در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود

روز سوم مهر 1400 آیت الله حسن زاده آملی به دیار باقی و به دیدار معبود شتافت. در باره فضل و دانش و مقامات معنوی ایشان سخن بسیار است اما همین قدر بر ارباب خرد و بصیرت واضح است که این مرد بزرگ در علوم مختلف عقلی و نقلی و ریاضی و ادبی و شعر و عرفان و نجوم و علوم غریبه کم نظیر بودند و آثار زیادی هم از ایشان به جای مانده است و کتاب الهی نامه او را خیلی از مردم خوانده اند. هر چند از نزدیک توفیق درک محضر درس و همصحبتی با ایشان را نداشتم اما بارها ایشان را در مسیر و در خیابان دیده و عرض سلام و ادب می کردم و ایشان با لطافت و مهر خاصی با همگان برخورد می کرد و دیدن چهره خاص و گشاده رویی و متانت بدون کبر ایشان خود برای همگان درس آموزنده ای بود و ایشان همیشه چو عیسی خندان و شکفته بودند. اما در این فرصت کوتاه غرض من بیان خاطره ای است که آقای محمود اسعدی نقل کرده است:

«محمود اسعدی، دبیر همایش چهره های ماندگار در یادداشتی در خبرآنلاین نوشت، «...در خلال سه دهه اخیر تقریبا هر ده سال یک بار توفیق دیدار با مرحوم علامه حسن زاده آملی فراهم شد؛ در قم و تهران و روستای ایرای لاریجان و بعد در چهره های ماندگار و در کنار دیگر بزرگان ایران. و چه خاطرات و صحبت هایی که در حال و مقام خود بازگو خواهد شد. اکنون تنها به دو خاطره اشاره می کنم.
خاطره اول:
دکتر گلشنی رییس وقت پژوهشگاه علوم انسانی از من خواست حق التالیف کتاب استاد را تحویل دهم وقتی با چند همراه خدمت ایشان رسیدم ابتدا پاکت پول را تقدیم کردم و توضیح دادم ایشان پذیرفت ‌گوشه ای گذاشت و به گفتگو مشغول شدیم تا ظهر شد و هنگام نماز و ناهار.. ناگاه علامه پاکت حاوی حق التایف کتابشان را آوردند و به بهانه ناهار پول ها را بین گروه تصویربرداری تقسیم کردند. سپس گفتند :چون سخت است برای من ناهار تهیه کنم خودتان زحمتش را بکشید در حالی که مبلغ بسیار بیشتر بود..
خاطره دوم‌:
گرچه رقت انگیز اما شایسته تامل است. گفتند تو آمده ای زندگی مرا تصویر کنی اما من یاد دو نفری افتادم که‌ چندی پیش پیاده از ۱۲۰۰کیلومتر دورتر به قصد کشتن من به قم آمده بودند! وقتی تعجب مرا دید زمزمه کرد: بله به قصد قربت! بالای پشت بام دستگیرشان می کنند.
با خود گفتم چرا باید نقشه قتل مرا بکشند؟ خواستم آنها را ببینم .. آوردنشان..پرسیدم آقاجان! شما به چه جرمی می خواستید مرا بکشید؟ دو جوان بودند با چهره های معصوم .. با کمال سادگی و صداقت گفتند نوشته شما در باب معاد جسمانی قتل شما را واجب می کند! ما هم به قصد قرب الهی می خواستیم چنین کنیم…نمی دانستم چه‌بگویم چهره علامه غرق نور بود انگار هنوز داشت برای آنها دعا می کرد .. خدایش بیامرزاد.»

بعد از خواندن این خاطره یاد مثل معروفی افتادم که می گوید همه را برق می گیرد ما را چراغ موشی. دو تا جوان ده بیست ساله در این مملکت 1200 کیلومتر راه طی کرده اند بیایند به مرد علامه ای که سه برابر سن آنها در حوزه دروس دینی خوانده و در همه رشته ها تحصیل کرده است بگویند تو اسلام را نمی فهمی ما می فهمیم و تو باید کشته شوی.

​​​​​​ باید یادآور شد که هر انسانی از حیث اینکه انسان است ممکن است اشتباهاتی در درک و فهم یا رفتارهای خود داشته باشد و هیچ کس مصون از سهو و خطا نیست چه فقیه و فیلسوف و دانشمند باشد و چه انسان عادی. لذا مرحوم حسن زاده آملی نیز انسانی است با همه خصوصیات انسانی. اما تکفیر و تفسیق کردن یا حکم به قتل کسی دادن و اقدام به قتل کسی کردن خیلی جرئت و جسارت و جهالت می خواهد.

متاسفانه سنت ناخوشایند تکفیر و قضاوتهای جاهلانه و اشتیاق به قتل و زجر و تهمت در این کشور از دیرباز گویا حکم اکسیژن را برای فرهنگ ما داشته است و گویا عده ای مقدس تر از پاپ خود را وکیل و وصی حضرت حق می دانستند و موظف بوده اند تا داد خدا را از کافران و دشمنان بگیرند. به امید روزی که منطق و تفکر و تسامح و گفتگو و ادب جای خشونت لجام گسیخته را در این کشور بگیرد.

نوشته شده توسط محمد غلامی در پنجشنبه هشتم مهر ۱۴۰۰ |