سلام
 خرمگسم من
مثل تمام خرمگسان
نوکر شما
خرمگسی مزاحم
نسبم شاید به خرمگسی در دشت بخارا برسد
پدرم وقتی مرد
خرمگسها همه عاشق بودند
من خرمگسم
اما بعضی ها دستفروشم می نامند
و مامورها هر روز می تارانندم
گاهی شکارم می کنند
بساطم را به هم می ریزند
مزاحمی سمجم
مثل موجود نیمه جانی که به زندگی چسبیده است
می ترسد اگر طناب زندگی را رها کند در فاضلاب بیفتد
گاهی کوپن می فروشم
کارگری کارمندی
اعلام شده اعلام نشده
باطل شده و نشده
گاه می گویند که من علافم
و گاهی ساقی
گاه گاهی فلسفه ای می بافم
مثل سقراط
نیچه،
   مثل یک روشنفکر
گاه گاهی شعر می گویم
می فروشم به شما
و گاهی روزنامه می خوانم
 مقاله می نویسم
فرقی نمی کند خرمگس خرمگس است
و همیشه در همه جا قصه همین بوده است
گاهی تشویش اذهان عمومی می کنم
گاهی ارز و دلار می خرم می فروشم
دلالم
روزگارم بد نیست
خرده نانی دارم
گاهی زمینی خانه ای دلالی می کنم
ماموران مالیات نمی توانند شکارم کنند
گاهی لای سطلهای زباله
دنبال نان می گردم
به پسرم بگویید او مثل خرمگس زیست
و مثل خرمگس مرد
روحش شاد
بزرگ خاندان خرمگسها بود
به او بگویید برایم اشک نریزد
همانطور که در جنگ با تزارها
 کسی برایم اشک نریخت
و در زمان قاجارها کسی مرا ندید
زمانی که مرا در بازارها می فروختند
و زمانی که ترکها و تاتارها به روستایمان ریختند
و عربها شکارم کردند
کسی برایم اشک نریخت

30 بهمن 1397

نوشته شده توسط محمد غلامی در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ |