می خواهم بنويسم نمي توانم . مي خواهم بنشينم و نظاره كنم . هرچه بادا باد . باز نمي توانم . ميخواهم كه هيچ نخواهم نميتوانم . آيا زندگي زياده سخت است يا من سخت مي بينم نمي دانم . آيا هنوز راهي هست ؟ نمي دانم . چه بايد كرد ؟ عصر يخبندان پايان مي پذيرد ؟ آيا بهار مي آيد ؟ كسي نمي داند .آيا تا سپيده زياد مانده است؟ كسي چه مي داند ؟به كسي مي مانم كه بين بد و بدتر گير افتاده است .
كسي را مي مانم كه فرزندش بر لبه پرتگاهي در حال سقوط است و در همان حال آتشي خانمانسوز در حال شعله ور شدن است كه مي خواهد تمام زندگي و خانه ات را به آتش بكشد . براي نجات هر كدام كه بروي آن ديگري را از دست خواهي داد و در اين ميان آنقدر در كش و قوس و ترديد در جاي خود ميخكوب مي ماني تا هم فرزندت و هم خانه ات هر دو را تباه شده مي بيني.
چرا ؟
مي خواهم فراموش كنم . نمي شود .مي خواهم دل بسپارم . نمي توانم مي خواهم نبينم . قدرت ندارم .مي خواهم نشنوم نمي توانم .
چرا ؟.....
مي خواهم از دست عقل آسوده شوم در چنگال تيز و بي رحم احساس مي افتم . مي خواهم احساس را بكشم در چنگال عقل اسير مي شوم . مي خواهم كه هر دو را بسوزانم به سياه چال ديو جهل مي پوسم .
نمي دانم . نمي دانم . نمي دانم ...
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس!!!!!
