كلام الملوك ملوك الكلام
همه اين ها يك جواب صريح و روشن دارد . هر چند هضم آن و عمل به آن هرگز راحت و بدون مانع نيست ولي به هر حال جواب همين است جواب آين است كه ما مردمي هستيم كه عقل را به مرخصي فرستاده ايم . عقلانيت و خرد ورزي را به دور انداخته ايم . ما خود را به دست غرايز و احساسات سر كش و خرافات و كج انديشي ها سپرده ايم . ما چه در تفكراتمان چه در عملكردهايمان و چه در رفتارهاي اجتماعي وديني و سياسي و علمي و تربيتي و فرهنگي و همه و همه عقلانيت را تخته كرده ايم مگر نه اين است كه عقل تنها عنصر انسانيت است . مگر عقل همان عنصري نيست كه انسان را از حيوانات متمايز و جدا ميكند . پس وقتي كارها حيواني و دد منشانه شد ناگزير تنها دليلش آن است كه ما صفت عقل را نداريم .
مگر عقل همان عنصري نيست كه انسان را از حيوانات جدا ميكند ؟ مگر عقل همان چيزي نيست كه به انسانها مي گويد اگربد كني بد خواهي ديد اگر ستم كني ستم خواهي ديد ؟ زيرا جامعه يك زنجير به هم پيوسته است اگر آسيب بزني آسيب خواهي ديد . مگر عقل پيامبر دروني هر كس نيست كه به او خوب و بد را مي آموزد پس وقتي ما فقط بدي را آموخته ايم علامت اين نيست كه عقل و عقل گرايي را تعطيل كرده ايم ؟ چرا ما آموزش و پرورش داريم ولي باسواد نداريم ؟ چرا ما مدير داريم ولي مديريت و تدبير نداريم ؟ چرا ما نفت داريم ولي ثروت نداريم ؟ چرا ثروت داريم ولي ثروتمند نداريم ؟ چرا دين داريم ولي متدين و دينمدار نداريم ؟ چرا ما همه چيز داريم ولي افسرده ايم و خوشبختي نداريم ؟ آيا همه و همه اينها به خاطر اين نيست كه ما به عقلانيت و تعقل در برنامه ها و برنامه ريزي ها و زندگي مان پشت كرده ايم ؟ مگر عقل و عقل گرايي جاي كسي را تنگ مي كند كه آن را تحقير كرده ايم ؟ مگر به دين يا ملت و مليت و هويت ما لطمه اي مي زند كه با آن قهر كرده ايم؟
حالا اينكه چرا عقل اينچنين خوار و بي مقدار و ذليل شده است خود ادله اي دارد كه شايد جاي آن در اينجا نباشد ولي به اشاره مي توان گفت كه يكي از علتهاي آن خوي استبداد و ديكتاتوري است كه در طي قرنها در ميان لايه هاي بالا و پايين جامعه ريشه دوانده است . شايد يكي از علتهاي اينكه در جامعه هيچ دو نفر سياستمداري را نمي يابيد كه همديگر را بر تابند و تحمل كنند و قبول داشته باشند همين است و شايد علت اينكه هيچ پدر و فرزندي از همديگر رضايت ندارند ويا دو نفر همكار مسالمت آميز نمي توانند با هم زندگي كنند همين است . چون هيچ كدام بر مدار عقل نمي انديشند و خودشان را تنها محور عالم مي دانند و منافع خود را بر همه چيز ترجيح مي دهند و مستبدانه و بي خردانه بدون اتكا به خدا يا اخلاق يا عقل مي خواهند خود را به كرسي بنشانند .
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
*************
شاهکارهای عالم خلقت
با اين كه من اصلا از آدمي زاد جماعت زياد خوشم نمي آيد و با ديدن اين موجود دو پا بدنم كهير مي زند ( البته اين شوخي بود شما زياد جدي نگيريد) با اين حال گاهی انسان هاي خارق العاده اي پيدا ميشوند كه آدم از وجود آنها و عظمتي كه دارند مبهوت و شگفت زده ميشود . گويا خداوند اينها را زماني كه خيلي سر حال بوده آفريده است و من اينها را شاهکارهای خلقت وخدايان روي زمين درعرصه خودشان ميدانم . اگر بخواهم به ترتيب قد نام ببرم بايد بگويم يكي ازاين بزرگان افلاطون و يكي هم ارسطو مي باشد . اين دو حكيم و فيلسوف كه خداي حكمت وفلسفه اند حدود 2500 سال پيش كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان ، فلسفه را بنياد گذاشتند بطوري كه هنوز كه هنوز است بشر نتوانسته است چيزي بر آنها بيفزايد و هر دانشمندي هم هر چه گفته يا نوشته است شاخ و برگي بردرخت تنومند دانش آنان افزوده است و گرنه اصل و پايه همان است و همه خوشه چينان آن خرمن اند . بخصوص ارسطو كه هنوز كسي نتوانسته يك سطر بر علم منطق كه ارسطو آن را تدوين و پايه ريزي كرده است چيزي اضافه و كم نمايد و يا فلسفه مشاء كه او بنياد گذاشت هنوز هم به همان قوت و استواري است .
يكي ديگر از اين انسان هاي بزرگ ، سعدي خداي ادبيات و استاد مسلم سخن است .درآن زمان كه هنوز از علوم رنگارنگ امروزين نشاني و اثري نبود اين حكيم دانشمند و روان شناس و جامعه شناس وسخنور، آثاري مختصر و مفيد از خود بجاي گذاشته است كه هنوز مو لاي درزش نميرود . كدام روان شناس متبحري ميتواند يك اصل مهم روان شناسي و تربيتي را به اين سادگي و رواني دريك سطر بيان كند :
به شيرين زباني و لطف و خوشي تواني كه پيلي به مويي كشي
كدام سخنوري ميتواند شعري به اين رواني و ملاحت بگويد:
عيب شيرين دهنان نيست كه خون ميريزند جرم صاحبنظران است كه دل مي بندند
و يا نظير اين بيت : گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق ساكن شود بديدم و مشتاقتر شدم
كدام جامعه شناس و فيلسوفي مي تواند چنين تئوري محكم و استواري ارائه كند كه سعدي گفته است:
بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
اين همان شعري است كه بر تارك سازمان ملل مي درخشد .
كدام شاعري به اين لطافت مي تواند در يك بيت بهار را به زيباترين شكل توصيف كند :
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند
کدام حقوقدان برجسته و يا سياستمدار عادلي می تواند چنين قانون مستحكمي در دفاع از حقوق
مظلوم در يك سطر و چنين مستدل ارائه كند : ترحم بر پلنگ تيز دندان ستمكاري بود بر گوسپندان
يكي ديگر از اين انسان هاي خارق العاده و شگفت انگيز چارلي چاپلين خداي طنز وكمدي است . او واقعا مرا شگفت زده ميكند . اين نابغه عالم سينما در زماني كه هنر هفتم هنوز در اوان طفوليت خود بود و نه از تكنيك ها و تكنولوژي هاي پيچيده سينماي امروز خبري بود ونه از دانشكده هاي عريض و طويل اثري بود توانست تا آخر دنيا سينماي كمدي را به نام خود ثبت كند . او هنوز هم بر تارك عالم سينما مي درخشد و هنوز پيام هاي ا و بكر و تازه و جاودانه است و هنوز بازي هاي هنرمندانه و درخشانش بيننده را از خنده روده بر مي كند. او بازي ميكند ولي نه از روي لودگي و تفنن . بازي هاي او نه از نوع خنگ بازي و خرفت گري هاي لورل و هاردي است و نه از جنس لودگي ها ي مستر بين. هر چند آنها نيز به قدر خودشان هنري دارند و عالمي ولي هنوز راز بي همتايي چارلي ناگشوده مانده است . چه سري در آن است ؟ كسي نمي داند . شايد بخاطر اين است كه قبول خاطر و لطف سخن خدا داد است .
ليست بقيه بزرگان متعاقبا اعلام خواهد شد !

