ديگران

شود و نه خنده ات باعث گريه ديگران

 

ای غايب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختي و به دل دوست دارمت

 

زدی بستی شکستی سوختی انداختی رفتی

جوابت چيست فرداي قيامت دادخواهان را

 

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت |
 

تقديم به تو كه نمي دانم كه هستي ، چه هستي ، كجا هستي

و از جان شيفته ام چه مي خواهي !

 

بت كشميري ام رطلش گران است

لبش خرم ترين باغ جهان است

شكسته خط نستعليق زلفش

كنون سر مشق رسم عاشقان است

بهار جلوه اش نهج البلاغه است

لب لعلش مفا تيح الجنان است

بخاراي خيالش خرم وشاد

نسيمش بوي موي جوليان است

خراسان قديم چشمهايش

شگفتي هاي سبك اصفهان است

تني دارد بديع و حيرت انگيز

كه وصفش خارج از فن بيان است

خرامش شور رستاخيز دارد

نگاهش فتنه ي آخرزمان است

دلم خاقان چين دامنش باد

شهيد گوشه ي پيراهنش باد

 هوشمند

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت |

مراقب افکارت باش ›› آنها به گفتار تبديل مي شوند .

مراقب گفتارت باش ›› آنها به كردار تبديل مي شوند .

مراقب كردارت باش ›› آنها به عادت تبديل مي شوند .

مراقب عادت باش ›› آنها به شخصيت تبديل مي شوند .

مراقب شخصيت باش ›› آنها به سر نوشت تبديل مي شوند .

پس افكار تو سازنده سر نوشت تو خواهد شد .

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت |

 

تقديم به معشوق غايب از نظر

و کسی آيا هست؟

و کسی هست بگويد چه خبر هست دراين هيچ کجا ؟!

واژه هايی همه بی معنی

صفحه هايی همه آشفته

جاده هايی بن بست

چشم هايی بی سو ، دستهايی بی جان

چهره هايی بی روح

روزهايی بی رنگ

سايه هايی در تاريکی

قلبهايی همه پر تزوير

آدمکهايی چندش

و جوانی مرده ، عاشقی افسرده

آرزوها بر باد ، ناله ها بی تاثير

و شبی وهم آلود

مرغ عشقی خاموش ، در کناری مرده

نه کسی حال کسی می پرسد

نه سراغی زدلی می گيرد

و يکی می پرسد :

از کجا آمده ای ؟

عشق سيری چند است ؟

به يکی می گفتم : دوستت دارم

با تعجب گفت : هان؟!!

و خدا ميداند

کی بيايد مردی

که بهار از دستش

می چکد چون باران

سخنش بوی جوانی دارد

نفسش بوی هزاران اکسير

به لطافت چون ابر

به طراوت چون گل

به کرامت چون آب 

به سخاوت دريا

به شجاعت چون برق

به صلابت چون کوه

به خروشانی موج

به درخشندگی ماه

شوکتش چون خورشيد

ای خدا ! می آيد ؟

 ۱۴ شعبان المعظم

۱۳۸۵

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت |

 

نشد يك لحظه از يادت جدا دل

زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل!

 درون سينه آهي هم ندارد

 ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل!

به تاري گردنش را بسته زلفت

فقير و عاجز و بي دست و پا دل!

بشد خاك و زكويت بر نخيزد

زهي ثابت قدم دل، با وفا دل!

زدستش يك دم آسايش ندارم

نمي دانم چه بايد كرد با دل

هزاران بار منعش كردم از عشق

مگر بر گشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا كرد

فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل!

تو ‍› لاهوتي › زدل نالي دل از تو

حيا كن يا تو ساكت باش ، يا دل!

ابوالقاسم لاهوتي

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت |