چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
از پریروز 30 اردیبهشت که آقای سید ابراهیم رییسی رئیس جمهور به همراه آقای امیرعبداللهیان وزیر امور خارجه و امام جمعه تبریز و سایر همراهان شان در سانحه سقوط هلیکوپتر در این برهه از تاریخ و موقعیت کشور ناباورانه جان باختند تا هم اکنون مردم در یک حالت شوک قرار دارند و هیچکدام از دو گروه موافقین و مخالفین او هنوز نمی توانند هضم کنند که چه شده است و چه باید کرد. حتی سران بسیاری از کشورهای موافق و مخالف و به ظاهر دوست و دشمن نیز عرض تسلیت و اعلام همدردی کرده اند.
در دو سه دهه اخیر کم نیستند روسا و سران و رهبران کشورهایی که از دنیا رفتند و هر یک برای خود استوانه ای بودند همچون نلسون ماندلا فیدل کاسترو ملکه بریتانیا ایندیرا گاندی بی نظیر بوتو هاشمی رفسنجانی ملک عبدالله حسنی مبارک قذافی و غیره و غیره که با رفتن هر کدام از آنها تا چند روز یک شوک سنگین و حالت هنگ و استندبای به مردم دست می دهد اما پس از چند روز دوباره چرخ فلک همچنان بر مدار خود می گردد و آسیاب جهان به چرخش خود ادامه می دهد. ولی نکته ای که هست آن است که قضاوتهای آن جهانی توسط خداوند و فرشتگان کارگزار او تعیین خواهد شد و قضاوتهای این جهانی توسط تاریخ انجام خواهد شد که آن هم مورخین می گویند معمولا یک قضاوت و گزارش دقیق از هر رویداد تاریخی باید حداقل چهل پنجاه سال بعد از رویداد انجام شود زیرا هر چقدر گرد و غبار هیجانات و احساسات فروکش کند و از زوایای مختلف یک واقعه پرده برداری شود میتوان قضاوت دقیقتر و گزارش مستندتری از قضایا داشت. اما عجالتا چند درس اخلاقی که می توان از این واقعه گرفت این است که:
اولا به قول عرفی شاعر: چنان با نیک و بد سرکن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند. یعنی چنان زیست کنید که هم خودتان از عمر رفته و فرصتهای سپری شده راضی باشید و هم مردم خشنود باشند.
دوم اینکه هر انسانی باید بداند که چه بسا فردایی برای او وجود نداشته باشد همانطور که ممکن است برای دیگران و خویشان و دوستان نیز فردایی وجود نداشته باشد پس اگر کسی می خواهد به کسی محبت کند یا گلی هدیه دهد یا جبران مافات کند و توبه کند باید بداند که امروز بهترین روز است و چه بسا فردایی در کار نباشد.
سوم اینکه هر که بامش بیش برفش بیشتر و هر کس مسؤولیتش بیشتر طبعا گناه و ثواب و طاعت و عقاب او سنگین تر و رستخیز او سخت تر و قضاوت تاریخ در باره او بی رحمانه تر خواهد بود.
و سخن آخر اینکه: و الی الله ترجعون و الیه ترجع الامور...
امروز می خواستم در باره سید جمال الدین اسدآبادی بنویسم و نیز تصوراتی که او از جهان و سیاست و دین و معنویت و تمدن بشری داشت و تلاشهای نه چندان موفقی که در راه اصلاح جوامع اسلامی کرد و غیره و غیره ... اما افسوس که فرصت و حوصله مجالم نداد فلذا فعلا جهت خالی نبودن عریضه به نقل جمله ای جالب و کلیدی از ایشان بسنده می کنم تا زمانی دیگر و حوصله ای دیگر
نقل شده است که سید جمال می گفت: به غرب رفتم و دیدم که آنجا خوب به قرآن عمل میکنند، به شرق و کشورهای مسلمان رفتم و دیدم که آنجا خوب قرآن تلاوت می کنند و به ایران آمدم دیدم که خوب به قرآن قسم میخورند!
میخائیل گورباچف آخرین رهبر شوروی و صدر هیئت رییسه اتحاد جماهیر شوروی (ابرقدرتی که اکنون دیگر وجود خارجی ندارد و روسیه کنونی از آن بر جای مانده است) دیشب در سن 91 سالگی درگذشت. او کسی بود که با شجاعت و بینش خاص و عمیق خود در حساس ترین برهه تاریخی یک ملت به یک جراحی دردناک تن داد و دست به بازسازی اقتصادی ( پروستریکا) و اصلاحات سیاسی و دمکراتیزه کردن کشور (گلاسنوست) زد و می خواست شوروی را از ضعف و ناتوانی و حالت احتضار بیرون بیاورد اما در عمل چنین نشد زیرا که کار شوروی از این حرفها گذشته بود. لذا اقدامات اصلاحی گورباچف و بازکردن فضای سیاسی در پشت پرده آهنین کمکی به این نظام پوسیده نکرد و اقدامات اصلاحی او ( بخصوص با تردستی و کودتای یلتسین رییس جمهور وقت فدراتیو روسیه) ناگزیر به فروپاشی شوروی و پایان دوران جنگ سرد بین جهان غرب و بلوک شرق در سال 1990 انجامید و همه این رویدادها توانست به حکومت ضد دینی و ضد مردمی شوروی مهر باطل شد بزند و نظام دیکتاتوری و سراسر زیان و خسران و خشونت را مختومه کرده و به صف آرایی های طولانی و پرهزینه جنگ سرد بین دو ابرقدرت پایان دهد.
گورباچف مثل نیوتن و انیشتین هیچ قانون علمی و فیزیکی را کشف نکرد و مثل بتهون و باخ هم نابغه هنری نبود اما یادش به نیکی در تاریخ ماند و جایزه صلح نوبل دریافت کرد، فقط بخاطر اینکه همچون اسلاف خشک مغز و مستبد خود عمل نکرد و اینکه سایه جنگ اتمی را از روی سر جهانیان حد اقل برای مدتی دور کرد. او به حفظ مقام و منصب خود نیندیشید و نجات ملی را بالاتر از حفظ ریاست و موقعیت خود دید.
مهم تر اینکه گورباچف و لنین و استالین سه رهبر بزرگ شوروی هر سه مردند اما از لنین و استالین میراثی جز کشتارهای ملیونی و لعنت و دیکتاتوری و خشونت و نفرت و ویرانی بی ثمر چیزی بر جا نماند(همان کاری که اکنون پوتین دارد آن را بازتولید می کند) اما از گورباچف نامی دیگر برجای ماند و نام او به عنوان معمار اصلاحات و موسس دنیایی بهتر در تاریخ به ثبت رسید که هم مایه تحسین رهبران جهان است و هم مایه عبرت رهبران جهان.
تا هست رهبرانی از این قماش در جهان پدید آیند که بتوانند نفرتهای تلنبار شده در مغز انسانها را بشویند و به چیزی فراتر از خشم و دیکتاتوری و انحصار بیندیشند.
برای خالی نبودن عریضه خاطره ای را که از او در یکی از دیدارهای مردمی نقل شده می آوریم:
می گویند در یکی از دیدارهای عمومی که در بین جمعی از مردم حاضر شده بود زنی با او دست داد و به او گفت جناب رییس سعی کنید کمی بیشتر به مردم نزدیک شوید. گورباچف گفت: خانم! از این بیشتر نزدیک بشویم مردم حرف در می آورند!
سایه هم به آفتاب پیوست
امروز 19 مرداد روح لطیف و شاعرانه هوشنگ ابتهاج ( سایه) به جهان ابدیت پیوست و در سن 94 سالگی با هفت هزار سالگان برابر شد. او بعد از مرحوم شهریار شاید آخرین بازمانده از نسل شاعرانی بود که با تغزل و شعر به دنیا آمدند و با شعر زیستند و با شعر هم پر کشیدند. آنها در عصر سنت بالیدند و پاسدار ادبیات فخیم این مرز و بوم بودند و عروس تغزل را با مرواریدهای کلامشان در عصر جدید آراستند تا همچنان روح شاعرانگی در این دنیای وانفسا و بی معنای امروز زنده بماند. لطافت و جذبه شعر او را عده ای با اصالت و فخامت کلام حافظ مقایسه می کردند شاید به دلیل همان روح شیشه ای و عمق سیالیتی که در این موجود و کلامش نهفته بود. شعر معروف او را که گویای همین لطافت روحی و عواطف زلال اوست در زیر می آوریم یادش گرامی
زين گونهام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانهام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشتهی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست
در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـالهی هر عندليب نيست
حجه الاسلام و المسلمین سید عبدالله فاطمی نیا خطیب برجسته و شخصیت سرشناس حوزوی بامداد دوشنبه ۲۶ اردیبهشت به دیار باقی شتافت.
سخنرانی های استاد فاطمی نیا در طی سالها یکی از پر مخاطب ترین سخنرانی های مذهبی بود. محتوا، ادبیات، لحنِ صمیمانه و ته لهجه شیرین آذری او در خطابه ها به همراه ویژگی های شخصیتی و اخلاقی و جذابیت های دیداری این استاد، او را از بسیاری دیگر از سخنرانان و خطبای مذهبی متمایز ساخته و جایگاه منحصر بفردی به او بخشیده بود. صد البته اگر مواضع سیاسی اشخاص را ملاک برای صحت و سقم حرفهایشان ندانیم و موضع گیری های صواب و ناصواب کسی را معیار پذیرفتن سخنان بحق کسی قرار ندهیم می توان گفت او واعظ بود اما واعظ و خطیبی نکته سنج و مردی محقق تر از حد یک منبری بود و بر خلاف عادت کثیری از منبریان و واعظان، زیاد اهل پرت و پلا گویی های مصطلح و سخن پراکنی و اتلاف وقت و سرگرم کردن نبود. به دلیل همین گیرایی و شیوایی و بی ریایی موعظه ها و خطابه های وی، در زیر گزیده ای از سخنان اخلاقی و تربیتی او را در این روزگار قحظی اخلاق می آوریم تا یادگار و تذکاری باشد برای همه ما و هم بزرگداشتی باشد برای آن مرد شادروان و شیرین سخن.
هر منبری گوش دادن ندارد
هر نواری گوش دادن ندارد. هر منبری گوش دادن ندارد، حالا شاید منبر من هم یکی از آنها باشد نمی دانم، هر کتابی خواندن ندارد، ای جوانان ذائقه تان خراب می شود. این مغز را تسلیم هر کس نکنید.
بد اخلاق شوید عبادت تان ضایع است
من تعجب می کنم از بعضی ها! یک خانم مومن 20 بار به عمره رفته. بار 21 به او می گویند بیا این پول عمره را بده برای یک دختر یتیم، می گوید: نه من نمی توانم. دوستان همه دارند می روند عمره. من چطور نروم؟ حالا به این خانم بگو شما این همه عمره رفتی، مساله اخلاق رو در خانه رعایت می کنی؟ مگر دین خدا مسخره است؟ هر سال عمره می روی یک عیب و بدی را از خودت دور نکردی؟ یا آقا؛ فرقی ندارد. آقا بداخلاق بشود، عبادتش ضایع می شود. خانم بداخلاق بشود، عباداتش ضایع می شود.
نمازها چه شد؟! تو دل شکستی ...
فرد وارد بازار قیامت می شود، فکر می کند خبری است. تعجب می کند؛ خدایا پس چه شد؟ نماز ها، عمره ها؟ می گویند تو دل شکستی. ریا کردی. زهر زبان ریختی. ببینید ما درد دل می کنیم. جوان عزیز اگر عروج می خواهی، می خواهی به جایی برسی از خانه خودتان شروع کن! دل خواهرت را شکستی. برو درستش کن. دل مادر و پدر را شکستی. از خانه شروع کنید. جوانانی هستند که محاسن دارند، انگشتر دارند، عطر تیروز هم می زنند، در بیرون هیئت، در منزل بروی بپرسی، هیچکس از او راضی نیست. پس برای چه هیئت رفته بودی؟ چرا جلسه رفته بودی؟ پس استاد یعنی چه؟
آبروی مردم را نبرید: در زمان ما هیئتی ها، مسجدی ها و مقدس ها آبرو می برند
خدا چند گناه را نمی بخشد: 1- عمدا نماز نخواندن 2- به ناحق آدم کشتن 3- عقوق والدین 4- آبرو بردن. این گناهان این قدر نحس هستند که صاحبانشان گاهی موفق به توبه نمی شوند. الان در زمان ما هیئتی ها، مسجدی ها و مقدس ها آبرو می برند. عزیز من اسلام می خواهد آبروی فرد حفظ شود. شما با این مشکل داری؟ دقت کنید که بعضی ها با زبانشان می روند جهنم. روایت داریم که می فرماید اغلب جهنمی ها، جهنمی زبان هستند. فکر نکنید همه شراب می خورند و از دیوار مردم بالا می روند. یک مشت مومن مقدس را می آورند جهنم. ای آقا تو که همیشه هیئت بودی! مسجد بودی! بله. توی صفوف جماعت می نشینند آبرو می برند. امیرالمومنین به حارث همدانی می فرماید: اگر هر چه را که می شنوی بگویی؛ دروغ گو هستی.
اگر دین این بود که در کوچه و خیابان می بینیم
مستحب با جایز فرق دارد. مستحب یعنی وقتی انجامش دادی یک چیزی هم گیرت می آید. حالا یکی از مستحبات قاضی که در مسند قضا نشسته این است که اگر متهمی را پیش او آوردند، دید موضوع اتهام از حقوق مردم است، باید ساکت شود شواهد را جمع کند و حکم کند. اما اگر قضیه از حقوق خدا بود، مستحب است، یعنی مثل نماز نافله می ماند، که قاضی حرف در دهان متهم بگذارد. مثلا متهمی را بیاورند که این شراب خورده است. قاضی بگوید: کی؟ نه! یک داروهایی هست برای درد دندان که بوی بدی می دهند، این بنده خدا از آن ها استفاده کرده است. قاضی باید این ها را بگوید. اگر دین این چیزی بود که در کوچه خیابان می دیدیم، صرف نمی کرد امام حسین در راهش شهید بشود.
برای مردم، خوب بخواهید
نقل شده است روزی "معروف کرخی" نشسته بود .عدّهای از جوانان در دجله سوار بر قایق بودند و ساز و آواز سر میدادند. چند نفر از مقدّسین آمدند به معروف کرخی گفتند: آقا آنها را نفرین کن، چه جوانهای بدی هستند! معروف دستهای خود را بلند کرد و فرمود: خدایا به عزّت خودت قسم میدهم کسانی را که در این دنیا اینقدر خوشحال کردی، در آخرت هم همینطور آنها را خوشحال کن! آنها به معروف اعتراض کردند: ای معروف! تو یک عارف هستی! چرا چنین میگویی؟ چرا یک عدّه که مشغول گناه هستند را نفرین نکردی و برای آنها دعا کردی؟ معروف کرخی پاسخ داد: وای بر شما که نادان هستید ، من آنها را دعا کردم، اگر قرار شود در آخرت خوشحال باشند ، باید در این دنیا توبه کنند . این دعا یعنی خدا به آنها توبه عنایت کند.
صدای خوش شنیدید، خدا را شکر کنید
اگر صدای خوشی می شنوید، خوشتان می آید، باید سجده شکر به جا بیاورید. چون عده ای درک نمی کنند. این نعمت توجه به ظرایف است.
دعای کمیل 20 دقیقه است؛ وسطش 3 ساعت سخنرانی نکنید
دعای کمیل بیست دقیقه است. ما حق نداریم دعای امیرالمومنین را بکنیم سه ساعت. اگر استادی نورانیتی داری، مختصر توضیح بده. وسط دعا هرچه شعر بلد است می خواند. همه بیچاره می شوند. جوان ها زده می شوند. می گویند جوان نمی رود دعای کمیل. خوب تو نمی گذاری. مولوی می گوید در قدیم موذن بدصدایی بود. دیدند روزی صف بلندی از هدایا و تحفه ها تشکیل شده برای این موذن بدصدا. تعجب کرد و علت را پرسید. گفتند همه این افراد در صف مسیحی هستند. گفت چرا برای من تحفه آورده اند. گفتند برای صدایت. گفت صدای من که بد است. گفتند این مسیحی ها شش ماه با یک دختر مسیحی سر مسلمان شدنش بحث داشتند. دختر اصرار داشت که من می خواهم مسلمان بشوم. مسیحی ها هم در طول شش ماه نتوانستند او را قانع کنند. صدای تو را که شنید گفت من اصلا اسلام را نمی خواهم. این تحفه و هدایا قدردانی مسیحیان از توست.
سفره خدا بزرگ است
سفره خدا بزرگ است. پیرزن نابینایی جلوی حضرت موسی را گرفت. گفت دعا کن خدا چشمانم را برگرداند. حضرت موسی گفت باشد. پیرزن گفت دعا کن جمالم را هم برگرداند. حضرت یک توقفی کرد با خود گفت چشمانش را خدا داد، دیگر زیبایی و.... ! وحی آمد که موسی چرا فکر می کنی؟ مگر از تو می خواهد؟
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون
همه مردم مخلوق خدا هستند و همه از یک پیکریم و چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. تحمل فراق همه کسانی که از کرونا یا هر بیماری دیگر می میرند سخت و آزارنده است اما فراق بعضی از مردم به جهات عاطفی و تاثیرات اجتماعی آنها برای همه سخت است. مثلا وقتی می بینیم در این روزهای سخت فقط به فاصله چند ماه تعداد زیادی از نویسندگان و هنرمندان و بازیگران و پیشکسوتان دانش و فرهنگ و هنر که همه ما با آنها خاطرات تلخ و شیرین داشته ایم با این جهان وداع کرده اند و دیگر در عرصه فرهنگ و هنر این کشور حضور نداشته و در بین ما نخواهند بود و عموما هم هنرمندانی بی ادعا و بی حاشیه بودند و سر به زیر. از این رو بسیار دلمان فشرده می شود.
از سال گذشته تا امروز هنرمندان و بازیگران زیادی مثل مرحوم علی سلیمانی سیامک اطلسی فتحعلی اویسی و عزت الله مهرآوران پرویز پورحسینی و سیروس گرجستانی و محمد علی کشاورز و محمد رضا شجریان و عبدالوهاب شهیدی و محسن قاضی مرادی و کامبوزیا پرتوی رفتند و انسان احساس می کند با رفتن هر پیر و پیشکسوتی و با فقدان هر هنرمندی جهان ما در غلظت و خشونت و تیرگی بیشتر فرو می رود و چراغ های زیادی خاموش می شود.
به امید روزها و سالهای بهتر و شادتر و آرزوی موفقیت و سلامت برای همه مردم عالم
در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود
روز سوم مهر 1400 آیت الله حسن زاده آملی به دیار باقی و به دیدار معبود شتافت. در باره فضل و دانش و مقامات معنوی ایشان سخن بسیار است اما همین قدر بر ارباب خرد و بصیرت واضح است که این مرد بزرگ در علوم مختلف عقلی و نقلی و ریاضی و ادبی و شعر و عرفان و نجوم و علوم غریبه کم نظیر بودند و آثار زیادی هم از ایشان به جای مانده است و کتاب الهی نامه او را خیلی از مردم خوانده اند. هر چند از نزدیک توفیق درک محضر درس و همصحبتی با ایشان را نداشتم اما بارها ایشان را در مسیر و در خیابان دیده و عرض سلام و ادب می کردم و ایشان با لطافت و مهر خاصی با همگان برخورد می کرد و دیدن چهره خاص و گشاده رویی و متانت بدون کبر ایشان خود برای همگان درس آموزنده ای بود و ایشان همیشه چو عیسی خندان و شکفته بودند. اما در این فرصت کوتاه غرض من بیان خاطره ای است که آقای محمود اسعدی نقل کرده است:
«محمود اسعدی، دبیر همایش چهره های ماندگار در یادداشتی در خبرآنلاین نوشت، «...در خلال سه دهه اخیر تقریبا هر ده سال یک بار توفیق دیدار با مرحوم علامه حسن زاده آملی فراهم شد؛ در قم و تهران و روستای ایرای لاریجان و بعد در چهره های ماندگار و در کنار دیگر بزرگان ایران. و چه خاطرات و صحبت هایی که در حال و مقام خود بازگو خواهد شد. اکنون تنها به دو خاطره اشاره می کنم.
خاطره اول:
دکتر گلشنی رییس وقت پژوهشگاه علوم انسانی از من خواست حق التالیف کتاب استاد را تحویل دهم وقتی با چند همراه خدمت ایشان رسیدم ابتدا پاکت پول را تقدیم کردم و توضیح دادم ایشان پذیرفت گوشه ای گذاشت و به گفتگو مشغول شدیم تا ظهر شد و هنگام نماز و ناهار.. ناگاه علامه پاکت حاوی حق التایف کتابشان را آوردند و به بهانه ناهار پول ها را بین گروه تصویربرداری تقسیم کردند. سپس گفتند :چون سخت است برای من ناهار تهیه کنم خودتان زحمتش را بکشید در حالی که مبلغ بسیار بیشتر بود..
خاطره دوم:
گرچه رقت انگیز اما شایسته تامل است. گفتند تو آمده ای زندگی مرا تصویر کنی اما من یاد دو نفری افتادم که چندی پیش پیاده از ۱۲۰۰کیلومتر دورتر به قصد کشتن من به قم آمده بودند! وقتی تعجب مرا دید زمزمه کرد: بله به قصد قربت! بالای پشت بام دستگیرشان می کنند.
با خود گفتم چرا باید نقشه قتل مرا بکشند؟ خواستم آنها را ببینم .. آوردنشان..پرسیدم آقاجان! شما به چه جرمی می خواستید مرا بکشید؟ دو جوان بودند با چهره های معصوم .. با کمال سادگی و صداقت گفتند نوشته شما در باب معاد جسمانی قتل شما را واجب می کند! ما هم به قصد قرب الهی می خواستیم چنین کنیم…نمی دانستم چهبگویم چهره علامه غرق نور بود انگار هنوز داشت برای آنها دعا می کرد .. خدایش بیامرزاد.»
بعد از خواندن این خاطره یاد مثل معروفی افتادم که می گوید همه را برق می گیرد ما را چراغ موشی. دو تا جوان ده بیست ساله در این مملکت 1200 کیلومتر راه طی کرده اند بیایند به مرد علامه ای که سه برابر سن آنها در حوزه دروس دینی خوانده و در همه رشته ها تحصیل کرده است بگویند تو اسلام را نمی فهمی ما می فهمیم و تو باید کشته شوی.
باید یادآور شد که هر انسانی از حیث اینکه انسان است ممکن است اشتباهاتی در درک و فهم یا رفتارهای خود داشته باشد و هیچ کس مصون از سهو و خطا نیست چه فقیه و فیلسوف و دانشمند باشد و چه انسان عادی. لذا مرحوم حسن زاده آملی نیز انسانی است با همه خصوصیات انسانی. اما تکفیر و تفسیق کردن یا حکم به قتل کسی دادن و اقدام به قتل کسی کردن خیلی جرئت و جسارت و جهالت می خواهد.
متاسفانه سنت ناخوشایند تکفیر و قضاوتهای جاهلانه و اشتیاق به قتل و زجر و تهمت در این کشور از دیرباز گویا حکم اکسیژن را برای فرهنگ ما داشته است و گویا عده ای مقدس تر از پاپ خود را وکیل و وصی حضرت حق می دانستند و موظف بوده اند تا داد خدا را از کافران و دشمنان بگیرند. به امید روزی که منطق و تفکر و تسامح و گفتگو و ادب جای خشونت لجام گسیخته را در این کشور بگیرد.
دیگو مارادونا اسطوره فوتبال جهان دیروز ناگهان و در کمال ناباوری چشم از جهان فروبست و عاشقان فوتبال را حیرت زده و متاسف کرد. مارادونا نیازی به معرفی ندارد چرا که بیش از سه دهه قهرمان افسانه ای جهان به شمار می رفت و دلهای عاشقان فوتبال را تسخیر کرده بود. لطیفه غضنفر و مارادونا را هم لابد همه شنیده اید و این لطیفه از شهرت او در بین ما ایرانیان حکایت می کرد. من شخصا خیلی فوتبالی نبوده و عاشق هیچکدام از چهره های فوتبالی و سوپراستارهای جهان نیستم و مرگ و زندگی مارادوناها برای من تاثیر چندانی ندارد ولی قطعا عده ای با این شخصیت سالها زیسته و به تماشای بازیهای او نشسته اند و لذا از مرگ این شخصیت مشهور و پر حاشیه جهانی متاثر شده اند. بنابراین جدای از ماهیت و محبوبیت و تواناییهای تکنیکی این فوتبالیست مشهور چند نکته را می توان یادآور شد:
1. اگر مارادونای اسطوره ای و فوق ستاره آرژانتینی هم باشی روزی خواهی مرد اما مهم تر اینکه اگر اعتدال را در زندگی رعایت نکنی زودتر از « پله » اسطوره و فوق ستاره هشتاد ساله برزیلی خواهی مرد. زیرا اگر کودکی گمنام و در خانواده ای فقیر در کوچه های خاکی لانوس بوئنس آیرس زاده شدی و در اثر گردش روزگار ناگهان به ثروت و شهرت رسیدی خطرات زیادی تو را تهدید می کند و عقده های کودکی ات سر باز می کنند. پس چه بهتر که با تعادل و اعتدال زندگی کنی و ارزشهای انسانی را فدای تمایلات افراطی نکنی. کاش مارادونای مشهور و اسطوره ای به دام اعتیاد و مفاسد اخلاقی و حواشی غیر ورزشی نمی افتاد و زود چراغ زندگی اش خاموش نمی شد.
2. با همه شهرتی که امثال مارادونا دارند گمان نمی کنم چند سال دیگر کسی نام مارادونا را در خاطر داشته باشد و نام او را فقط می توان در دایره المعارف و کتابهای اعلام و فرهنگنامه ها جستجو کرد. بنابراین چه بهتر که این ستارگان کمی فراتر از محدوده تنگ شهرت و کامجویی و تن آسایی بیندیشند و همچون بیل گیتس بخشی از شهرت و ثروتشان را در راه بهبود دنیای تیره روزان جهان هزینه کنند تا جهان بهتری را رقم بزنند و نامشان و یادشان ماندگارتر گردد. و البته این عمل نیازمند دانش و بینشی عمیق هست که متاسفانه در جهان پرزرق و برق فوتبال و سینما و خوانندگی کمتر وجود دارد.
3. امروزه جهان رسانه و صنعت و سرمایه داری به وجود ستارگانی همچون مارادونا و سایر ستارگان ورزشی و سینمایی و هنری و امثال آن زنده است و اگر این انسانها نباشند جهان جور دیگری خواهد شد. این ستارگان بیش از آنچه که خودشان فکر می کنند دارند جهان را غیر مستقیم مدیریت می کنند اما افسوس که خودشان نمی دانند.
4. ستارگانی همچون مارادونا و مدونا و مایکل جکسون درخششی خیره کننده و ثروتهای افسانه ای دارند اما فروغ آنان فقط در محدوده حیاتشان خلاصه می شود بر خلاف متفکران و نویسندگان و هنرمندانی همچون انیشتین و بتهون و شکسپیر و حافظ و ونگوگ که ثروت و شهرتشان هر چند اندک بوده و در دوران حیات چندان خیره کننده و رسانه پسند و سوپر استار نیستند و حتی بعضا در گمنامی و فقر می میرند اما شهرت و تاثیر گذاریشان در تاریخ ماندگارتر و ماناتر است. این افراد تا قرنها در دل و جان یک فرهنگ زنده اند و آثارشان برای مردم حیاتبخش و الهام بخش است. و خلاصه کلام آنکه، هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...
5. اما جالب تر و خنده دارتر آنکه علیرغم تصورات عده ای که می گویند دوران دین و مذهب و خدا گذشته است مارادونا ثابت کرد که همیشه و تا روز قیامت خدا و دین و مذهب وجود خواهد داشت و به داد محرومان و قربانیان جامعه خواهد رسید و گروهی را در جامعه بالا خواهد برد و عده ای را به زیر خواهد کشید. دلیل آن هم این است که همیشه امثال مارادوناها به خدا توسل جسته و گل تقلبی خود را دست خدا لقب می دهند و خدا را یار و یاور خود می دانند با آنکه در زندگی شخصی خود ذره ای به اخلاقیات و فرامین الهی عمل نکنند. دقیقا همچون حاکمانی که پیروزی هایشان را به خدا نسبت داده و خود را موید از طرف خدا دانسته و خود را نظر کرده خدا می دانند و دشمنان خود را دشمنان خدا می پندارند و یاوران خود را یاوران خدا می دانند.
6...
چشمها را باید شست...
دیروز سالگرد درگذشت هنرمند نقاش و شاعر عارفی بود که شاید پیران و کهنسالان این ملت و کسانی که با حافظ و سعدی و شاهنامه بزرگ شده اند و کلاسیک می خوانند و کلاسیک می اندیشند زیاد او را نشناسند اما قریب به اتفاق جوانان این سرزمین او را خوب می شناسند. این شاعر چشمها و روحش را از علائق دنیوی شسته بود و به همین خاطر دوست داشت در شهری دور و خالی از هیاهو زندگی کند که مبادا چینی نازک تنهایی اش ترک بردارد و الهامات لطیفش گسسته شود. این هنرمند پرآوازه کسی نیست جز شاعر بزرگ معاصر و نوپرداز بدیع نگار سهراب سپهری که این شعر حکیمانه و پیامبرگونه اش را همه خوانده اند و شنیده اند: «چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست...»
آری این شاعر بزرگ تا آخر دنیا خواهد درخشید. چرا؟ برای اینکه او چند نسل را با معنای زندگی آشنا کرد. بر خلاف دکتر شریعتی که انسانها را از شعار و فریادهای کور و کر کننده و خر کننده لبریز می کرد، سهراب اما انسان را به تأمل و آرامش و الهامات و اشراقات درونی فرا می خواند و ذرات جهان را در نمازش متبلور می دید. در این زمانه پر تب و تاب و در عصری که ویروس کرونا همه معادلات جهان را به هم ریخته است و همه به آرامش روحی و مکاشفه نیاز دارند جای این شاعر بزرگ خالی است تا برای مردم دنیا زمزمه کند که « مرگ پایان کبوتر نیست»
او پنجاه سال قبل از اینکه کرونا بیاید و مردم دنیا را به بهت و سرگیجه ای عظیم دچار کند با صدای رسا گفت ای مردم و ای سردمداران و زورمداران و جاهلان و ابلهان! لطفا جور دیگر ببینید دنیا را. لطفا چشمها را بشویید قبل از آنکه مجبور شوید روزی صد بار دستهایتان را از ترس کرونا بشویید. تا وقتی که شعر و ادب هنوز برای مردم جذاب است و هوش مصنوعی جای شاعران را نگرفته است مردم نام این شاعر عارف را به خاطر خواهند داشت. شاعری که می گفت: « و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند...» و می گفت: « من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن...»
آری عمق و عظمت بعضی انسانها به کوه می ماند هر چه به آنها نزدیک تر می شوی تازه هیبت و شکوهشان را در می یابی و هر چقدر می خواهی آنها را فتح کنی به نفس نفس می افتی.
روحش شاد و نامش جاودانه باد
رییس جمهور کوتوله ای که درگذشت
محمد مرسی رییس جمهور ناکام و گمنام و بدفرجام مصری که فقط یکسال بر مصر ریاست کرد و عرش خدایی اش در سرزمین فراعنه چندان دوام نیاورد پریروز (27 خرداد 98) در جلسه دادگاه به طور ناگهانی درگذشت و عطای زندگی را به زندگان واگذاشت. این رییس جمهور بدشانس که تیرماه 91 به کرسی نشست و تیر ماه 92 با کودتای السیسی ساقط شد و شش سال در حال محاکمه شدن به اتهام جاسوسی و تمرد و کشتار مردم بود در قدوقواره های حکومت بر مصر کهنسال و باستانی نبود و به زور دوپینگهای جریان اخوان المسلمین و جو احساساتی بهار عربی به ریاست رسیده بود. این ظهور و سقوط ناگهانی و کوتاه مدت، نشان داد که کوتوله های سیاسی یا همان ابتدا شکست می خورند که این بهترین حالت برای یک کشور است یا بعد از هشت سال ریاست جمهوری کارشان به شکست انجامیده و طشت رسوایی شان از بام می افتد مثل ریاست جمهوری احمدی نژاد که برای یک کشور این بدترین و وحشتناکتر حالت است. زیرا که سالها شکست سنگینی را بر ملتی تحمیل می کند و سرزمین سوخته از خود به جا می گذارد و جبران آن به چند دهه مشقت و رنج و پول و زحمت فراوان نیاز دارد.
والسلام
انا لله و انا الیه راجعون
افسوس که دلبر پسندیده برفت
متاسفانه شامگاه دیروز شاعر و نویسنده ای سترگ و طنزنویسی به غایت توانا و نیکو خصال درگذشت. مرحوم ابوالفضل زرویی نصرآباد از مبرزان و چیره دستان خطۀ شعر و ادب و طنزپرداز و نویسنده ای صاحب سبک بود. درگذشت او اندوهبار بود اما کوچ غریبانه و زودهنگام او در سن 50 سالگی این واقعه را اندوهبارتر کرد. او به اندازه یکی از نیمچه مداحان کشور نیز شناخته شده نبود. درگذشت او هم غم افزا و هم خسارتی بود بر اهل بینش و دانش و هنر و ادب این سرزمین. محروم شدن از وجود استادی توانمند و با اخلاق مثل ایشان تا سالهای سال برای جامعه جبران ناپذیر است. خدایش قرین رحمت گرداند و نامش جاودانه باد.
ما وارثان وحی و تنزیلیم عاشقترین مردان این ایلیم
مردم تمام از نسل قابیلند ما چندتا، فرزند هابیلیم
آن دیگران ناز و ادا دارند ما بی قر و اطوار و قنبیلیم
در بین ما یک عده هم هستند این روزها مشغول تعدیلیم
در این دویدنها رسیدن نیست عمری است ما روی تِرِدمیلیم
آخر کجا می آیی آقا جان؟ بگذار، ما مشغول تحلیلیم
دنیا به کام قوم دجال است ما هم که با دجال فامیلیم
درس "پیام نور"تان از دور خوب است، ما مشتاق تحصیلیم
آقا، شما تفسیر قرآنید البته ما قائل به تاویلیم
نه عالم احکام قرآنیم نه عامل تورات و انجیلیم
گفتند: شرط راستی، مستی است ما هم که ذاتا مست و پاتیلیم
در کل، زمین، مصر است و این مردم یاران فرعونند و ما نیلیم
اینها اگر کرم اند، ما ماریم آنها اگر مورند، ما فیلیم
فیلیم در نطع سخن امّا وقت عمل، طیراً ابابیلیم
در حفظ ما باید به جدّ کوشید ما نقطهی حسّاس آشیلیم
"آدم شدن" یک ایدهی نوپاست ما هم نهادی تازه تشکیلیم
سیصد نفر "آدم" که شوخی نیست مستلزم تغییر و تبدیلیم
تعجیل، کلا کار شیطان است اصلا چرا مشتاق تعجیلیم؟
وقتش که شد، آن وقت می گوییم: آقا بیا کم کم که تکمیلیم
وقت عمل هم میرسد امّا فعلا به فکر حفظ و ترتیلیم
آخر چطوری حرف حق؟ وقتی مشغول ذکر و ورد و تهلیلیم
ما با همین حالت که می بینید مستوجب تشویق و تجلیلیم
صندوق عهد و رای اگر باشد یاران داوود و سموئیلیم
توی صف عشاقتان از صبح ما صاحبان ساک و زنبیلیم
بعضی به نامت، بارشان شد بار ما تازه فکر بار و بندیلیم
کار غنایم را به ما بسپار چون خبره در تقسیم و تحویلیم
باد هوا خوردن که ممکن نیست آخر مگر ماها حواصیلیم
***
گفتند: روز جمعه می آیی ما روزهای جمعه تعطیلیم ...
مرحوم ابوالفضل زرویی نصرآباد
یاهو مسنجر هم فااااتحه!
یاهو اعلام کرد: یاهومسنجر به تاریخ می پیوندد.
شرکت یاهو در تاریخ 19/3/97 اعلام کرد پیام رسان مشهور این شرکت موسوم به یاهو مسنجر در تاریخ 17 جولای سال جاری یعنی حدود 40 روز دیگر از دسترس خارج می شود.
یادش بخیر! چقدر ما دهه شصتی و دهه پنجاهی های صبور و نازنین در چت رومهای یاهو مسنجر در دهه هفتاد و هشتاد با آن صدای قیژقیژ مودم های گازوئیلی آن روز و کامپیوترهای قدیمی آن زمان و ویندوزهای 98 و2000، برای هم خالی بستیم و با هم اشک ریختیم و با هم خندیدیم و عشق ورزیدیم و دوستی ها کردیم و خوشی های مجازی را برای هم به اشتراک گذاشتیم و برای هم تحلیل های سیاسی نمودیم. دنیا چه رنگ و بویی داشت برایمان با همه آن محرومیتها و چقدر آرزوهایمان رنگ طراوت داشت.
چقدر این مسنجر قدیمی برای ما نوستالژیک و خاطره انگیز است زیرا که یک دهه با ما زیست و همدم اوقات فراغت و مونس تنهایی های ما بود... کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها!
و حالا همه آن چیزها که زمانی دیدیم و با آنها زندگی کردیم کم کم به تاریخ می پیوندند و به خاطره هایی دور در انباری ذهن ما تبدیل می شوند. حالا صدها نرم افزار و اپلیکیشن جدید و هوشمند مثل اینستاگرام و تلگرام و غیره جای آنها را گرفته است... و فردا را هم خدا عالم است با این سرعت وحشتناک تحولات و اختراعات و معارف بشری....
آنچه دیدی برقرار خود نماند
وانچه بینی هم نماند برقرار
مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
مرحوم افشین یداللهی
روزهای آخر سال است و خوشحال بودیم از اینکه این سال سعد یا نحس 95 با همه تلخ و شیرینی هایش گذشت. گمان کردیم سالی که با درگذشت بزرگان علم و هنر و ادب و سیاست همچون عباس کیارستمی و داود رشیدی و حسن جوهرچی و احمد عزیزی و هاشمی رفسنجانی و دکتر علی شریعتمداری و غیرهم همراه بود با همه تلخی و شیرینی هایش گذشت اما ظاهرا سال میمون از ادا و اطوارهایش دست بردار نیست و هنوز هم به داستان مرگ و زندگی ادامه می دهد. و حالا سال میمون در آخرین روزهای خود دو نفر دیگر را گرفت مرحوم علی معلم نویسنده منتقد تهیه کننده سینما و دکتر افشین یداللهی شاعر خوش قریحه.
نکته دردناک تر این بود که برخی از این بزرگان به میانسالی نرسیدند و رخت از جهان بربستند. حسن جوهرچی در سن 48 سالگی، علی معلم در سن 54 سالگی در اثر سکته، افشین یداللهی در سن 48 سالگی در سانحه تصادف و احمد عزیزی 57 سالگی که 9 سال آن در کما بود با سکته مغزی به دیار دیگر شتافتند. این هم گویا خود از علایم آخرالزمان است. نکته دیگر اینکه اینان از معدود هنرمندان بی ادعا و بی حاشیه ای بودند که وجود آنها را در عصر حاشیه ها و ادعاها واقعا غنیمت بود.
خدا همه ما و آنها را قرین رحمت و مغفرت گرداند.
هاشمی هاشمی بود!
ایران دو روز بعد از درگذشت هاشمی رفسنجانی هنوز در بهت و حیرت به سر می برد. هنوز عمق واقعه را نمی تواند باور کند. چرا؟! مگر هاشمی که بود؟ هاشمی یک قدیس نبود. هاشمی تنها مبارز و سیاستمدار روی زمین نبود. هاشمی اولین و آخرین میهن پرست و تنها انسان انقلابی تاریخ نبود. او بهترین رییس جمهور و شخصیت سیاسی تاریخ نبود. او هم مثل دیگران بی عیب و نقص نبود. پس چه بود؟ چرا اینگونه مرگش کشوری را به شوک می برد و همگان را مبهوت می کند. شاید چیزی که باعث می شود مرگ او همچون پتکی بر سر همگان فرود آید این است که اولا ما از اسطوره سازی خوشمان می آید و هاشمی را اسطوره می پنداشتیم و از او اکبرشاه ساخته بودیم در صورتی که اینطور نبود زیرا نه در قد و قامت اسطوره ها بود و نه در اندازه شاهان. ثانیا ما مردم همیشه بعد از مرگ دیگران درک می کنیم چه اتفاقی افتاده است و پس از فوت فرصتها می فهمیم چکار باید بکنیم. هاشمی نه امیر و سردار بود و نه رییس جمهور استثنایی و نه رویین تن بود بلکه مثل همۀ ایرانیان یکی از آدمهای بسیط و ساده لوح این مملکت بود که می خواست خدمت بکند اما راهش را بلد نبود و اشتباهات بزرگی کرد که چوب اشتباهاتش را اول خودش خورد اما بدتر آنکه ملت هم چوب اشتباهات او را تا سالها خواهد خورد. او روزی که از بالای کرسی ریاست مجلس شورا با لبخندی ملیح و خونسرد تماشا می کرد که دکتر معین فر وزیر عضو نهضت آزادی پشت تریبون توسط نمایندگان عمامه به سر کتک بخورند و پیش خودش تصور می کرد ز هر طرف که شود کشته سود اسلام است آن روز باید فکرش را میکرد که این سنت سیئه فحاشی و کتک کاری و حذف رقیب دامن خودش را هم خواهد گرفت. هاشمی نابغه نبود با این حال او از آن قبیل متفکرین و اصلاحگران اجتماعی بود که به سبک خودشان دوست دارند چند قرن بعد از خودشان را طراحی می کنند اما زمانه آنها را پس می زند. نه من و نه هیچکس در قلب انسانها نیستیم و باطن کسی را نمی توانیم بخوانیم اما آنچه که در ظاهر می بینیم این است که هاشمی می خواست ملتی بدون تعصب و دگم اندیشی پدید بیاورد اما خودش از دگم اندیشی تهی نبود و در برخی از مقاطع زندگی اش با اشتباهات و خطاهای استراتژیک و دگم اندیشی و دیکتاتوری همراه بود. او می خواست ملتی ثروتمند از جهت فکری و مادی پدید بیاورد. او می خواست مردم زندگی کنند نه اینکه به زندگی تن بدهند اما این کار با تفکراتی که در حوزه آموخته بود عملی نبود. او می خواست باورها را تغییر بدهد اما خودش اسیر باورهای کژاندیشانه و ساده لوحانه بود. او می خواست مردم به واقعیتها بگرایند و در توهمات و تعصبات خود دست و پا نزنند در حالی که خودش در توهمات و تعصبات رشد یافته بود. او می خواست مردم به همان اندازه که از زور بازو استفاده می کنند از عقل و هوش فردی و اجتماعی هم بهره بگیرند. هاشمی انسان بی عیب و نقصی نبود او تنها انسان روی زمین نبود و حتی دانشمند منحصر به فردی هم نبود اما شاید تنها کسی بود که در زمان حیاتش عده ای آرزوی مرگش را داشتند و عده زیادی هم به خاطر کارهایی که کرد (و متاسفانه به دست دشمنانش دود شد و به هوا رفت) قدردانش بودند. شاید علت اصلی دشمنی دشمنانش(که هرگز کسی صراحتا به زبان نیاورد و به آن اعتراف نکرد اما حقیقت داشت) این بود که زمانی که هاشمی به اکبر شاه معروف شد و بزرگترین سیاستمدار ایران لقب گرفت و آوازه و شهرتش او را از بین سایر انقلابیون و مسئولان کشور ممتاز گردانید آن روز عده ای احساس کردند که تبدیل به آل برمک شده است که تمام قلمرو خلافت را دارد تصرف می کند و باید نابود شود و به قول باستانی پاریزی همان درخت سایه خوش و نارون بزرگی شده است که در سایه اش هیچ گیاهی نمی توانست رشد کند و همه در سایۀ او می زیستند پس بایست ریشه اش کنده می شد. این شد که پیش آمد آنچه نباید می شد. عده ای سعی کردند او را از ریشه براندازند تا دیگران در سایۀ قامت تنومند او نمانند و بتوانند نفس بکشند. هر چه که باشد و هر چه که بود سالها کشور به جای رشد و توسعه درگیر همین کشمکشهای بی حاصل شد و انرژی ها به باد رفت. و بالاخره هر چه که بود و هست تا سالهای سال دیگر کسی نظیرش را نخواهد یافت. هاشمی هاشمی بود همین!
دیکتاتورها هم می میرند!
و امروز فیدل کاسترو مرد. فیدل کاسترو می دانید یعنی چی؟ می دانید فیدل کاسترو که بود؟
اصلا فیدل شما را یاد چه چیزی می اندازد؟ یاد سیگارهای برگ هاوانایی؟ مردی با ریش بلند و قد دراز؟ یاد کت و شلوار سبز شق و رق نظامی و یک کلت در کمر؟ یاد ساعتها سخنرانی و فریادهای حماسی؟ و یا مردی آمیخته با کاریزمای شخصی و دیکتاتوری میهن پرستانه؟
شما تا حالا یک دیکتاتور از نزدیک دیده اید؟ می دانید چه شکلی هستند؟ ندیده اید؟ موجودات بسیار رقت انگیز، ابتدایی و حقیر. مثل حشراتی که اگر کوچکترین فرصت به آنها بدهی نیشت می زنند و تا سه روز جای نیششان می خارد و می سوزد و بعضی وقتها تا آخر عمر جای سوزشش باقی می ماند.
من نمی دانم مرگ یک دیکتاتور شما را یاد چه می اندازد اما مرا یاد این می اندازد که دیکتاتورها هم می میرند و اتفاقا چقدر رقت بار می میرند. آنها در حالیکه به حالت ضعف و پیری و سستی در رختخواب افتاده اند، می بینند که کشوری که چهل سال مردم آن را از فهم و درک و دانش و تحلیل و سواد و رشد و کتاب عقب نگهداشته اند دارد از دستشان می رود و تمام زحمتها و آرزوهای پوچ آنها بر باد می رود و بعد از او عده ای می آیند که پشت پا به همه میراث سیاسی او می زنند و همه را به زباله دان تاریخ می ریزند. بعد از او در تاریخ هم او را با عنوان یک دیکتاتور یا حد اکثر یک فرمانده مقتدر بی مصرف یاد می کنند که تمام هم و غمش صرف شعار دادن و رجز خواندن شد و عمری به حرفهای واهی ملتی را تحت کنترل گرفت و آنها را سرکار گذاشت که اگر به جای آنهمه شعارهای پوچ بر تعداد کتابخانه ها و دانشگاه ها و ورزشگاهها می افزود این ملت دیگر از عقب ماندگی و فقر فرهنگی رنج نمی بردند.
در برابر این قسم آدمهای دیکتاتور ما گروه دیگری هم از آدمهای بزرگ داریم که واقعا و به تمام معنی بزرگند. مثل گاندی مثل نلسون ماندلا و ...
می گویند روزی هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست داری خلیفه باشی؟
بهلول گفت : نه !
هارون الرشید گفت؛ چرا ؟
بهلول گفت؛ از آن رو که من به چشم خود تا به حال مرگ سه خلیفه را دیده ام . ولی هیچ خلیفه ای مرگ یک بهلول را هم ندیده است.
شما در این چند سال اخیرمرگ چند دیکتاتور را دیده اید؟ واقعا تا حالا فکر کرده اید که چند دیکتاتور تا حالا کله پا شده و ریق رحمت را سرکشیده اند؟ اگر یادتان نیست من کمکتان می کنم. من فکر می کنم تا آنجا که خاطرم مانده است سی چهل تا دیکتاتور را دیده ام که در لحظه های آخر با چه ذلتی جان داده و جام مرگ را سر کشیده اند. دیکتاتورهایی که دیگر از آن قامت شق و رق و کت و شلوارهای اتوکشیده و قامت استوار و فریادهای ترسناکشان اثر و نشانی نمانده است.
من مرگ استالین و هیتلر و لنین و موسولینی را یادم نمی آید ولی در سی چهل سال اخیر مرگ پینوشه دیکتاتور شیلی، صدام دیکتاتور عراق، قذافی دیکتاتور لیبی، حسنی مبارک و انورسادات دیکتاتور مصر، و خیلی های دیگر را دیده ام. اما آخرین آنها که شاید جنبه کاریزمای او بر دیکتاتوری اش می چربید همین فیدل کاسترو بود که در سن 90 سالگی بالاخره عمرش را بخشید به شما و از جهان دست کشید و رفت و کشوری عقب مانده از خود برجای گذاشت.
دیروز صفحه اول روزنامه های جهان را تصویر درشت مرد سیاهپوستی پوشانده بود که با روسپیدی از این جهان رخت بربست و جهان سیاست را به عزای خود نشاند. نلسون ماندلا مبارز سیاهپوست اهل آفریقای جنوبی آنچنان زیست که بعد از مرگش مسلمانان می خواستند به زمزم او را بشویند و هندویان او را بسوزانند.
چنان با نیک و بد سرکن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
این مبارز و سیاستمدار بزرگ که سالهای جوانی راعلیه تبعیض نژادی جنگید با وجود تحمل 27 سال زندان سفیدپوستان، هرگز پس از آزادی کینه توزانه کشورش را به آتش نکشید و عنادورزی با سفید پوستان چشم حقیقت بین او را کور نکرد و نژادها را به جان هم نینداخت و کاملا مسالمت جویانه با دیگرهموطنان سفید پوست خود تعامل کرد. او مصداق کامل این شعر بلند حافظ بود که:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دستان مروت با دشمنان مدارا
این مرد بزرگ از الگوهای بزرگی بود که باید سیاستمداران جهان تا ابد از او بیاموزند.
ماندلا در سال ۱۹۹۴ به ریاست جمهوری آفریقای جنوبی برگزیده شد و به عنوان رئیسجمهور از ماه می۱۹۹۴ تا ژوئن ۱۹۹۹، رهبری انتقال از فرمانروایی اقلیت سفید پوست و آپارتاید را بر عهده داشت، یکی از سرمشق هایی که او به جهانیان داد این بود که پس از پایان ریاست جمهوری عطای کرسی ریاست را به لقای آن بخشید و همچون موجود تشنه قدرت به ریاست نچسبید و به خاطر آن کسی را تکه پاره نکرد و آزادمنشانه و بزرگ اندیشانه قدرت را به اهلش واگذارد. چیزی که در جهان سوم و در کشورهای آفریقایی و در میان سیاستمداران وطنی خودمان کمتر یافت می شود.
ماندلا اگر چه رسما مسلمان و صوفی و عارف به معنی اصطلاحی آن نبود ولی در حقیقت عارف مسلکی بود که مرگش همه را مبهوت و شگفت زده کرد و جز نیکی و نیکنامی از او چیزی به یادگار نماند. او کسی بود که این غزل لسان الغیب را عینیت و تحقق بخشیده بود:
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست
جملات زیر منسوب به این مرد بزرگ است:
هر روز صبح در جنگل آهوئی از خواب بیدار میشود که میداند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نگردد ، و شیری که میداند باید از آهوئی تندتر بدود تا گرسنه نماند. مهم نیست که شیر باشی یا آهو ، با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی .
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را ...
ما زاده شده ایم تا شکوه و بزرگی خداوندی را که در درونمان است،آشکار سازیم و این امر،همه ی انساتها را در بر میگیرد.
اگر قرار باشد خون را با خون شست دچار بدبختی میشویم ،ببخشیم اما فراموش نکنیم!
شجاعت مترادف نترسیدن نیست،بلکه شجاعت به معنای غلبه بر ترس است .
براي آنکه مانع احساس عدم امنيت ديگران در اطرافمان باشيم ، خود را از انظار دور مي سازيم . اما اين کار ما را به جايي نمي رساند . ما متولد شده ايم که شکوه و عظمت خداوند را به نمايش در آوريم . چيزي که در درون ماست . نه در درون برخي از ما ، بلکه در درون تک تک ما . و زماني که به اين نور درونمان اجازه تابيدن مي دهيم ، ناآگاهانه به ديگران نيز اجازه چنين کاري را مي دهيم .
آزادی به بریدن زنجیرها از دست و پا خلاصه نمی شود ،آزادی به احترام گذاشتن آزادی دیگران نیز نیاز دارد.
از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
انسان کامل یعنی اینگونه بودن
چند روز پیش یکی از دوستان خاطره ای از مرحوم آیت الله بهجت به نقل از بستگان ایشان نقل می کرد به این مضمون که وقتی به آیت الله بهجت گفتند منزل ایشان در مسیرطرح توسعه قرار گرفته است و باید تخریب شود ایشان بلافاصله فرمودند هر چه زودتر باید از اینجا نقل مکان کنیم چون دیگر جایز نیست در اینجا زندگی کنیم و تضییع حقوق مردم است فردا از اینجا به منزل دیگری می رویم. و فردای آن روز اسباب کشی کردند.
وقتی این خاطره را شنیدم بر روح بلند و عارفانه این مرد بزرگ بار دیگر آفرین فرستادم و به دوستم گفتم این است آن چیزی که آیت الله بهجت را آیت الله بهجت کرده است و از او انسان کامل و عارف مهذب ساخته است و گرنه نماز و روزه مستحبی را همه می خوانند و از همه کس بر می آید. احترام به نظامات و قوانین اجتماعی و احترام به حقوق فردی و اجتماعی انسانها و رعایت حق الناس است که نشان دهنده روح بلند آدمها و ضمیر پاک انسانهای الهی است و گرنه هزاران انسان وجود دارند که هر روز از روی عادت نماز مستحبی و نافله شان ترک نمی شود و روزانه دهها ادعیه و زیارت را مرور می کنند ولی هیچ اتفاقی نمی افتد و آیینه دلشان همچنان تاریک می ماند. من هیچگاه از شنیدن کشف و کراماتی که از آقای بهجت نقل شده است شگفت زده نشده ام و دلم را نلرزانده است(گذشته از اینکه برخی از این کرامات منقوله با افسانه و اما و اگر همراه است) اما از شنیدن این خاطره دلم از جا کنده شد و آن روح بلند را تحسین کردم. چونکه به قول خواجه عبدالله انصاری خواجه: نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است و حج نمودن، تماشای جهان است. اما نان دادن، کار مردان است.
چه بسیار دیده ایم انسانهای مدعی تقوی و تدین و تهذیب را که برای ذره ای نفع مادی و حفظ موقعیت و مقام و شهرت خودشان، زمین و زمان را به هم می دوزند قوانین و نظامات اجتماعی را به هم می ریزند و از کاه کوه می سازند و شبها به ذکر سبوح و قدوس می پردازند. در این روزها بسیاردیده ایم گندم نمایان جوفروشی که با نام دین نان می خورند و با دین فروشی سوار مرکب شیطان می شوند و با افراط و تفریط هایشان خلق الله عوام و سرگردان را نردبان منافع باندی و جناحی و صنفی و اجتماعی خود کرده اند. بدا به حال آنان. روزهای سختی در پیش رو دارند در روزی که خداوند خود حاکم و شاهد خواهد بود.
به قول مرحوم آیت الله بهجت رضوان الله تعالی علیه «در خانه اگر کس است یک حرف بس است.»
دانشورترین سیمین درگذشت.
سیمین دانشور بانوی داستان نویس ایرانی و همسر جلال آل احمد عصر امروز (18 اسفند 90) در تهران، در 90 سالگی و در روزهای پایانی سال 90 دارفانی را وداع گفت. سیمین دانشور نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت. مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود. وی در سال 1300 شمسی در شیراز متولد شد و عصر امروز در سن 90 سالگی دار فانی را وداع گفت. خبرگزاری ها
پی نوشت:
همیشه وقتی چهره های پیر و تکیده و قامت خمیدۀ بزرگان و قهرمانان ادب و دانش و هنر دنیا را می بینم که دیگر توان و رمق تفکر و تحقیق و نوشتن و خواندن و نواختن از آنان سلب شده است و با آن همه هوش و نبوغ و عظمت، اسیر تخت بیمارستان یا همنشین نیمکت و کاناپه شده اند و به افق خیره مانده اند آنچنان دلم فشرده می شود و دنیا برایم و تیره و تار می نماید که یارای توصیف آن نیست. برای از دست دادن چنین انسانهایی خیلی تاسف می خورم آن هم در جهان قحطی آدمیت. اما بر عکس، وقتی تصاویر پیر و چروکیدۀ دیکتاتوران و جباران خونخوار را می بینم که زمینگیر شده اند و به تخت بیمارستان چسبیده اند و در انتظار ملک الموت نشسته اند تا حکم مرگ آنها را امضا کرده و پرونده شان را ببندد احساس شادی و شکفتگی می کنم. هرچند که دیکتاتورها تمامی ندارند و مرتب زاد و ولد می کنند و سگان زرد جای برادران شغالشان را زود پر می کنند اما یک دیکتاتور هم از روی زمین کم شود غنیمت است و یک دیکتاتور هم یک دیکتاتور است. در بارۀ زندگی بزرگان و قهرمانان ادب و هنر و دانش جهان حرفها و گفتنی های زیادی دارم که فعلا وقت و حسش نیست. بماند برای بعد تا خدا چه خواهد. شاید احساس و تفکرم را در این زمینه روزی به رشته تحریر درآوردم. فعلا تا بعد.
از عجایب روزگار!
سرهنگ معمر قذافی معروف به سرهنگ دیوانه که به نام ملت لیبی و با شعار نجات لیبی از جور و ستم سلاطین، در تاریخ 1969 حکومت پادشاهی محمد ادریس را سرنگون و جمهوریت را بنا نهاده بود نه تنها بدتر از سلاطین جبار پیشین شد بلکه جنایت ها و قساوتهای او در جهان شهره گردید. او در لیبی حتی ظواهر جمهوریت و مردمسالاری را نیز عمل نکرد و حکومت موروثی خود را بنیان نهاد و آنچنان زندگی شاهانه ای بنا کرد که از حکایت عیاشی های خلفای عصر هزار و یکشب فراتر رفت. کسی که چهل نفر زنهای پریچهره همیشه محافظت از جان او را برعهده داشتند آنچنان زندگی اش غرق در کثافت و خباثت شده بود که مخالفانش یعنی اکثریت مردم لیبی را موش خطاب می کرد. و از عجایب روزگار آنکه مردم خشمگین او را نه در قصرش در باب العزیزیه که همچون موش از داخل سوراخی در اطراف شهر سرت بیرون کشیدند و کشتند!
اگر به زندگی دیکتاتورهای تاریخ از آغاز تا امروز، از سزار دیکتاتور رومی نیم قرن قبل از میلاد تا ناپلئون دیکتاتور فرانسوی قرن 18 میلاد تا ناصرالدین شاه دیکتاتور ایرانی قرن 19 میلاد تا فرانکو دیکتاتور اسپانیایی اوایل قرن بیستم و تا پینوشه دیکتاتور شیلیایی اواخر قرن بیستم دقت کنید همه یکجور مرده اند یعنی با مهر درشتی از ذلت و نکبت و لعنتی که روی کارنامۀ آنان خورده است. از این جهت نمی توان انتظار دیگری برای قذافی دیکتاتور لیبیایی داشت. در پایان سرنوشت دیکتاتورها همان خواهد شد که باید بشود هرچند زرادخانه های آنان پر از موشک و حرمسرایشان پر از حوریان و خزانه هایشان پر از طلا و الماس باشد و هر چند از تاریخ چیزی نیاموزند و مردم را به هیچ ننگارند.
فاعتبرو یا اولی الابصار!
شاهکارهای عالم خلقت
بر خلاف حیوانات که همه یک دست و یک شکل اند اما خداوند آدمیزاد جماعت را درهم و گوناگون آفریده است با سلیقه ها و روحیه ها و زبانها و استعدادهای مختلف، و مثل جعبه های میوه در میدان تره بار سالم و گندیده اش قاطی است و گندیده اش چه بسا بیشتر، با اين حال گاهی انسان هاي خارق العاده اي پيدا ميشوند كه آدم از وجود آنها و عظمتي كه دارند مبهوت و شگفت زده ميشود. گويا خداوند اينها را زماني كه خيلي سر حال بوده آفريده است. اينها را شاهکارهای خلقت وخدايان روي زمين درعرصه خودشان ميدانم. اگر بخواهم به عنوان نمونه چند تا از آنها نام ببرم بايد بگويم يكي ازاين بزرگان سقراط و یکی افلاطون و يكي هم ارسطو مي باشد. اين سه حكيم و فيلسوف باستانی كه خداي حكمت وفلسفه اند حدود 2500 سال پيش كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان، فلسفه را بنياد گذاشتند بطوري كه هنوز كه هنوز است بشر نتوانسته است آنها را نادیده بگیرد و از نو فلسفه بیافریند و هر دانشمندي هم هر چه گفته يا نوشته است شاخ و برگي بردرخت تنومند دانش آنان افزوده است و گرنه اصل و پايه همان است و همه خوشه چينان آن خرمن اند. بخصوص ارسطو كه هنوز كسي نتوانسته يك سطر بر علم منطق كه ارسطو آن را تدوين و پايه ريزي كرده است چيزي اضافه و كم نمايد و پایه های متافیزیک و رسم فلسفیدن که او بنیاد گذاشت هنوز هم به همان قوت و استواري است.
يكي ديگر از اين انسانهاي بزرگ، سعدي خداي ادبيات و استاد مسلم سخن است .درآن زمان كه هنوز از علوم رنگارنگ امروزين نشاني و اثري نبود اين حكيم دانشمند و روان شناس و جامعه شناس وسخنور، آثاري مختصر و مفيد از خود بجاي گذاشته است كه هنوز مو لاي درزش نميرود. كدام روان شناس متبحري ميتواند يك اصل مهم روان شناسي و تربيتي را به اين سادگي و رواني دريك سطر بيان كند:
به شيرين زباني و لطف و خوشي تواني كه پيلي به مويي كشي
كدام سخنوري ميتواند شعري به اين رواني و ملاحت بگويد:
عيب شيرين دهنان نيست كه خون ميريزند جرم صاحبنظران است كه دل مي بندند
و يا نظير اين بيت: گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق ساكن شود بديدم و مشتاقتر شدم
كدام جامعه شناس و فيلسوفي مي تواند چنين تئوري محكم و استواري ارائه كند كه سعدي گفته است:
بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
كدام شاعري به اين لطافت مي تواند در يك بيت بهار را به زيباترين شكل توصيف كند :
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند
کدام حقوقدان برجسته و يا سياستمدار عادلي می تواند چنين قانون مستحكمي در دفاع از حقوق
مظلوم در يك سطر و چنين مستدل ارائه كند: ترحم بر پلنگ تيز دندان ستمكاري بود بر گوسپندان
و اما در عالم هنر، نظری بکنیم به يكي ديگر از اين انسانهاي خارق العاده و شگفت انگيز که خدواند آنها را مخصوص و سفارشی آفریده است و او همان چارلي چاپلين خداي طنز وكمدي است. او واقعا مرا شگفت زده ميكند. اين نابغه عالم سينما در زماني كه هنر هفتم هنوز در اوان طفوليت خود بود و نه از تكنيك ها و تكنولوژي هاي پيچيده سينماي امروز خبري بود و نه از دانشكده هاي عريض و طويل اثري بود توانست تا آخر دنيا، سينماي كمدي را به نام خود ثبت كند. او هنوز هم بر تارك عالم سينما مي درخشد و هنوز پيام هاي او بكر و تازه و جاودانه است و هنوز بازي هاي هنرمندانه و درخشانش بيننده را از خنده روده بر مي كند. او بازي ميكند ولي نه از روي لودگي و تفنن . بازي هاي او نه از نوع خنگ بازي و خرفت گري هاي لورل و هاردي است و نه از جنس لودگي ها ي مستر بين. هر چند آنها نيز به قدر خودشان هنري دارند و عالمي ولي هنوز راز بي همتايي چارلي ناگشوده مانده است. چه سري در آن است ؟ كسي نمي داند. شايد بخاطر اين است كه قبول خاطر و لطف سخن خدا داد است .
ليست بقيه بزرگان متعاقبا اعلام خواهد شد !
از عبید تا مهران از قزوین تا طهران...!
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان! من گاهی وقتها خیلی به آقای مهران مدیری حسودی ام می شود. یعنی یک جورهایی می گویم کاش لحظه ای جای ایشان بودم . می گویید چرا؟! زیرا که در طول تاریخ این کشور اینقدر که آقا مهران به این راحتی و به این قشنگی فحش و فضیحت و متلک و لیچار بار این ملت کرده است و زشتیهای فرهنگی و اجتماعی و اخلاقی مردم این مملکت را به باد استهزا گرفته است کسی نتوانسته است به این زیبایی حق مطلب را ادا کند و به ریخت بی ریخت این ملت بر...ند. و تازه کلی هم به خاطر این کارش محبوب همگان گردیده است. چند صد سال پیش بزرگی داشتیم به نام عبید زاکانی که آن بینوا با مشاهدۀ پلشتی های فرهنگ مردم ناهنجار و حاکمان زشت کردار و از روی عصبانیت و احساس مسئولیت گاهی به طنز متلکهایی بار مردم و حاکمان می کرد. اما عده ای او را بایکوت کردند و به او تاختند و ناجوانمردانه ترورشخصیتی اش کردند که هفت پشتش را آوردند جلوی چشمش و رفت آنجا که عرب نی انداخت و بعد از او هم هر کس کوچکترین حرفی به جد یا به طنز در باره این مردم زده است دهانش را سرویس کرده اند اساسی! و جوری پرونده اش را زده اند زیر بغلش که ریق رحمت را سر کشیده است! ولی این مهران محبوب و دوست داشتنی...!
شما سریال قهوه تلخ و شبهای برره او را نگاه کنید. تابلویی به این زیبایی و بی عیب و نقص در تاریخ سراغ دارید؟ کسی به این قشنگی و تر و تمیزی همه هیکل فرهنگی یک ملت را توانسته است به این عریانی و دلچسبی نشان بدهد؟