به سير باغ رفتم باختم من نظر بر نوگلي انداختم من
الهي ديده فايز شود كور كه دلبر اومد ونشناختم من
مي گويند اگر كسي چهل روز صبح ها در خانه خود را آب و جارو كند حضرت خضر را مي بيند . گويند كه مردي هر روز صبح در منزل خود را آب و جارو مي كرد به اميد اينكه حضرت خضر را ببيند . يك روز صبح در حالي كه داشت در منزل خود را آب و جارو مي كرد پير مردي مقابل او ظاهر شد و از او پرسيد : اي مرد چه مي كني؟ گفت : مي خواهم حضرت خضر را ببينم . پير مرد گفت : حالا فرض كن او را ديدي با او چكار داري ؟ گفت : اگراورا ببينم حاجتم را به او خواهم گفت . پير مرد گفت : فرض كن من خضرم حالا بگو چكار داري ؟ مرد گفت اگر تو خضر نبي هستي اين بيل مرا تبديل به پارو كن . در اين لحظه مرد مشاهده كرد كه بيلش تبديل به پارو شده است ولي از پير مرد ا ثري نيست .
من تا وقتي اين قصه را نشنيده بودم معني اين شعر فايز را نمي فهميدم كه مي گويد :
الهي ديده فايز شود كور كه دلبر اومد و نشناختم من
مي بينيد كه گاهي وقتها به همين راحتي ، يار و نگار در كنارمان است ، آرزوها ، خوشبختي ها ، موقعيت ها و موفقيت ها و شادي ها درست در كنارمان ايستاده اند ولي ما نمي بينيم و باز مي خواهيم آنها را بيازماييم كه يكباره مي بينيم همه چيز را باخته ايم .
الهي ديده فايز شود كور كه دلبر اومد و نشناختم من
