نامه به فرزندي كه هرگز زاده نشد ! بخش ۱
سلام فرزندم
فرزند دلبندم !
اين نامه را به تو مي نويسم . به تو كه آينده مني . به تو كه خلاصه آرزوهاي ناتمام نسل بشري . تنها چيزي است كه مي توانم به تو يادگاري بدهم و برايت به ارث بگذارم . اين همان نامه اي است كه پدر پدر پدر بزرگم ميخواست به فرزندش بنويسد و او هم به فرزندش بنويسد وهمينطور تا پدرم كه ميخواست براي من بنويسد ولي نشد . نمي دانم چرا . شايد نتوانست شايد ترسيد شايد فكر ميكرد كه هنوز زود است و يا شايد دير . نمي دانم به هر حال هر چه كه بود و هست خيلي تفاوتي نمي كند . حال من مينويسم شايد بخواني وشايد هم نه . شايد اصلا نتواني آن را بخواني و يا معني خيلي از كلمات و مفاهيم آن را نداني و شايد اصلا خودت همه را از من بهتر بداني .
فرزندم ! مي دانم كه روزي به دنبال گمشده اي خواهي گشت . در پي يافتن رازحقيقت به هر جا سرك خواهي كشيد . روزي از تشنگي در بيابان هاي برهوت به دنبال قطره آبي زلال و شفابخش خواهي دويد . متاسفانه اين راز هنوز هم براي بشر ناگشوده مانده است و شايد آب حياتي كه بدنبال آني هنوز به بازار نيامده است . متاسفم كه شايد زياد نتوانم كمكت كنم . شايد يكي از علتهاي اينكه پدران ما هم اين نامه را ننوشتند همين بوده است . چون خود آنها هم نمي دانستند . نمي خواهم نا اميدت كنم ولي چاره اي جز دانستن و درك آن نيست .
فرزندم ! حقيقت بسيار تلخ و تند وتيز و عريان و نامانوس است . براي ذائقه ها نا خوشايند است . گاهي بي رنگ است و گاهي پر از رنگهاي جادويي و دلپسند . گاهي سخت است و شايد گاهي بسيار ملايم . بستگي به آدمها و درونشان دارد . گاه مي درد و گاه مي دوزد گاهي مي شكند و گاهي هم هيچ ! گاه مي برد و گاه مي بازد و گاهي هم هيچ !
فرزندم ! مي داني گاهي از چه چيزي تاسف مي خورم ؟ از اينكه فكر ميكنيم به همه چيز رسيده ايم ولي در حقيقت به چيزي نرسيده ايم . اگر اين را بداني ممكن است نصف راه آب حيات و راز حقيقت را رفته باشي . من داني گاهي به چه فكر ميكنم به اين مي انديشم كه اي كاش اكنون يك مرد غار نشيني بودم در چند هزار سال پيش تا كمي احساس خوشبختي مي كردم . چون كه آن زمان تنها غصه دو چيز را مي خوردم اينكه چه بخورم و چه بپوشم اما اكنون هزار و يك درد بي درمان و هزاران كيلومتر راه بي پايان در پيش دارم . هزاران تشويش در دلم آشوب كرده است . فرزندم مي داني بعضي آدمها خيلي بزرگ مي نمايند ولي در حقيقت كوچكند و بعضي كوچك به نظر مي آيند ولي بسيار بزرگند بزرگتر از آ نكه به تصور در آيند . بعضي ها كوچكند اما بزرگ و بعضي ها بزرگند اما كوچك . بعضي شادند ولي لبريز از اندوهند و بسياري غمگينند ولي سرشار از شادي و اميدند بستگي دارد از كجا به آنها نگاه كني بعضي ها در اين دنيايند ولي از كهكشانها بزرگترند آنها را كسي نمي شناسد همانطور كه در روز روشن كسي ستاره ها را نمي بيند .
فرزندم ! مي داني الان چه آرزويي دارم ؟ آرزو دارم دراين عصر كه داريم به ماه و ستارگان و كرات آسماني دسترسي پيدا ميكنيم و با ابر سيستم هاي پيشرفته مي خواهيم از تونل زمان عبور كرده و گذشته را نيز همچون آينده به تسخير خود در بياوريم و به عصر مجازي پا گذاشته ايم كاش و اي كاش زباني اختراع مي شد كه انسانها مي توانستند راحت زبان يكديگر را بفهمند . كاش پدر و مادرها زبان فرزند را مي فهميدند و فرزندان زبان پدران و مادرن را مي فهميدند كاش همسران زبان مشتركي داشتند كاش همه مي فهميدند چه مي گويند قانون زبان بشر را مي فهميد و بشر زبان قانون را درك ميكرد . كاش بين دو نفردريك كشور و در زير يك سقف اين همه فاصله نبود كاش معلم وشاگردان مي فهميدند به همديگر چه مي گويند و اي كاش زبان حاكمان اينقدر براي مردمشان بيگانه و دور از فهم نبود كاش زبان مشتركي كه از جنس الفبا نبود بر همه حكومت ميكرد شايد آنروز فرشته خوشبختي بر همه جا سايه مي انداخت و همه در تاريكي زندگي نمي كردند ....
فرزندم ! الان برنامه كامپيوتر من به بيش از صد زبان دنيا تدوين شده است و من چهار صد نوع الفبا در رايانه خود دارم ولي ديروز نتوانستم يك جمله ساده را به دوستم بفهمانم و او هم نمي توانست مقصود خود را به من بفهماند و هر دو از اين همه گنگي مبهوت و مستاصل شده بوديم . همين پريروز در جايي از اين كره خاكي يك نفر با كاميون پر از مواد منفجره سيصد نفررا كشت نا به آنها راه خوشبختي را بياموزد و آنها را به راه راست هدايت كند . همين ديروز زني كه فرزندش را كشته بود تا اورا از رنج زندگي در فقر و فلاكت رهايي بخشد محكوم كردند .... نمي دانم مي فهمي چه مي گويم يا نه .!
دلبندم ! شايد كمي سخت باشد ولي اين است بعضي از حقايق دنياي ما كه بايد براي يافتن حقيقت آن را بداني .
