تبليغاتX
یک حرف از هزاران

 

چقدر فاصله اينجاست ، بين ادم ها
چقدر عاطفه تنهاست، بين ادم ها


کسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست، بين ادم ها


واز صداي شکستن کسي نمي شکند
چقدر سردي و غوغاست، بين ادم ها


ز مهرباني دلها دگر سراغي نيست
چقدر قحطي روياست، بين ادم ها


غريب گشتن احساس درد سنگيني است
و زندگي چه غم افزاست، بين ادم ها


ميان تک تک لبخند ها غمي سرخ است
و غم به وسعت يلداست، بين ادم ها


به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت درياست، بين ادم ها

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت |

يك مسابقه علمي فرهنگي

من مثل عهد بوق فكر ميكنم پس هستم !

هر چي فكر ميكنم مي بينم يك جاي كار مي لنگد . به خدا مي لنگد . به حضرت عباس قسم يك جاي اين پازل جور در نمي آيد . يعني هيچ چاره ديگري نداريم ؟ بايد بگوييم همين است كه هست ؟

آخر پدر من ! برادر من ! عزيز من ! ما كه مدتي است به جاي موسيقي سنتي به موسيقي پاپ و رپ و دوپس دوپس گوش مي كنيم ، به جاي قرمه سبزي و آبگوشت و اشكنه ، فست فود و پيتزا و همبرگر وهات داگ مصرف مي كنيم و بچه هايمان از بوي روغن حيواني حالشان به هم مي خورد ، مدل موهاي جوانان ما هم كه طبق آخرين مدل موهاي اروپا است و مو لاي درزش نمي رود و لباسهايمان هم مطابق آخرين ژورنالهاي فشن 2009 جهان است ، خانه هايمان هم طبق معماري روز جهان و همه اوپن اوپن است ، و صد البته مواد مصرفي جوانان ما هم از قرص اكس و شيشه و كريستال و كراك گرفته تا ماري جوانا و هرويين و كوكايين همه به روز و بدون هيچ ايراد وخدشه است ، به اتومبيل هاي كمتر از الگانس و تويوتا هم كه اخ تف ميكنيم و اصلا برايمان كمتر از مدل 2008 افت دارد و شعر و داستان و ادبياتمان هم كه همه پست مدرن پست مدرن است ، و گانگسترها و اراذل و اوباشمان هم كه از اراذل و اوباش آمريكا و اروپا چيزي كم ندارد ، با اين حال ، چرا جامعه اي به اين مدرني و و ملتي كه اينقدر به روز است افكار و عقايد و رفتارها يش متعلق به دوران غارنشيني و عهد قجر است . چرا اعمالمان اينهمه از تمدن به دور است ؟ چرا اين همه خرافه پرست و بي منطقيم ؟ چرا اينقدر قانون را براي خودمان مضر مي دانيم و آن را مخالف منافع خود مي پنداريم ؟ چرا با اينهمه تحصيلكرده و ليسانس و فوق ليسانس و دكتر و پروفسور كه در جامعه در اين دو دهه پديد آمده اند هنو ز كه هنوز است دقيقا عين آدمهاي عصر يخبندان و دوران جابلقا و جابلسا زندگي ميكنيم ؟ چرا اينهمه ذليل و خوار و اسير هستيم ؟ اسير پول ، اسير حسادتها ، حقارتها و تنگ نظري ها هستيم . ذليل و اسير شعارها ، احساسات پوچ و بي منطق ، مصرف و اسراف ،هرج و مرج گرايي لجام گسيخته ، خشونت افسار گسيخته ، عوام فريبي ها ، خرافه پرستي ها ، كلاه برداري ها ، فرصت طلبي ها ، بي وجداني ها و هوسراني ها ، زراندوزي ها و دروغگويي ها و و و....هستيم . پس اين همه دانشگاه و سخنراني و مقاله و تحصيلات و تحصيلكرده خاصيتش چيست ؟ به چه دردي مي خورد ؟ يعني اينهمه تحصيلكرده همه بي مصرف اند ؟ اينهمه كتاب و راديو و تلويزيون و ماهواره و روزنامه و مجله و كامپيوتر و اينترنت وغيره به چه دردي مي خورند ؟ آخر از نظر فلسفه و رياضيات و عقل و منطق اينها جور در نمي آيد ، يك جايش مي لنگد . علم ، فيزيك ، رياضيات ، عقل و فلسفه مي گويد هر چيزي كه در جهان است خواه نا خواه و بطور اتو ماتيك بايد يك اثر و خاصيتي از خود داشته باشد و وجود هيچ چيز با عد مش مساوي نيست . پس چگونه است كه در اين كشور وجود علم و دانش و ادبيات و تكنولوژي و مدرسه و قانون و غيره با عدمش مساوي است ؟ چرا اينهمه آثار تمدني و فرهنگي هيچ اثري در اعمال و عقايد ما نداشته و ندارد ....؟

به نظر شما اشكال كار در چيست ؟ به نظر شما ايراد از كجاست ؟

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت |

 

 

به سير باغ رفتم باختم من           نظر بر نوگلي انداختم من

الهي ديده فايز شود كور           كه دلبر اومد ونشناختم من

مي گويند اگر كسي چهل روز صبح ها در خانه خود را آب و جارو كند حضرت خضر را مي بيند . گويند كه مردي هر روز صبح در منزل خود را آب و جارو مي كرد به اميد اينكه حضرت خضر را ببيند . يك روز صبح در حالي كه داشت در منزل خود را آب و جارو مي كرد پير مردي مقابل او ظاهر شد و از او پرسيد : اي مرد چه مي كني؟ گفت : مي خواهم حضرت خضر را ببينم . پير مرد گفت : حالا فرض كن او را ديدي با او چكار داري ؟ گفت : اگراورا ببينم حاجتم را به او خواهم گفت . پير مرد گفت : فرض كن من خضرم حالا بگو چكار داري ؟ مرد گفت اگر تو خضر نبي هستي اين بيل مرا تبديل به پارو كن . در اين لحظه مرد مشاهده كرد كه بيلش تبديل به پارو شده است ولي از پير مرد ا ثري نيست .

من تا وقتي اين قصه را نشنيده بودم معني اين شعر فايز را نمي فهميدم كه مي گويد :

الهي ديده فايز شود كور        كه دلبر اومد و نشناختم من

مي بينيد كه گاهي وقتها به همين راحتي ، يار و نگار در كنارمان است ، آرزوها ، خوشبختي ها ، موقعيت ها و موفقيت ها و شادي ها درست در كنارمان ايستاده اند ولي ما نمي بينيم و باز مي خواهيم آنها را بيازماييم كه يكباره مي بينيم همه چيز را باخته ايم .

الهي ديده فايز شود كور        كه دلبر اومد و نشناختم من

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت |

 

کارم از گريه گذشته است از آن می خندم

۱ 

بالاخره سال  ۸۶ هم با همه سختي ها و تلخي هايش گذشت . خواستم بگويم با همه اشك و لبخند ها و تلخ و شيريني ها يش گذشت، ديدم كه اصلا شيريني و لبخندي نداشت همه اش تلخي بود حد اقل براي من كه اينطور بود وگرنه به شما جسارتي نميكنم! در هر صورت با همه چيزش گذشت با همه سختي ها و تلخي هاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي و فرهنگي ووو ... به هر حال آنچه ديدي بر قرار خود نماند وانچه بيني هم نماند برقرار. خدا كند سال جديد قدري برويمان بخندد . بقول شاعر : افسوس كه نمي دونم چي چي چي چي حافظ !

۲

خيلي وقت است كه به سراغ وبلاگم نيامده و چيزي ننوشته ام و شرمنده دوستان و عزيزاني كه مي آمدند واظهار لطف مي كردند شده ام . حال نداشتم چيزي بنويسم . از همه دوستان هم عذر مي خواهم كه مي آمدند و مي ديدند اين وبلاگ مرحوم شده و بر مي گشتند . به هر حال خيلي دلم مي خواهد كه چيزي بنويسم چيزستان و كاري كنم كارستان ولي افسوس كه دست ما كوتاه و خرما بر نخيل ، به چند دليل مدتي اين مثنوي تاخير شد اولا اينكه نميدانستم مدرن بنويسم يا پست مدرن !( واه واه چه غلطا !) عربي بنويسم يا فارسي ! كوتاه بنويسم يا بلند ، شعر بنويسم يا نثر ، جدي بنويسم يا طنز ...! آخر يكي نيست بگويد جونت بالا بياد يه چيزي بنويس ديگه چرا اينقدر قر و غمزه ميايي !! تو بدم بمير و بدم ! بگذريم . دليل ديگر اينكه گيرم كه نوشتم خوب كه چي ؟اصلا كسي نمي گويد خرت به چند من !اصلا مهم است كه بنويسم ؟ سوم اينكه يك ويروسي به جانم افتاده كه خيال مي كنم ديگر كار از اين حرفها گذشته . اگر از سياست بنويسي دولت ازت دلخور مي شود اگر ازفساد اداری بنويسي ديوانيان و قاضيان شاكي مي شوند اگر از ادبيات بنويسي ادبا دلگير مي شوند اگر از اجتماع بنويسي به مردم بر مي خورد اگر از علم بنويسي دانشمندان طلبكار مي شوند !!! اگراز پريرويان پريچهره و پري رخسار بنويسي بايد هر شب شام تخم مرغ نيمرو بخوريم !! تازه هزار و سيصد تا سكه از كجا بياورم ! مضافا بر اينكه هركس براي خودش دردي دارد و سودايي و هيچ كس و هيچ چيز به سامان نيست چه فايده دارد هي بگوييم بچه جان برو توي صف حق مردم را ضايع نكن . بچه جان درست را بخوان و معتاد نشو . آهاي نالوطي اينقدر توي خيابان ويراژ نده . آخه  برادر من تو كه پول و پله نداري و ضايع مي شي مگه مرض داري عاشق دختر مردم مي شي كه بعدش هي بشيني زار بزني و شعربگي و توي وبلاگ خاليش كني !!!

۳

 اصلا نمي دانم چرا چند مدت وقتي است ! ( ادبيات را داريد ؟ !) كه آلزايمر گرفته ام هر وقت مي آيم قلم به دست بگيرم همه چيز از يادم مي رود و كلمات هم براي من اطوار مي ريزند و همين كه قلم و كاغذ را كنار مي گذارم كلمات به مغزم هجوم مي آورند و دايم به من مي گويند برخيز، جهان بشريت چي مي شود ؟ همه در انتظار ند !! خلاصه مغزم خشكيده ! شما به بزرگي خودتان ببخشيد . همه رو برق مي گيره ما را قوطي كبريت ! همه مرض مي گيرند ما هم مثلا مرض گرفته ايم .!

۴

يك همكلاسي داشتيم كه بيشتر وقتها دم در مي ايستاد و دستش به دستگيره در بود عين نگهبانان ، يك روز معلم آمد و ديد كه اين رفيق ما دم در ايستاده است و دستگيره در را چسبيده ، به او گفت چرا اينجا ايستاده اي ؟ گفت آقا اجازه ! ما در گيريم !!! حالا راستش را بخواهيد من هم چند وقتي است درگيرم شديد ! با خودم در گيرم با مردم درگيرم با شعر درگيرم با داستان با علم با كامپيوتر با كوفت با زهر مار با مرض !!! خلاصه با همه چيز ، خواهش مي كنم كمكم كنيد . يك فقره نصيحت فرد اعلا نيازمنديم ! هم اكنون منتظر ياري سبزتان هستيم !خدا انشاالله به همه تان عوض بدهد .!

۵ 

يك روز از كسي شنيدم كه مي گفت شاعر آن نيست كه بتواند شعر بگويد شاعر آن است كه نتواند شعر نگويد ، راستش را بخواهيد من چند وقتي بود عاشق كسي بودم بلا تشبيه عينهو شهريار خدا بيامرز و خلاصه شب و روز يك چشمم اشك بود و يك چشمم خون و براي همين مدتي بود كه زياد شعر ميگفتم . شايد باور نكنيد انگار يكي دارد به من شعر ها را ديكته مي كند ولي از وقتي كه آن معشوق سنگدل و بي وفا و جفاكار !!! مرا رها كرد و رفت من هم مثل بچه هاي معقول رفتم سراغ كار و زندگي خودم ! حالا ديگر هر كاري ميكنم كه شعر بگويم اصلا شعرم نمي آيد . لذا بدينوسيله از معشوق عزيزم خواهشمندم برگردد بلكه بتوانم دوباره شعر بگويم !!! البته مخفي نماند كه بعد از آن چند بار سعي كردم دوباره عاشق بشوم اما نشد . خدا به خير كند !!

نتيجه گيري اخلاقي : شعرا هميشه از معشوق استفاده ابزاري مي كنند !

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت |