نامه به فرزندي كه هرگز زاده نشد (2)
فرزندم ! فردا روز ديگري است و سرنوشت ديگري . مبادا كه فردايت را فداي
ناكامي هاي امروز و ديروزت كني . به فردا بينديش و نه ديروز . به روز بينديش كه
از پس اين ظلمت شب خواهد آمد .
فرزندم ، هر چند تلخي و غم و ناكامي سخت و دشوار است اما بعضي از انسانها وقتي
غم و دردشان از يك حدي كه گذشت خود به خود در برابر دردها بيمه و واكسينه مي
شوند . هر گز به تلخي بيماري امروز وتلخي داروي صبر نينديش بلكه به بهبودي
فردايت بينديش تا دردها كامت را نيازارد . البته شايد در اينصورت به الكي خوش
بودن متهم شوي ولي هر چه باشد الكي خوشها خوشترند تا كساني كه دنيا را واقعي تر
مي بينند .
فرزندم ، نگذار زهر تلخي ها و تنهايي ها تو را از پا در آورد و كساني كه با پررويي
حقت را بلعيده اند و در انتظار دق مرگ شدنت نشسته اند شاد شوند و اجازه مده با
مرگت آنان به عروسي بنشينند .

