تبليغاتX
بهانه های دلتنگی

 

           از دفتر خاطرات يك آدم فضايي !

 

امروز نه شنبه از شصت و سومين روز ماه  است  .  امروز در سر راه خود به سياره اي برخورديم كه به آن زمين مي گويند . بر روي اين سياره فرود آمديم تا كمي تفريح كنيم ....

اين سياره جاي بسيار جالب و شگفت انگيزي است . موجودات زيادي بر روي اين سياره زندگي مي كنند كه با هوش ترين آنها موجودي است كه به آن انسان مي گويند و گفته مي شود از ديگر انواع موجودات زنده در اين سياره با هوش تر است . من هفتصد سال قبل در موزه سياره خودمان گونه هايي از اين موجودات را ديده ام ولي شكل آنها در اينجا كمي متفاوت است ..... آنها روي دو پا راه مي روند و رفتارهايشان خيلي ابتدايي است . آنها در حقيقت سيستم ندارند . يعني از سيستم خيلي ابتدايي ولي پيچيده برخوردارند . رفتارهايشان واقعا خنده دار است . آنها وقتي كه ما را مشاهده كردند رفتار هاي عجيب و غريب از خودشان بروز مي دادند . يكي از آنها فرياد زد و ديگري امواج وحشتناك از خودش خارج مي كرد و سيستمش بكلي از كار افتاد . يكي از آنها مثل فنر بالا و پايين مي رفت و عمليات عجيبي انجام مي داد ..رفتارهاي بعضي از اين موجودات درست شبيه خر چسونه هاي سياره ماست ... آنها در قوطي هاي مكعب شكل زندگي مي كنند كه به آن خانه و آپارتمان مي گويند . من در عرض چند دقيقه توانستم از چند شهر محل سكونت آنها بازديد كنم ولي شناختن گونه هاي مختلف موجودات اين سياره بيشتر از يك روز وقت مي برد ...

تمام اين سياره به اندازه يكي از قلوه سنگهاي سياره ماست ولي انسانها در اينجا خيال مي كنند كه همه كهكشانها مال آنهاست و بايد بر آنها حكمراني كنند . من و دوستم با ديدن آنها و رفتارهاي عجيبشان داشتيم از خنده روده بر مي شديم ...!!!  در اينجا چيزي به نام قانون وجود ندارد و هر كس هرچه دوست داشته باشد همان قانون است ... من در چند خط نمي توانم اين سياره را توصيف كنم . روزي كه به سياره خودمان برگشتم بايد چند هزار صفحه در باره موجودات و انسانهاي ساكن در آن بنويسم ... اينها خيلي با مزه اند اصلا با هيچ سيستمي جور در نمي آيند !! گاهي سيستمشان به كلي فلج مي شود ولي باز هم زنده اند و مثل يك موجود زنده عمل مي كنند !!! گونه هاي ديگري از موجودات در اين سياره زندگي مي كنند كه به آنها گاو مي گويند اين موجودات سيستمشان بهتر و پيشرفته تر است . آنها رفتار هايشان حساب شده تر و دقيق تر است . نمي دانم چرا گاوها در اينجا رييس نشده اند ؟!!!! من نمي توانم بفهمم ! شايد آنها دوست ندارند بر آدمها رياست كنند و كسر شان خود مي دانند !!!!

با يكي از انسانها كه سيستمش كمي پيشرفته تر بود و به آنها دانشمند مي گفتند صحبت كردم . او مي گفت دويست سال ديگر مي توانند دستگاهي بسازنند كه بتوانند سياره ما را از زمين ببينند . به هر كدام از اين موجودات وقتي دست مي زنم فوري پودر مي شود . نمي دانم چرا اينها زود مي سوزند و خاكستر مي شوند !!! انسانها در اينجا هر لحظه در قسمت اصلي سيستمشان كه به آن مغز مي گويند يك تصميم مي گيرند بر خلاف تصميم قبلي ..!! آنها با دستگاهي كه به آن كامپيوتر مي گفتند مي خواستند ما را آنا ليز كنند ... بيچاره ها خيلي موجودات ساده اي هستند !  طفلكي ها موجودات دوست داشتني و لي قابل ترحمي هستند . آنها سيستمشان زود داغ مي كند و نمي توانند خواسته هايشان را تنظيم و اجرا كنند . آنها علاقه عجيبي به گول زدن همديگر دارند و اصلا به خاطر اين كار از همديگرخجالت نمی کشند !!! فكر مي كنم سيستمشان اينجوري طراحي شده است . شايد بتوانم يكي از آنها را براي مطالعه و موزه به سياره خودمان بياورم . بايد خيلي مواظب باشم چونكه خيلي ضعيف اند و زود مي ميرند . الان مي خواهم چند آزمايش انجام دهم . بقيه خاطرات را بعدا مي نويسم .

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت |
 

مربوط يا نامربوط ، مسئله اين است

 

عمر گر خوش گذرد زندگي نوح كم است

ور به سختي گذرد نيم نفس بسيار است

 هر چي دارم فكر مي كنم كه اصلا چه ربطي داشت و براي چي اين شعرو نوشتم يادم نمياد . شايد همينطور طبق عادت براي اينكه حرفي زده باشم شايدم ، آهان يادم اومد . من يه وبلاگ دارم و بايد هر بار يه چيزايي توش بنويسم حالا با ربط و بي ربطش چه فرقي مي كنه مگه همه آدمها وقتي حرف مي زنن حرفاشون ربط داره كه اين يكي داشته باشه يا مثلا اگه حرف با ربطي مي زدم چه اتفاقي مي افتاد .  اين همه آدم حسابي هر روز دارن يقه خودشونو جر ميدن تا يه ذره حرف حساب حالي بعضي ها بكنن مگه به خرج كسي ميره ؟!! . تازه امروز يه كم مي خوام متفاوت باشم . اصلا خدا وكيلي شما مي تونيد بگيد ملاك ربط وبي ربط چيه ؟

 نه خداييش شما كه زور زديد و خدا سال درس خونديد تا ديپلم گرفتيد مي تونيد بگيد چه حرفي خوبه چه حرفي بده چه حرفي حسابي و كدومش ناحسابيه؟

 يكي تو اين دنيا از رنگ قرمز خوشش مياد واونو سرورهمه رنگها ميدونه يكي براي رنگ آبي شاهرگ خودشم مي زنه يكي از صورتي خوشش مياد يكي از سياه  ووو.... آخه رو چه حسابي ؟  يكي از قرمه سبزي حالش به هم ميخوره اما يكي ديگه تمام عشقش قرمه سبزيه .

يكي از هر چي كتابه بدش مياد يه خل و چلي مثل من هم هر چي گيرش مياد ميده كتاب مي خره

يكي همه چيزرو خرافات مي دونه يكي هم به هرچرندياتي معتقده بدون اينكه يه ذره كله پوكش رو به كار بندازه و فكر بكنه . آدمي هست كه  جون به جونش بكني تا يه روز با كلاس و با كت و شلوار و موقر و اتو كشيده بگرده و يه بار شونه به موهاي بي صا حب مونده اش بزنه عمرا به خرجش نميره يكي هم پيدا ميشه كه سرش بره اتوي شلوارش نميره .  يكي از مردم آزاري كيفي ميكنه كه شيرين و فرهاد هم اونقدر كيف نمي كردن ويكي هم هست كه  از كشتن يه مورچه عذاب وجدان مي گيره . يكي هست كه هر چي شعر و موسيقي و فلسفه و ادبياته چرند و مزخرفات مي دونه يكي هم هست خيال مي كنه اگه سعدي و حافظ و گوته و  بتهون و تولستوي نبودند يكي از ستون هاي كهكشان راه شيري فرو مي ريخت . جالب اين جاست كه وقتي با هر كدوم از اين آدمها كه حرف مي زني اينقدر برات ادله قرص و محكم رديف مي كنن كه سرت گيج ميره و با خودت مي گي حق با اونه . خوب حالا شما پيدا كنيد پرتقال فروش را........

 بد بخت پرتقال فروش نمي دونم اين وسط چه گناهي كرده كه همه زرتي مي خوان دنبال اون مادر مرده بگردن . شايد به حساب اينكه به كرمان كنه كرد آهنگري به كاشان زدند گردن مسگري

 بيا اين هم شاهد از غيب رسيد هميشه در كرمان يكي كاري مي كرده به كاشان گردن يه بد بختي رو مي زدن به نظر شما باز هم بايد حرفا به ربطي داشته باشن؟؟؟!!!

 خودمونيم عجب فيلسوفي شدم امروز ها!!!!!

 خوب عزيزان بيننده و شنونده و خواننده و نويسنده تا سلامي ديگر بدرود .

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت |

 

اي نسل اسير وطنم!

 

تو مي داني و همه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من، ازآوردن

برق اميدي در نگاه من، از برانگيختن موج شعفي در دل من عاجز است.

تو ميداني و همه ميدانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدن بخاطر

 تو و رنج بردن به پاي تو تنها لذت بزرگ زندگي من است ، از شادي

 تست كه من در دل ميخندم از اميد رهايي تست كه برق اميد در چشمان

 خسته ام مي درخشد و از خوشبختي تست كه هواي پاك سعادت را در

 ريه هايم احساس ميكنم. نمي توانم خوب حرف بزنم ، نيروي شگفتي كه

 در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،

درياب ! درياب !

من تو را دوست دارم . همه زندگيم و همه روزها و همه شبهاي زندگيم ،

هر لحظه از زندگيم ، بر اين دوستي شهادت مي دهند ، شاهد بوده اند وشاهد

هستند . آزادي تو مذهب من است . خوشبختي تو عشق من است . آينده تو

 تنها آرزوي من است...

 

استاد دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت |

 

تو نيكي ميكن و در دجله انداز

كه ايزد در بيابانت دهد باز


روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»


+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت |