تبليغاتX
بهانه های دلتنگی

 

 

اول بنا نبود بسوزند عاشقان     بعدا قرار شد كه بسوزند عاشقان!!!!

 

گويند روزي حضرت عيسي ع در راهي مي رفت . مرد كهنسالي را ديد كه با ريش سفيد و قدي خميده مشغول بيل زدن وكشت و زراعت بود. به در گاه خدا عرض كرد : خدايا ! اين پيرمرد در اين سن وسال و با اين قد خميده براي چه اينچنين بيل ميزند وزحمت ميكشد؟ خداوند خطاب كرد : يا عيسي! ميخواهي كاري كنم كه ديگر دست ا ز كار بكشد؟ در اين هنگام حضرت عيسي مشاهده كرد كه  پير مرد ناگهان دست ا ز كار كشيد و بيل را به كناري ا نداخت و در زيرسايه درختي دراز كشيد و خوابيد. پس از چند دقيقه دوباره بر خاست و بيل را به دست گرفت وشروع به كار كرد. حضرت عيسي ازاو پرسيد: اي پيرمرد! چرا بيل را انداختي و دست از كار كشيدي؟ و چرا دوباره برخاستي وشروع به كار كردي ؟ پير مرد گفت : براي اينكه چند لحظه پيش به خودم گفتم :  من كه پايم لب گور است و مردني هستم چرا اينقدر به خودم رنج و زحمت مي دهم. يكباره اميد و آرزو از دلم رفت . ولي پس از چند دقيقه به خودم گفتم : حالا آمد و به اين زودي ها نمردي ، چرا نبايد كار كني وازدسترنج خود ارتزاق كني . عيسي ع فهميد كه خدا اول اميد و آرزو را از او گرفت و دوباره به او برگرداند. حالا حكايت ماست . گاهي وقتها با شور و شوق و اميد و آرزو روزانه و مرتب خاطرات و دلنوشته ها و دلتنگي ها را به سينه دفتر يادداشت مي سپارم و سعي ميكنم ذهن و اطلاعات و قلمم را به قول امروزيها آپديت كنم و نگذارم ذهن و قلمم از اينكه هست فرسوده تر و پژمرده تر شود . وگاهي هم اتفاق مي افتد كه دستانم توان نوشتن و ذهنم ياراي انديشيدن را از دست ميدهد . اميد مي گريزد وشوق و آرزو به ريشخندم مي گيرد .با خود مي انديشم : خوب كه چه ؟ گيرم كه هي خواندي و نوشتي كه چه بشود ؟ چه دلي شا د و چه خرابه اي آباد خواهد شد؟

 

 

افسوس...

 

 

شايد آن روز كه معلم هنر برايمان بر روي تخته سياه مي نوشت : ادب مرد به زدولت اوست ، اصلا در فكرمان خطور نمي كرد كه روزي خواهد آمد در كنار ميلياردها دلار ثروت ودهها نيروگاه هسته اي و دريايي از نفت وخروارها اورانيوم غنی شده ، با حسرت به دنبال يك مثقال ادب و اخلاق و معنويت غني شده بگرديم وبايد مرتب بگوييم آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست.

 هرگز به مخيله مان خطور نمي كرد روزي نخبگان و سردمداران مام ميهن به خاطرهرهدف مقدس يا نامقدسي در رسانه ها و جرايد همديگر را سلاخي كنند و همچون لاشه هاي مردار اينچنين همديگر را تكه پاره كنند وعرض وآبرو وحيثيت خود و مملكت را به حراج بگذارند و ا لگويي شايسته از اخلاق و ادب را به نسل جوان تشنه معنويت و اخلاق به نمايش بگذارند.!!!

 

شايد آن روز كه معلم فارسي با آب و تاب براي ما داستان ريزعلي فداكار را توضيح مي داد به مغزكودكانه ما خطورنمي كرد كه در سايه چنين تعليمات سازنده زماني درجرايد كثيرالانتشار با آب وتاب و تفصيلات بنويسند : مردي كه بيست وشش كودك بيكناه و معصوم را ربوده و پس از تجاوز به آنها به قتل رسانده بود دستگير شد . ( وكسي ككش هم نگزيد.! ) ويا كودكي كه در اثر شكنجه ناپدري و مادر سنگدل فلج شده بود در بيمارستان درگذشت. و يا خفاش شب شكارچي زنان به دار مجازات آويخته شد.

 

 شايد آن روز كه معلم انشاي خوش ذوق ما مي نوشت : علم بهتر است يا ثروت؟ ( انشايي براي تمامي فصول!!!) آن روز در تصور كودكانه ما نمي گنجيد كه روزي خواهد آمد که دولت ، يعني مظهر ارباب ثروت .  با دانشمندان وروزنامه نگاران، مظهر ارباب دانش و علم هر روز سر بديهي ترين مفاهيم و امور جامعه كل كل ويكي به دو كند كه شما رسانه ها سياه نمايي مي كنيد و اصلا در جامعه چيزي به نام گراني و تورم و فساد و اختلاس و غيره وجود ندارد و شما روزنامه نگاران بي چشم ورو به اين مسايل دامن مي زنيد.

 

 شايد آن روز كه معلم ورزش هرروز به گوش ما نسل آينده ساز مملكت زمزمه مي كرد كه : زنيرو بود مرد را راستي زسستي كژي زايد و كاستي ، نمي دانستيم كه از بركت ورزش اين كشور چند ميليون افسرده  و معتاد نويد بخش آينده روشن اين مرز و بوم خواهد شد.!!

 

 شايد آن روز كه معلم شيرين سخن ادبيات به ما مي آموخت : شكر شكن شوند همه طوطيان هند زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود ، تصور نمي كرديم قند پارسي در مسلخ ادبيات كوچه بازاري سخيف و بي محتواي خوانندگان وطنی و لوس آنجلسي اينقدر سلاخي شده و از اعتبار و ارزش بيفتد و ادبيات شيرين فارسي  را  به بهترين شكل ممكن به لجن بكشند .

 

 شايد آن روز به عقل ناقص ما آينده سازان فردا نمي گنجيد كه روزي يك تحصيل كرده نخبه بد بخت با يك خروار مدرك وتخصص به ناكجا آبادي براي استخدام مراجعه كند و بگويند اول مدرك و تخصصت را در كوزه بگذار و سپس بگو خط و جناح و باند تو چيست و پارتي تو كيست و پولت چقدر است تا ببينيم چكار مي شود برايت كرد.

 

 شايد آن روزها كه در كوچه هاي خاكي محله مان به دنبال يك توپ پلاستيكي مي دويديم و خنده هاي شادماني از ته دل سر مي داديم فكر نمي كرديم پس ازگذشت سالها با دعواهاي آبي و قرمز سرمان را به سقف خواهند كوبيد تا زياد به معقولات نينديشيم وبراي همديگر كركري گوساله هاي سامري بخوانيم تا يك عده از صدقه سري اين دلمشغولي ها و سر كار رفتن هاي ما قند در دلشان آب شود و جوانان ما قدري با شكستن شيشه هاي ناو گان مجهز حمل و نقل شهري ( منظورهمان اتوبوس شركت واحد است!!!) تخليه شوند .

 وقتي كه مشاهده مي كني هر چه خوانده اي و شنيده اي فقط در لابلاي صفحات زرين كتابها زيباست و به درد فيلمهاي كذايي مي خورد . وقتي مي بيني در جامعه دقيقا عكس همه آنچه كه آموخته اي بايد عمل كني تا كامروا شوي . وقتي در چنبره دروغ و ريا و سالوس و تزوير و كژتابيها و نا جوانمرديها و رفتارهاي زهر آگين به چار ميخ كشيده شده اي . وقتي در حصار دورويي و عملكردهاي ضد اخلاقي زمانه محصور شده اي وقتي ميبيني آدمهاي اطرافت دنيا را از زاويه آبي و قرمز و حيدري و نعمتي و راست و چپ و قدرت و ثروت و سنتي و مدرن و ووو نگاه مي كنند نه زنگي زنگي اند نه رومي رومي ، وقتي بلبلان خوش الحان در قفس اند و زاغ و ذغن در چمن به طرب آمده اند چه مي تواني بكني ؟ هيچ ! جز اينكه به روز مره گي تن بدهي ، به روز ها و شبهاي تكراري سنجاق شده در پشت قباله سرنوشتت عادت كني ودل بسپاري . جز اينكه هر روز از چشمان سياه و جادويي دلبران لولي وش وپريان شوخ چشم بگويي و بنويسي ، و از خط و خال و لب و زلف يار مهملات ببافي و از درد هجران ناله هاي جان سوز بلغور كني و دست و دلت را به آرزوهاي بي سرانجام بسپاري كه : باش تا صبح دولتت بدمد ....

 

تازه اين يك روي سكه است . روي ديگر سكه كه از اين هم ناگوار تر است آنجاست كه وقتي اين حرفها ( حرفي ازآن هزاران كاندر عبارت آمد) را نزد صاحبدلي اظهار ميكني نگاهي عاقل اندر سفيه در تو مي اندازد كه معني اش اين است:عزيز من اين همه روان پزشك حاذق در اين مملكت هست چرا خودت را به يك دكتر نشان نمي دهي؟! شبها كمتر بخور تا كابوس نبيني.!  كمي جوشانده گل گاو زبان هم برايت مفيد است .!!! خوب البته حق هم دارند . هر كسي از ظن خود شد يار من . من هم اگر ازسن قبل از دبستان كه تيترهاي درشت روزنامه ها را مي خواندم و كلي ذوق ميكردم واز سن دبستان وسوسه يا به عبارت بهتر كرم خواندن ونوشتن نداشتم مثل همه آدمهاي معقول دنيا مثل آدم زندگي مي كردم.

 

بيچاره آن كسي كه گرفتار عقل شد   خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت

 

باري سخن به درازا كشيد و روده درازي از حد گذشت . شرح اين هجران واين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر  همان بهتر كه بقول سعدي : بنشينم و صبر پيش گيرم دنباله كار خويش گيرم

  مي گويم اين حافظ و سعدي هم عجب دل پر دردي از اين فلك غدار و چرخ كج مدارو روزگار بد كردار داشته اند.!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت |
 

روزی مردی در راه به اميرالمومنين ع  رسيد . امام پرسيد : كجا مي روي؟

گفت : به بصره مي روم تا دانش بجويم .

حضرت فرمود : علي را واگذاشته اي  و دانش را در بصره مي جويي ؟!!

 

روزي منافقي حضرت علي بن ابي طالب را در حضور او مدح وثناي زيادي گفته و در باره او

غلو مي كرد و حال آنكه در دل او را دشمن مي داشت . علي ع فرمود : من كمتر از آنم كه

بر زبان مي راني و بيش از آنم كه در دل مي پنداري .

 

انسان جاهل يا افراط مي كند يا تفريط .                                             علي ع

از دست دادن دوستان غربت و تنهايي است .                                     علي ع

دانا زنده است اگر چه بميرد و نادان مرده است هر چند زنده باشد .            علي ع

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت |

 

 

علي مهر جهان آرا ، علي ماه فلك پيما

علي بدر و علي بيضا ، علي نجم و علي اختر

علي در ملك دين حاكم ، امير قائد و قائم

علي بزم و قدر خادم ، ملك عبد و فلك حاكم

علي درياي بي ساحل ، علي غواص بحر دل

علي شاهنشه عادل ، علي سلطان بحر و بر

سفيران نبوت را علي پير و علي مرشد

نكوكاران امت را علي يار و علي ياور

ولايت را علي والي ، نبوت را علي تالي

امامت را علي مخزن ، كرامت را علي گوهر

همه لا و علي الا ، همه عبد و علي مولا

همه اسم و علي معني ، همه جسم و علي جوهر

علي لولاك را تالي ، علي افلاك را والي

علي نه طاق را مركز ، علي آفاق را محور

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت |

    

 يك چند در اين رشته پريشان گشتيم  

رفتيم گران شويم ارزان گشتيم

 در طالع ما كساد بازاري بود

 آيينه فروش شهر كوران گشتيم

****

روزي سالكي از شيخ ابوسعيد ابوالخير پرسيد كه عشق چيست؟

گفت:عشق قفلي است بي گشايش و آتشي است بي دود

 و دريايي است بي ساحل وسودايي است بي حاصل و شغلي است

بي شاغل و بحري است عميق و راهي است بي رفيق؛ عافيت دادن

است و بلا خريدن.

 

يكي از سرداران معروف فرانسه وقتي به فرماندهي قشون فرانسه منصوب شد به لويي

 چهاردهم نوشت:"مرا از شر دوستانم حفظ كنيد از آسيب دشمنانم باك ندارم".

                                 هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك

                                 گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك

***

مستطيل زندگي سه زاويه دارد :"عشق و گذشت"!!

 

***

گويند ماده روباهي شيري را طعنه ميزد و مي گفت: " توهرگز بيش از يك بچه نزاييده اي".

ماده شير گفت:" آری؛ ولي شير".

***

مطالعه همان كاري را با ذهن مي كند كه ورزش با بدن.

****

از خواص طبيعت آدمي است كه عاقلانه و منطقي فكر مي كند اما پوچ و بي معني رفتار

ميكند.     آناتول فرانس

********

دزدی کلاه و دستار ملا نصرالدين را دزديد و فرار كرد. ملا به طرف قبرستان دويد و در

آنجا به انتظار دزد نشست.به او گفتند: دزد به طرف باغ فرار كرد تو چرا به اينجا آمدي؟

گفت : به هر كجا برود آخر به اينجا خواهد آمد!

***

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت |

                                                         

 

                                                                   

به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد

 

ترا در اين سخن انكار كار ما نرسد

 

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند

 

كسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد

 

هزار نقش بر آيد زكلك صنع ، يكي

 

به دلپذيري نقش نگار ما نرسد

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت |

                                 

                                      تقديم به عزيزتر از جانم

 

كودكي كه آماده تولد  بود ، نزد خدا رفت واز او پرسيد :« مي گويند فردا شما مرا به

 

زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي

 

زندگي به آنجا بروم؟»

 

خداوند پاسخ داد:« از ميان بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تودرنظرگرفته ام .

 

او در انتظار تو است و از تو نگهداري خواهد كرد .»

 

اما كودك هنوز مطمئن نبود برود يا نه. به خداوند گفت :« اينجا در بهشت من كاري

 

جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»

 

خداوند لبخند زد :« فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند وهرروزبه تولبخند خواهد

 

زد. تو عشق اورا احساس خواهي كرد وشاد خواهي بود.»

 

كودك ادامه داد:« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را

 

نمي دانم.»

 

خداوند او را نوازش كرد و گفت :« فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را

 

كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت وصبوري به تو ياد

 

خواهد داد كه چگونه صحبت كني .»

 

كودك با ناراحتي گفت :« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟»

 

خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنارهم مي گذارد

 

وبه تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.»

 

كودك سرش را بر گرداند و پرسيد:« شنيده ام در زمين انسانهاي بدي هم زندگي

 

مي كنند، چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟»

 

« فرشته ات از تومحافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.»

 

كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگرشما را نمي توانم ببينم

 

ناراحت خواهم بود.»

 

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و

 

به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.»

 

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست

 

كه بايد بزودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:

 

« خدايا! اگر بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.»

 

خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد:« نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي

 

مي تواني او را مادر صدا كني.»

 

     

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت |
  اين متن رو تو يه وبلاگي ديدم . ديدم خيلي بي آلايش و دلچسب احساس خودشو نوشته بود ازش خوشم اومد كپي كردم . شايد براي شما هم جالب باشه .

دیگر از هر چه هست بیزارم

                     مثل ابر بهار می بارم

                                    برو ای آن که بعد دیدارت

                                                        گره افتاده است در کارم

پدرم با نگاه خود می گفت

                      لایق جرز دیوارم

                            مادرم مدتی هست می گرید

                                                      چون گمان می کند که بیمارم

یه نفر گفت خوب خواهم شد

                    به فراموشیت که بسپارم

                                    گفتم ای عشق اگر پس از این          

                                                              بدهی مثل قبل آزارم

به تمامی حر متت سوگند

                   روی قلبت گلوله می کارم

                                    به تو هر چند سخت مدیونم

                                                          به خودم بیشتر بدهکارم

هر چه بر من گذشت حقم بود

                       من از این بیشتر سزاوارم

                                        تو گناهی نداری ای زیبا

                                                     مرگ بر من که دوستت دارم  

از وبلاگ میثم

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت |

 

  آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود

عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايی نداشت

گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پيدا نبود

بر لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

ابوالحسن ورزی

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت |

 

الهی سينه اي ده آتش افروز

در آن سينه دلي ، وآندل همه سوز

هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست

دل افسرده غير از آب وگل نيست

دلم پر شعله گردان ، سينه پر دود

زبانم را به گفتن آتش آلود

كرامت كن دروني درد پرورد

دلي در وي درون درد و برون درد

دلم را داغ عشقي بر جبين نه

زبانم را بياني آتشين ده

                    

اي خداي بزرگ وبي نياز!

ای مولای بنده نواز!

اي كه سروري برازنده تو است!

اي پناه بي پناهان !

يا غياث المستغيثين!

خداي من ! تو ميداني كه در تمام عمر دلم لحظه اي بي تو نزيسته است، آنچنان كه مي پسندي  نبوده است، ولي خوش است كه يك لحظه هم ازتوشكايتي نداشته است . عاشق مهر و قهرت بوده است .

عاشقم برمهر و بر قهرش به جد      وين عجب من عاشق اين هر دو ضد

خدايا اين عين اعتقاد من وباور محض من بوده است كه : 

در راه تو زخم محض مرهم        با ياد تو زهرعين ترياك

خداي من !  ميداني كه روزها وشبهاي بي غم تو هرگز مي خواهم كه نباشد . ولحظه اي بدون درد اشتياق تو مي خواهم زنده نباشم .

خدايا ! سالهاست كه صليب خویش  به دوش ميكشم وسالهاست كه در عشق تو سر بدارم ، به اميد آنكه : اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست   روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم

اي پروردگارمن !  تو مي داني كه چه سالها و چه شبها و روزها كه در غربت تنهايي خود درد مندانه گريسته ام و زماني كه دلم پر از آتش بود هر گز ازغير تو چيزي نخواستم وبه جز تو از كسي اماني نطلبيده ام .

خدايا ! به حرمت عزتی که از نام وياد تو يافته ام هرگز به ذلت مخلوقت دچار نشده ام ، هرگز از تو چيزي نخواستم كه به من نداده باشي . اين را سويداي ضميرم شهادت مي دهد كه از تو غير از خودت اگر چيزي خواسته باشم نصيبم حسرت و ماتم باد . خودت را ميخواهم . فقط خودت. همين وبس

آنكس كه تو را شناخت جان را چكند

فرزند و عيال و خانمان را چكند

ديوانه كني هردو جهانش بخشي

ديوانه تو هر دو جهان را چه كند

 مدتي هست با تو اينگونه نجوا نكرده ام ، اما خودت مي داني وقتهايي كه آه سرد از دل پر درد ميكشم ذكر هميشگي ام اين بوده است كه : خداي من ! سپاس گذارم برهر چه داده اي وهر چه كه من فكر مي كنم نداده اي .

خداي من ! هميشه گفته ام وبازهم مي گويم كه همه ي نيازهاي مرا ميداني بدون اينكه برزبان آورم ،

گر خوانمت از سينه ی سوزان شنوی             ور دم نزنم زبان لالان دانی

خدايا ! همه ي دردهاي مرا از ضمير دلم مي خواني بدون اينكه آهي كشم ، پس حالا روشن ترمي گويم تا دلم تسكين يابد :

يكي د رد و يكي درمان پسند د

يكي وصل و يكي هجران پسند د

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسند م آنچه را تو‏، تو،  تو، وتو مي  پسند ي

بي كم و كاست

بي گله و شكايت

وبي چون و چرا...

 عصر جمعه رمضان المبارك 

۱۳۸۵