همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار ازآن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد وپارسایی من وعاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چوقبله ایت باشد به ازآنکه خودپرستی
گله از فراق یاران ز جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیرورستی
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
|
