ملتی به نام نون خ

اگر بخواهیم اوضاع اجتماعی و سیاسی و فرهنگی امروز و دیروز کشور را برای متوسط مردم که تحلیل علمی و سواد تاریخی و فرهنگی و تمدنی ندارند توضیح بدهیم بهترین راهش آن است که به سریال نون خ اشاره کرد و به این وسیله آن را توضیح داد. این سریال با آنکه فیلمنامه قرص و محکم و داستان منسجم و یکدستی ندارد و تم همسانی در کلیه قسمتهای آن حاکم نیست و این سریال مجموعه چهل تکه ای است که بیشتر براساس شوخی های زبانی و بداهه گویی ها و مشتی دیالوگ های طنز شکل گرفته است اما الحق یک چیز را به روشنی توانسته است برای بینندگان خود توضیح بدهد و آن اوضاع بلبشوی رفتاری و فرهنگی و فکری و تمدنی در میان یک ملت است. داستان سریال در روستایی اتفاق می افتد که نام و نشان مشخصی در فیلم ندارد اما در واقع نمونه ای است از کلیت رفتار جامعه ایرانی و مدیریت ایرانی و فرهنگ ایرانی که در همه اجزای این سریال نمود پیدا کرده است.

می توان گفت در جامعه امروز و در مقطع امروز کشور ما همین رفتارهای سینوسی و غیر عقلانی که در سریال وجود دارد دقیقا جریان دارد. مثلا در این سریال همه مردم دنبال یک نفر به نام نورالدین خانزاده راه افتاده اند که خودش علیرغم ظاهر ساده و دلسوز و بی غل و غشی که دارد سر و ته زندگی اش پر از اختلالات روانی و مشکلات خانوادگی است و زندگی اش دچار از هم گسیختگی است و علیرغم دلسوز بودن هیچ گونه فکر و تحلیل و رفتار منطقی و محاسبات درست و درمانی ندارد و زندگی اش از گندترین زندگی های اهالی آن منطقه است بطوری که با داشتن دختران زیبا و هنرمند از انتخاب یک داماد عاقل و درست و درمان عاجز است و حتی خودش دیوانه ای است که از عشق و زندگی و ازدواج گریزان است. از مردم آن منطقه طبعا با وجود چنین سرکرده ای چه انتظار دیگری جز بدبختی میتوان داشت.

مطلب دیگر آنکه مردم این روستا بین صعود و سقوط دائمی در نوسانند و تقریبا هیچ آتیه و آینده درخشان و روشنی در انتطارشان نیست و هیچ برنامه برای رشد و توسعه ندارند آنها یک روز از ترس اختلاس آقای نون خ در رنج و عذابند و روز دیگر از مصیبت‌های زلزله و سیل و سرما آسیب می بینند و روز دیگر کشت و زراعتشان لگدکوب آفت و خشکسالی است و از همه اینها گذشته تا دلتان بخواهد در بین آنها طبیب و پهلوان و بنای ناشی و دغلباز و کلاهبردار وجود دارد و هیچ مانع و قانون مستحکمی هم در برابر این رفتارها و کاهبرداریها نتوانسته اند ایجاد کنند و در عین حال می بینیم که همه با همدیگر مهربان و بی کینه زندگی می کنند و ادای آدمهای خوشبخت را در می آورند و مرغ و خروسهایشان را با هم قسمت می کنند و دستشان در جیب همدیگر است و یا همگی چشمشان به دست و جیب مه لقا خانم است و همه شان از دولت بی عرضه و مسخره و درمانده ای مثل نورالدین خانزاده انتظار معجزه دارند تا زندگی آنها را به سامان کند.

از طرف دیگر مردم این روستا هر روز در زندگی و افکار فردی و رفتارهای اجتماعی درگیر پریشانی فکری و امور فرعی بوده و درگیر نوسانهای بی منطق و احساسات بی معنی و بی روح روزمره هستند بدون اینکه به اصلی ترین مشکلات و درمان‌های خودشان بپردازند یا راه حل منطقی به ذهنشان برسد. فی المثل مردم این روستا اطلاعات وسیع و مشنگ وار از شعر و ادبیات تا نقاشی‌های پست مدرن دارند و دغدغه محیط زیست داشته و جهت حمایت از حقوق حیوانات کمپین حمایت از فلامینگوهای مهاجر دارند و حتی از تاسیس استارت آپها و کار و کسب مجازی و معدن داری نیز بی خبر نیستند اما با وجود این از درمان مشکلات اصلی خود یعنی درمان اختلالات فکری و روانی خود غافلند و با وجود آدمهای مشنگی مثل خلیل خانزاده و شخصیت سلمان و داماد آویزان و دله دزد آقای نون خ آزرده نیستند و نیز از درمان اعتیاد و مجازات آدم‌های چند شغله و کلاهبردار عاجزند و مجبورند با شخصیت‌هایی که هم دلالی می کنند و هم عقد ازدواج می خوانند و هم معماری می کنند بسازند و با امثال خلیل خانزاده کلاهبردار و نان به نرخ روز خور این روستا هم کاسه و همداستان می شوند و به این وسیله همه دستاوردهای مادی و معنوی این ملت به باد می رود و کسی هم این مشکلات را جدی نمی گیرد و مردم دائم بین پیروی از خلیل کلاهبردار و اطاعت از نورالدین خانزاده در نوسان اند و با این سرنوشت سیاه و نکبت بار کنار آمده اند و هر روز به آدمهای پر رو و بی چشم ورو و پخمه ای مثل دامادهای نون خ که حکم آقازاده ها را دارند می خندند و ککشان هم نمی گزد.

همه اینها که گفته شد دقیقا مسائلی است که در جامعه منحط امروز ما رواج دارد و مردم ما دائما با مسائلی فرعی مثل وام ازدواج و استارت آپها و دلال بازی ها و شعرخوانی های بیمارگونه و بالا پایین رفتن قیمت پراید و فلامینگوهای مهاجر سرگرمند در حالی مسائل اصلی یعنی بحران آگاهی و رشد عقلی و بحران‌های معرفتی و تمدنی و قانونمداری و... به طور کلی در این جامعه به فراموشی سپرده شده است.

در هر صورت من نمی دانم آقای سعید آقاخانی و دست اندرکاران این سریال آگاهانه و عالمانه چنین سریالی را با چنین سناریویی و با این پرسوناژها ساخته است یا اینکه شانسی و از روی بخت و اقبال چنین چیزی از آب درآمده است اما اگر آکاهانه ساخته شده است باید به سازندگان آن بابت اینهمه رشد و آگاهی و تحلیل آفرین و خسته نباشید گفت.

نوشته شده توسط محمد غلامی در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ |

یک اعتراض سوررئالیستی اگزیستانسیالیستی و مسخره بازیستی!

بهترین فیلم هنروتجربه؛ مسخره‌باز (همایون غنی‌زاده)

نامزدهای بخش «نگاه نو» در قالب کلیپ معرفی شدند و پس از آن سیمرغ بهترین فیلم این بخش به همایون غنی‌زاده برای فیلم «مسخره‌باز» تعلق گرفت. غنی‌زاده یک مهاجر افغانستانی را برای قرائت متنی به نمایندگی روی سن فرستاد. غنی‌زاده در این متن ضمن سپاس از هیأت داوران از پذیرش این جایزه اعلام «معذوریت» کرد.

همایون غنی‌زاده که در بخش «نگاه نو» سیمرغ فیلم «مسخره‌باز» را دریافت نکرده بود با قبول سیمرغ بلورین بخش هنروتجربه روی سن حاضر شد و گفت: آقای نصیریان گفتند بعد از ۶۰ سال هیچ سیمرغی دریافت نکرده بودند اما امشب دو سیمرغ به من می‌دهند! سیمرغ اول را نگرفتم چون آن سیمرغ را دوست نداشتم چرا که فیلم من موفق نشد نگاه نویی به جشنواره تزریق کند، اما این سیمرغ هنر و تجربه را دوست دارم، اجازه دهید برای بخش نگاه نو، نگاه سلیقه‌ای خود را داشته باشم.

عصر ایران 22 بهمن 1397

پی نوشت:

فقط تو ایرانه که یک نفر برنده سیمرغ بلورین میشه ولی از گرفتن جایزه خودداری می کنه و میگه من لیاقتشو ندارم!

فقط تو ایرانه که به یه نفر دو تا سیمرغ میدن از یکیش خوشش میاد میگیره و از یکیش خوشش نمیاد نمیگیره! 

 فقط تو ایرانه که همه از خودشون متشکرن الا همایون غنی زاده. بابا تو دیگه کی هستی!!!

ای کاش وزیر وزرا و مسئولین هم از تو یاد می گرفتند. 

ای کاش سایپا و ایران خودرو هم از تو یاد می گرفتند.

ای کاش تیم ملی هم از تو یاد می گرفت!!!

البته فقط تو ایران نیست که بعضی ها از جایزه خوششون نمیاد و اونو نمی پذیرن. تو آمریکا و جشنواره اسکار هم بوده چنین اتفاقی، ولی تو ایران نپذیرفتن جایزه یه چیز دیگه اس! لعنتی عین این میمونه که بزنی زیر بشقاب غذا بگی من اینو نمیخورم و تا صبح گرسنه بخوابی. لامصب آخر اعتراضه اون هم از نوع مازوخیستی اگزیستانسیالیستی اش!

نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۷ |

داشتم اخبار و گزارشهای جشنواره فجر را می دیدم به بعضی قیافه ها و لباسها و مدلهایی برخوردم که برایم خیلی جای سوال داشت. نمی دانم برای شما هم این سوال پیش آمده است یا نه؟

سوال این است که آدمهای بی مایه و جوانان حسرت به دل و جویای نام که در جامعه ما به هر دلیل نتوانسته اند برای خود جایگاهی کسب کنند و پایشان را از شوش و دروازه دولاب آنطرف تر نگذاشته اند برای دیده شدن و کسب شهرت ممکن است به انواع مدلها و لباسها و قیافه های سه درچار متوسل شوند و برای کسب شهرت به هر دری بزنند اما بازیگری که چهل تا فیلم بازی کرده است و همه مملکت از شرق تا غرب او را می شناسند به چه منظور دست به حرکات جلف می زند و مدلهای هشلهفت ابداع می کند و ادای سوپرمن و شوالیه های قرون وسطی را از خود درمی آورد؟ تو که  بازیگری و هنرهایت را در پردۀ نقره ای همه دیده اند و به شهرت هم رسیده ای تو دیگر چرا؟ مگر بخاطر لباس اجق وجق پوشیدن پولی به تو می پردازند یا شهرت و اعتبار بیشتری کسب می کنی یا به شخصیت و معلوماتت افزوده می شود؟ این همه خود باختگی و درماندگی روحی از کجا به ما سرایت کرده است؟

آیا این کارها جز کمبودروانی و خودکم بینی و خودنمایی و بی شخصیتی فردی و عدم تعادل روحی و احساس حقارتهای درونی و بی مایگی و عطش دیده شدن، دلیل و علت دیگری هم  دارد؟

به طور کلی در جامعۀ ما نوعی مسابقه «من از تو جلف ترم» و «من از تو لوس ترم» و « من از تو خوشگلترم» دارد اپیدمی می شود که امیدوارم روز به روز تب این مسابقه فروکش نماید.

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس!

نوشته شده توسط محمد غلامی در دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۷ |

 عصر چهارشنبه ۷ آذرماه مسعود ده نمکی کارگردان فیلم «اخراجی ها» که به عنوان استاد در کارگاه «انتقال تجربه» حاضر بود، گفت: جذب مخاطب و ساخت فیلم پرفروش یک فن و فوت در سینما است که با جرات می گویم من این فن و هنر را بلدم. خبرگزاری مهر7/9/97

جناب ده نمکی! البته حضرتعالی صاحب کرامات عدیده و در آگاهی از همه فوت و فندهای اکشن و غیر اکشن ذوفنون می باشید اما در مورد فن فیلم سازی نفرمایید فوت و فنش را بلدم بفرمایید ملت ایران را خوب شناخته ام و رگ خواب آنان را خوب بلدم. شما با اتکال به خداوند متعال و امداد نیروهای غیبی یک فیلم ساختید که در آن جنگ و رزمندگان را مسخره کردید و بعد یک فیلم ساختید در آن سیاستمداران را مسخره کردید و یک فیلم ساختید رییسان جمهور را تمسخر کردید  و همه آنها پرفروش شدند. چرا؟ فقط به دلیل اینکه مردم ایران کلا از مسخره کردن و هوچی گری کیف می کنند. ایرانی جماعت از دکتر و مهندس و خطیب جمعه و نمایندۀ مجلس گرفته تا نمکی و سبزی فروش و خاله قزی و عم قزی از تمسخر کردن و دست انداختن دیگران بیشتر خوششان می آید تا از دانش و تحلیل و تفکر. بفرمایید که این رگ خواب ایرانی را می شناسم پس سعی می کنم همه چیز را مسخره کنم تا فیلمهایم پر فروش شوند. لبّ کلام این است. دیگر چرا ما را می پیچانی؟

نوشته شده توسط محمد غلامی در پنجشنبه هشتم آذر ۱۳۹۷ |
من هستم پس هستم!

در حاشیه اختتامیه جشنواره فیلم فجر و اعتراضات برندگان سیمرغ بلورین به عالم کاینات از جمله اعتراض حاتمی کیا و کامبوزیا پرتوی و هومن سیدی و ...!

 

من اعتراض می کنم پس هستم.

من داد می زنم پس هستم

من دلار می خرم پس هستم

من اختلاس می کنم پس هستم

من ورشکست می شوم پس هستم

من از همه طلبکار هستم پس هستم

من دهن سامسونگ را که به ورزشکاران ما گوشی نداد سرویس می کنم پس هستم

من شیشه می کشم  پس هستم...

من کلا هستم همه جوره پایه ام!!

از یادداشتهای یک آریایی

نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ |
به رنگ حاتمی کیا

تا حالا خیلی وسوسه شده بودم تا در باره آقای حاتمی کیا و افکار و عقاید و قلم او و آثار و فیلمهایش چند کلمه بنویسم ولی هر بار این وسوسه را سرکوب می کردم و موکول می کردم به آینده ای شاید دور شاید  نزدیک. اما دیشب که آقای حاتمی کیا در مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر بعد از گرفتن سیمرغ بلورین مقابل میکروفن بایستاد و جوش بیاورد و از زمین و زمان گله و شکایت آغاز کرد و یقه دریدن گرفت در آنجا تصمیم گرفتم که نقدی هر چند جزئی در خصوص فیلمها و باورهای زیکزاکی ایشان بنویسم. باشد که خدا همه ما را به راه راست هدایت فرماید!

شکی نیست که آقای حاتمی کیا کارگردانی بزرگ و صاحب سبک است اما به همان اندازه که معتقدم ایشان از کارگردانان مولف و موثر تاریخ سینمای ایران است به همان اندازه ابهامات شخصیتی و فکری و بلاتکلیفی سیاسی ایشان برای من آزار دهنده و غیرقابل باور است. من علیرغم باور به توانایی های هنری و سبک فیلمسازی ایشان، در شخصیت فکری و سیاسی و اجتماعی وی دچار تردیدهایی هستم که نمی دانم از جهل من است یا محصول فیلمهای ایشان. یعنی شما هرگاه به فیلم آژانس شیشه ای نگاه می کنید همیشه باید با خودتان درگیر باشید که آقای حاتمی کیا الان کجای سیبل را نشانه گیری کرده است و در کجای تابلوی حقیقت ایستاده است و در پشت کدامیک از شخصیتهای فیلم پنهان شده است و شخصیت واقعی او کجاست. آیا حاتمی کیا همان حاج کاظم ( رزمنده) معتقد به جنگ و انقلابی دوآتشه است که دارد با شما سخن می گوید یا آقای سلحشور ( نیروی امنیتی) معتقد به صلح و آشتی و مذاکره و تنش زدایی است یا عباس، رزمنده بی ادعایی که از هیچ کس هیچ نمی خواهد ولی عده ای او را پیراهن عثمان کرده اند تا به همه چیز برسند.

وقتی به فیلم بادیگارد نگاه می کنی نمی فهمی بالاخره آیا ما در نظام جمهوری اسلامی ایران زندگی می کنیم یا خیر. آیا حیدر ( سرتیم یگان حفاظت) بالاخره به نظام اعتقاد دارد یا ندارد. آیا موظف است از همه نظام و لو بخشدار و وزیرش محافظت نماید یا فقط قسمتی که خودش دوست دارد و خودش لایق می داند. آیا وزیر و رییس جمهور ارزش محافظت کردن را دارند یا خیر؟ اگر دارند چرا دچار نشت عقیده شده است و دوست ندارد پیش مرگشان بشود و اگر ندارند چرا باید نظامی که رییس جمهورش ارزش محافظت ندارد برای مهندس اتمی اش بادیگار گماشت و از او محافظت کرد و برایش کشته شد. مگر کشوری با پنجاه درصد جمهوری اسلامی و پنجاه درصد طاغوتی هم می شود تصور کرد؟ اصلا انسان دو تکه و مجهول الحال و پادرهوا، به شکل نیمی زترکستان و نیمی زفرغانه می تواند در این جهان زندگی کند؟ آیا حاتمی کیای واقعی کدام سوی آب ایستاده است و به کدام طرف تسخر می زند و کدام طرف را هجو می کند. مگر می شود نظامی داشته باشیم نیمی جمهوری اسلامی و نیمی طاغوت. نیمی برحق باشد و نیمی از آن برباطل.

این یک وجه قضیه و یک روی شخصیت عجیب و غریب حاتمی کیاست که هنوز گشوده نشده و تا آخر دنیا نیز شاید ناگشوده بماند. اما وجه دیگری که در رفتار و گفتارها و فیلمها و شخصیت ایشان مشهود است این است که این همه برافروختگی ایشان از کجا و چراست. یعنی من هنوز به مقدار و میزان طلبی که او از مردم و نظام دارد آگاه نیستم. من نمی دانم او الان پشت نظام ایستاده است و باید جوایزش را از او بگیرد یا منتقد نظام است و باید از منتقدان و روشنفکران و به قول خودش اپوزیسیونها جایزه بگیرد؟ اگر وابسته به نظام است چرا باید فیلمهای او سالها توسط نظام در توقیف بماند و با تاخیر و خفت و خواری اکران شود و اگر وابسته به نظام نیست چرا این همه مطالبات سنگین از ملت ادعا می کند و شکایت به درگاه خدا می برد و همگان را می نوازد و همه امنیت ما را مدیون همان سربازانی میداند که فیلم هایش را توقیف می کنند؟ آیا ایشان به حساب مردم و اپوزیسیون و سینما چکهای سنگین و فاکتورهای طلبکارانه می کشد یا به حساب سرداران و سربازانی که امنیتمان را مدیون آنهاییم. او در کدام طرف پل ایستاده است تا بتوانیم به همان تراز و میزان و اعتبار از او استقبال نماییم و چکهای مورد مطالبه اش را به حسابش واریز و منظور نماییم. 

نکته سوم...

شاید وقتی دیگر...

محمد غلامی

نوشته شده توسط محمد غلامی در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۶ |

 خبرگزاری فرانسه: «آلن دلون» گفت دیگر آماده مردن است اما به شرطی که سگش هم همراه او بیاید. دلون که یکی از اسطوره‌های سینمای فرانسه است گفت: آنقدر از دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، متنفر هستم که دوست دارم بمیرم.

دلون ۸۲ ساله گفت: دنیای امروز دنیای پول است؛ همه چیز برعکس است و من بدون هیچ تاسفی حاضر به ترک این دنیای پر از نیرنگ هستم.

سایت شفقنا-21/10/96

پی نوشت: 

جناب آقای آلن دلون، لطف عالی متعالی! مرد حسابی! الان ماشالله 82 سالتان است و 50 سال است که چهره ای جهانی و سلبریتی مشهور و سوپراستار مملکت فرانس تشریف دارید و ثروتتان از شماره بیرون است و همه جور عشق و حالی کرده اید و نصف دنیارا گشته اید حالا تازه آماده مردنید؟ زحمت کشیدی بزرگوار. خسته نباشید. من سی سال است که فهمیدم دنیا شخمی و بلبشو شده و جای زندگی نیست. من اگر پول شما را داشتم می رفتم آنچنان در بیابان خودم را گم و گور می کردم که چشمم به هیچ آدمیزادی نیفتد!! شما تازه تصمیم گرفته اید بمیرید؟ آن هم کنار سگ محبوبتان؟!

تازه همین دنیای تاسف بار و پر از نیرنگ و دروغ و پول پرستی که می فرمایید خود شما پنجاه سال است در سینما داشتید در ساختن و استحکام همین بنای تزویر و دروغ و نیرنگ می کوشیدید. پنجاه سال پول می گرفتید تا این بنا را با آرتیست بازی ها و رنگ و لعاب هنری و حقه های سینمایی و بازی های هنرمندانه خود بیارایید تا مردم کیف کنند از این همه دروغ و ریا و تبهکاریهای جهان جدید. حالیتان است چه می گویم یا نه؟!

من دیگر حرفی ندارم....!

نوشته شده توسط محمد غلامی در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ |

این شبها که سریال پژمان از تلویزیون پخش می شود من هم مثل خیلی های دیگر که از مشتریان پروپاقرص این سریال هستند پای تلویزیون میخکوب می شوم تا با بازیهای قشنگ پژمان و دوستانش و بعضا با مسخره بازی های آنان از خنده ریسه بروم. این سریال پدیده ای جدید و نگاهی نو در عرصه فیلمها و مجموعه های طنز تلویزیونی است. بخصوص تم زیبایی که در داستان سریال جریان دارد و ضرباهنگ خوب آن و نگاه جدیدی که نسبت به چهره ها و ستاره ها دارد از امتیازات آن است. دیدن دنیا از چشم کسانی که پول برایشان علف خرس است اما در هنگام بی پولی پشیزی نمی ارزند. زندگی کسانی که الکی خوش اند و عادت به تفکر و مطالعه و تامل در جهان ندارند و زندگی را ظرف یک بار مصرفی می دانند که باید هر چه بیشتر مصرف کرد و دور انداخت.  اینکه بعضی ها چقدر نگاه فانتزی و به دور از واقعیت و تصنعی به زندگی و جهان اطراف دارند همه و همه از خصوصیات ممتاز این سریال به شمار می رود.

نکته جالب اینکه بعضی ها ( برخلاف آدمهای این سریال که الکی خوش اند)  در این دنیا قفسی از اخلاق و متانت و وقار و جهان بینی خیلی ویژه برای خود ساخته اند و از لوده بازی و خندیدن و خنداندن و به قول خودشان از این جلف بازی ها متنفرند. این گروه که من چند نمونه از آنها را دیده ام از این سریال بدشان می آید بدون اینکه بدانند چرا.

اما جالب تر از آن اینکه یکی از دوستان ما که خیلی عشق فوتبال و پرسپولیسی هم هست از این سریال خوشش نمی آید به خاطر اینکه پژمان نماینده سرخ پوشان است او که خیال می کند این سریال اهانتی به سرخها است آن را تحریم کرده است. این را می گویند کاسه از آش داغ تر. خود پژمان جمشیدی بخشیده است اما شیخ علی شاه نمی بخشد.

نوشته شده توسط محمد غلامی در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ |

پدیده خود کم گلشیفته بینی!

از زمانی که گلشیفته فراهانی بازیگر محبوب دیروز و بازیگرنمای منفور امروز! از این مرز پرگهر پر کشید و با هواپیمای جمبوجت ایران ایر پا به دنیای آزاد گذاشت تقریبا روز و شبی نبوده و نیست که ما در دنیای حقیقی و مجازی و در خواب و بیداری و در سفر و حضر یک روز را بدون نام و یاد و فکر او زندگی کنیم. در این مدت هر کجا که رفته ایم این آدم عین شبح ما را تعقیب کرده است و همواره از طریق رسانه های دیداری و شنیداری و مکتوب و غیر مکتوب و مجازی و غیر مجازی و بلوتوث و موبایل و غیره و ذالک جلوی چشمان مبارک ما بوده است. هرگاه وارد محل کار می شویم یا به دانشگاه و کوچه و خیابان وارد می شویم، روزنامه ای به دست می گیریم، جلوی تلویزیون می نشینیم یا در دنیای مجازی وارد سایتها و وبلاگها می شویم و یا به مهمانی رفته ایم مثلا خیر سرمان کمی با خویش و قوم وآشنایان خود اختلاط کنیم می بینیم که به نوعی همه مشغول بحث شیرین گلشیفته شناسی و گلشیفته خوانی و گلشیفته سرایی و گلشیفته نویسی و گلشیفته بینی و... هستند. و از آنجا که مردم ما از دیر باز در همه فنون این عالم متخصص و صاحب نظر بوده اند در این زمینه هم هر کسی بقدر بضاعت خود اظهار فضلی کرده و نظری ارایه می دهد. اما چیزی که برای حقیر پوشیده است و به عقل ناقص خود نمی توانم آن را بفهمم این است که چرا این موجود برای همه اینقدر مهم شده است. چرا این پدیده عالم خلقت فکر و ذهن ما را مشغول کرده است. مگر موضوع برای گفتن و شنیدن و خواندن کم داریم که باید هر روز به دقیقه و ثانیه آخرین وقایع زندگی عمومی و خصوصی این بشر را به معرض نمایش و گفتگو بگذاریم؟ مگر این آدم چیزی فوق العاده تر از آدمهای این مملکت است که همه برای آن مرثیه سرایی می کنند؟ مگر این آدم که هر روز داریم برای فیلمهای کذایی اش اینقدر تاسف می خوریم و جز جگر می زنیم خونش از دهها انسان دیگری که ممکن است در این کشور به خاطر فقر و فلاکت یا هزار عامل دیگر مجبور به خود فروشی شوند رنگین تر است؟ چرا برای هزاران انسانی که هر روز دارند به خاطر لقمه نانی دست به هر کاری می زنند و دل و دین و ایمانشان را از دست می دهند دلمان نمی سوزد و یقه مان جر نمی دهیم؟ آیا گلشیفته اولین یا آخرین انسان روی زمین است که مهاجرت کرده است و راه دیگری برگزیده است و لباس دیگری و وطن دیگری گزیده است؟ اگر گلشیفته هم مثل هزاران انسان دیگر در همین سرزمین می ماند و با نجابت و طهارت زندگی می کرد و به خاطر جور کردن اجاره خانه و خرج بچه هایش به جای خودفروشی مجبور به گل فروشی در سرچهارراهها می شد کسی به اندازه سر سوزن دلش برای او می سوخت و کسی عکسهای او را با بلوتوث برای همدیگر ارسال می کرد؟ درست است که او برای احتیاج دست به این کارها نزده است ولی هزاران انسان دیگر که دارند با مشقت زندگی می کنند آیا کسی هست که محض رضای  خدا نامی از آنها در سایتها و روزنامه ها ببرد و به فریادشان بشتابد؟ و باز از همه مهم تر اینکه کسانی که به خاطر تبلیغ ارزشهای اخلاقی و از سر دلسوزی دارند هر روز گلشیفته را در بوق و کرنا می کنند نمی دانند که این کارشان خودش از مصادیق اشاعه فحشا و تبلیغ خلاف اخلاق است؟

و سخن آخر اینکه آقا جان! شتر سواری که دولا دولا نمی شود! اگر از نظر ما واقعا داستان گلشیفته و همه ی چیزهایش! اینقدر مهم است شاید بهتر باشد در دانشگاهها یک رشته گلشیفته شناسی بگذاریم تا این موجود استثنایی و پدیده قرن برای همیشه در یاد ملتهای جهان باقی بماند و مایه عبرت همگان گردد!

 

نوشته شده توسط محمد غلامی در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ |

افراط و تفریط

۳۰ خرداد ۱۳۹۰

آزیتا حاجیان: تهیه كننده ها دنبال چشم رنگی و دماغ سربالاو لب قلوه ای و قد بالا هستند

آزیتا حاجیان در تازه ترین گفت وگوی خود با شرق حرفهای بحث برانگیزی زده است .

متن این مصاحبه به شرح زیر است :

شرق: به عنوان كسي كه از اول انقلاب در سينما بوده ايد آيا سينماي امروز ايران را دنباله طبيعي همان روند مي دانيد؟
آزیتا حاجیان: حالامن يك سوال از شما دارم. سال 58 ما بوده ايم و شما نبوده ايد ولي آيا شرايط امروز دنباله طبيعي رفتار همان مردمي است كه با هم مهربان و صميمي بودند، به هم گل و شيريني مي دادند، قيمت ها پايين آمده بود، به هم كمك مي كردند و...

شرق: نكته همين جاست كه شما بوده ايد و ما نبوديم، آن موقع ايران 35 ميليون جمعيت داشته كه تا الان حدود 10 ميليون آن به دليل كهولت سن و جنگ و... از دنيا رفته اند؛ مي ماند 25 ميليون يعني 50 ميليون از جمعيت 75 ميليوني الان، آن موقع اصلاوجود نداشتند.
آزیتا حاجیان: بله، اما به هر حال اين 50 ميليون بچه هاي همان 35 ميليون هستند.

شرق: شما تفاوت اين نسل را كه مي گوييد اضمحلال مي بينيد؟ یا پيچيده تر شدن و تغيير شكل ري اكشن ها؟
آزیتا حاجیان: مسلما من به نظر دوم بيشتر احترام مي گذارم چون ما مردم خوبي داريم و از نظر ژنتيك هم ايراني ها وارث اجدادي هستند كه روزگاري در عرصه فرهنگي دنيا حرف اول را مي زده اند.

شرق: بله، اصلا ريشه دموكراسي امروز دنيا را – كه برخي آن را غربي مي پندارند – در عقايد كوروش كبير بايد جست وجو كرد.
آزیتا حاجیان: من معتقدم شرايطي كه بر مردم ما مستولي شد، باعث شد كه آن ويژگي هايي كه گفتم به اعماق برود و ويژگي هاي ديگري رو بيايد و باز هم اگر شرايط مساعد پيش بيايد، آن ويژگي هاي خوب قابل بازگشت است.

شرق: پس نتيجه مي گيريم كه به نظر شما اين سينماي امروز ادامه روند سينماي آن سال ها نيست.
آزیتا حاجیان: البته نمي توانيم بگوييم ادامه روند آن نيست به بيان بهتر شايد نتيجه همان روند است. سينمايي كه در همه ابعاد كمال گرا بود و جمال گرايي را به كلي نفي مي كرد يكدفعه افتاد به دامن جمال گرايي صرف. نتيجه منطقي كتمان نيازهاي طبيعي همين است. افراط آن روز تفريط امروز را به همراه آورد، آن كمال گرايي مطلق جمال گرايي مطلق امروز را به همراه آورد و آن تفكر و تعمق و نگاه بيش از حد جدي به همه چيز، تفكر طنزخواه ساده انگارانه امروز را به همراه آورده است، آن هم در سطح بسيار بسيار سخيفش. نه آن موقع بايد آن قدر سخت گرفته مي شد و نه الان اين قدر آسان.

شرق: برخي معتقدند اين اتفاق محدود به ايران بعد از انقلاب نيست و مثلا با فراز و فرودهايي هاليوود هم دچار همين مساله شده است.
آزیتا حاجیان: خب بله شايد. به هر حال در 30 سال گذشته در دنيا هم اتفاق هاي مهم و تاثيرگذاري رخ داده است مثلا فرض كنيد فروپاشي اتحاد جماهير شوروي به عنوان مادر ايدئولوژي كمونيسم بعد از آن همه زحمت و انقلاب 1917 و چه و چه. نابودي يك ايدئولوژي قدرتمند در جهان به هر حال افسردگي هايي – حداقل براي بلوك شرق – به همراه داشته است و اينها همه تاثيرگذار بوده است. به علاوه ماجراهاي سلاح هاي اتمي، پيش بيني نابودي زمين و... همه منجر به لحظه زيست شدن و سطحي شدن آدم ها مي شود. اصلا نمي توانيم بگوييم كه در نقطه اي از زمين اتفاقي مي افتد و نقطه ديگر متاثر نخواهد شد. خصوصا كه وسايل اطلاع رساني جديد – اينترنت و ماهواره – خيلي ارتباطات را سرعت بخشيده است.

شرق: نسل امروز به واسطه اينكه سينما هنر بصري است روي زيبايي – از همه جنسش – توجه ويژه اي دارد، شما به كلي اين توجه را نفي مي كنيد؟
آزیتا حاجیان: نه. نفي نمي كنم اما زيبايي دروني هم هست. من از يك جايي رد مي شدم، تلويزيون روشن بود و داشت سريال پخش مي كرد، بازيگر دختري هم كه در آن صحنه ها بازي مي كرد، چهره زشتي داشت اما آنقدر زيبا بازي مي كرد كه من ايستادم و تا پايان آن قسمت مجموعه را تماشا كردم. نسل امروز متاسفانه در دام يك جمال گرايي ظاهري صرف افتاده كه دارد آزارش مي دهد. براي همين مي بينيد كه همه دخترها مي روند بيني شان را عمل مي كنند، همه تهيه كننده ها دنبال زيبايي ظاهري هستند به جاي اينكه زيبايي هاي دروني زندگي را مطرح كنند و اشاعه دهند. متاسفانه الان زيبايي در سينما شده چشم رنگي و دماغ سربالاو لب قلوه اي و قد بالا.

نوشته شده توسط محمد غلامی در چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ |

۰۳ مرداد ۱۳۹۰

ژان لوک گدار: سینما تمام شده است

«ژان لوک گدار» كارگردان نام‌دار سينماي جهان و از پيشگامان «موج نو» سينماي فرانسه اعلام كرد: با وجود فن‌آوري‌هاي جديد امروزي، وي ديگر خود را يك كارگران مولف نمي‌داند.

به گزارش ايسنا ژان لوك گدار كه با آخرين ساخته‌اش با نام «سوسياليسم» سال گذشته در جشنواره فيلم كن حضور يافت، اعلام كرد: «من ديگر يك كارگردان مولف نيستم. نه تنها من، هيچ فيلم‌ساز ديگري نمي‌تواند مولف باشد.»
به گزارش خبرگزاري رويترز، خالق فيلم «ازنفس افتاده» افزود: «ما زماني باور داشتيم كه كارگردان مولف بوديم، اما اشتباه بود. چون به‌ واقع هيچ ايده‌اي نداشتيم. سينما ديگر تمام شده و متاسفانه هيچكس به دنبال كشف آن نيست. باوجود تلفن‌هاي همراه و فن‌آوري‌هاي ديگر، همه مردم امروزه يك كارگردان مولف شده‌اند.»
«ژان لوك گدار» روز سوم دسامبر سال 1930 از يك خانواده ثروتمند سوييسي در پاريس متولد شد. پدرش پزشکي فرانسوي بود که شهروندي سوييس را پذيرفته بود و مادرش دختر يک بانک‌د‌ار بسيار متمول بود.
گدار در پايان دهه 40 از دانشگاه سوربن در رشته نژادشناسي فارغ‌التحصيل شد؛ اما علاقه‌اش به سينما موجب شد تا به‌همراه گروهي از دوستان جوان‌اش چون «کلود شابرول»، «فرانسوا تروفو» و «اريک رومر» به جست‌وجو درباره قابليت‌هاي نهفته سينما بپردازند. آن‌ها ماهنامه‌ سينمايي به‌نام «لاگازت دو سينما» راه‌اندازي كردند كه البته فقط براي پنج ماه منتشر شد.
در دهه 50 گدار چند فيلم کوتاه داستاني با كمك دوستان منتقدش در نشريه معتبر «كايه دو سينما» ساخت. وي در سال 1958 با فيلم سياه و سفيد «شارلوت و دوست‌اش» نشان داد که براي ساخت فيلم بلند آماده است.
اولين فيلم بلند داستاني گدار «از نفس افتاده» بود كه در سال 1959 براساس داستاني از فرانسوا تروفو ساخت. اين فيلم با بودجه‌اي اندك و با كمك کلود شابرول ساخته شد كه از بنيان‌هاي «موج نو» سينماي فرانسه شناخته مي‌شود.
دهه 60 پربارترين دوره زندگي گدار بود و او در اين دهه هرسال به‌طور ميانگين دو فيلم ساخت، فيلم‌هايي كه بسياري از آن‌ها با گذشت زمان ارزش بيش‌تري يافتند.
«سرباز کوچک» دومين فيلم گدار بود که در آوريل 1960 ساخته شد، اما مقامات دولت فرانسه مانع نمايش آن شدند و سه سال بعد پروانه نمايش آن را صادر كردند. داستان فيلم درباره جنگ‌هاي آزادي‌بخش الجزاير است و در سوييس اتفاق مي‌افتد. اين فيلم اولين همکاري ميان گدار و «آنا کارينا» بود که به زناشويي آنها انجاميد.
گدار پس از آن فيلم «زن، زن است» را در سال 1961 ساخت و يك سال بعد فيلم تحسين‌شده «زيستن زندگي‌اش» را ساخت كه از پيچيده‌ترين و موفق‌ترين فيلم‌هاي اوليه گدار محسوب مي‌شود.
با فيلم «تفنگ‌داران» در سال 1963 گدار بارديگر مخالف خود را با پديده جنگ ابراز كرد. «بيزار» محصول 1963 اولين فيلم پرهزينه گدار بود که بازيگراني چون «ميشل پيکولي» و «جک پالانس» در آن نقش‌آفريني داشتند.
در سال 1964 گدار فيلم «يك زن شوهردار» را ساخت که به گفته خودش «پژوهشي در زندگي زن است که در زير فشارهاي زندگي ديگر نمي‌تواند خودش باشد.
اما يكي از معروف‌ترين ساخته‌هاي گدار در سال 1965 با نام «آلفاويل» به پرده سينماها آمد و متعاقب آن فيلم «پيروي ديوانه» ساخته شد.
از ديگر شاهكارهاي سينمايي وي مي‌توان به فيلم‌هاي «مذکر، مونث» (1966)، «شهوت» (1982) و «نام كوچك؛ کارمن» (1984) اشاره كرد.
آكادمي اسكار سال گذشته به ‌پاس يك عمر دستاورد سينمايي قصد تقدير ويژه از گدار را داشت، اما اين كارگردان سرشناس از حضور در مراسم اعطاي جوايز خودداري كرد.
آكادمي اسكار در بيانيه خود درباره اين كارگردان سرشناس آورده است: «گدار پس از پنجاه سال همچنان در حال نگارش و كارگرداني است و گاها فيلم‌هاي جنجالي ساخته است كه شهرت او را به‌عنوان يكي از مدرن‌گراهاي تاريخ سينماي جهان به ثبت مي‌رساند.»
گدار درباره علت حضور نيافتن در اين مراسم گفت: «از خودم پرسيدم مقامات آكادمي اسكار كدام يك از فيلم‌هاي مرا ديده‌اند. آيا آنها اصلا سينماي مرا مي‌شناسند؟ اين جايزه هيچ معنايي براي من ندارد.»
گدار طي چهار دهه فعاليت سينمايي موفق به كسب جوايز معتبري شده است كه دو خرس نقره‌اي و يك خرس طلاي جشنواره برلين، شير طلا، جايزه هيات داوران و شير طلاي افتخاري جشنواره ونيز از مهم‌ترين آنها هستند.
وي كه پنج‌ بار نامزد جايزه نخل طلاي كن بوده است، در سال 1978 جايزه افتخاري سزار فرانسه را دريافت كرد، در سال 2007 جايزه يك عمر دستاورد سينمايي آكادمي فيلم اروپا را گرفت و در سال 1995 يوزپلنگ افتخاري جشنواره لوكارنو به وي اعطا شد.
گدار در سال 1986 جايزه بهترين فيلم خلاقانه جشنواره روتردام را دريافت كرد و در سال 2004 جايزه بهترين فيلم سال را از جشنواره سن سباستين گرفت.

نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ |