تبليغاتX
یک حرف از هزاران - دنياي وارونه وارونه وارونه
 

                          دنياي وارونه!

  

ديروزبود يا كه پريروز

دقيقا يادم نيست

دو نفر را ديدم كه به هم عشق تعارف مي كردند!

آن يكي رد ميشد كه به ما گفت سلام !

ديگري در صف نان

شكر مي كرد و مي گفت ‌: خدايا چقدر خوشبختم !

من فروشنده با اخلاقي ديدم

كه مرتب به همه مي خنديد !

كارمندي ديدم كه به مانند مسيح

پاي ارباب رجوعي مي شست !

همگان با احساس همگي نيك انديش

همه در مهر و وفا بي همتا

همه درخوبي و نيكي تك بودند

وجواني را ديدم كه كه پر از عقل و شعور

و متانت مي باريد از او !

دختري را ديدم چه موقر با ايمان

و زني را كه به شوهر مي گفت

شوهرم ! هيچ نمي خواهم از تو

من نمي خواهم پول

نه طلا نه ماشين

من تو را مي خواهم!!  تو عزيزي در هر حال!

نيمه شب پشت چراغ قرمز

من سواري ديدم

منتظر بود

چه جالب ! قانون را رعايت مي كرد !

كارمندي ديدم كه نگفت

فعلا امروز برو تا فردا

من وزيري  ديدم

كه به آواز بلند

داد ميزد : مردم !

بخدا من به شما بد كردم !

من شايسته اين پست نبودم هرگز

من پزشكي ديدم

به مريضش مي گفت  من نمي دانم علت درد تو را

پيش آن دكتر ديگر برگرد

بهتراز من مي فهمد

من كسي را ديدم

پول در دست به دنبال فقيري مي گشت

من صفا مي كردم

چقدر عالم زيبايي بود

گرگ با ميش به آسايش و صلح

زندگي مي كردند

قصه هاي ننه شهرزاد به هم مي گفتند !

پادشاهي ديدم كه بدنبال رعيت مي گشت

تا كه از چهره زردش غم دل بزدايد

كاسبان با كرم  و خوش رويي

بذله گويي مي كردند

به همه مردم شهر

پول تعارف مي كردند

در مريضخانه شهر

هيچ بيمار نبود

همه آسوده و سالم بودند

و همه مردم شهر

با كتابي در دست

توي هر برزن و كوي

به تفكر مشغول  

الغرض عالم بسيار مصفايي بود

خوش و خرم همه جا عدل حكومت ميكرد

شهروندان همه در آسايش

وکسی مکر نميكرد

كسي حقه نمي زد

و كسي هيچ نمي گفت دروغ

نا گهان

 نا گهان نعره مستانه شنيدم مي گفت :

تن لش ! بر خيز!!!  چقدر مي خوابي!!!!!!

         

       دربهمن ۸۵ در کمال خوشبختی و خوشحالی وسعادت و آسايش و شادماني و مسرت خاطر!!

               و بدون هيچگونه تشويش خاطر و فارغ از هر دغدغه و اندوه و ملالي !!!

                                      سروده شد بعون الله تعالي!

  

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت |