دلی دیرم چو مرغ پا شکسته
چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گویند طاهر تار بنواز
صدا چون می دهد تار شکسته
خدایا مرا ببخش
امروز یک لحظه ،
فقط یک لحظه به همه چیز و همه کس شک کردم
از همه جا بریده و نا امید
فکر می کنم داشتم با تو حرف می زدم
پیش خود گفتم خدایا اینجوریه ؟!
در این لحظه یکی از فرشتگانت که شبیه دخترم بود پیشم آمد و گفت :
بابا ! هر وقت نا امید شدی بالای کوه بلندی برو و با صدای بلند فریاد بزن آیا هنوز امیدی
هست ؟ آنگاه ندایی خواهی شنید که می گوید هست هست هست ....

