هاشمی هاشمی بود!
ایران دو روز بعد از درگذشت هاشمی رفسنجانی هنوز در بهت و حیرت به سر می برد. هنوز عمق واقعه را نمی تواند باور کند. چرا؟! مگر هاشمی که بود؟ هاشمی یک قدیس نبود. هاشمی تنها مبارز و سیاستمدار روی زمین نبود. هاشمی اولین و آخرین میهن پرست و تنها انسان انقلابی تاریخ نبود. او بهترین رییس جمهور و شخصیت سیاسی تاریخ نبود. او هم مثل دیگران بی عیب و نقص نبود. پس چه بود؟ چرا اینگونه مرگش کشوری را به شوک می برد و همگان را مبهوت می کند. شاید چیزی که باعث می شود مرگ او همچون پتکی بر سر همگان فرود آید این است که اولا ما از اسطوره سازی خوشمان می آید و هاشمی را اسطوره می پنداشتیم و از او اکبرشاه ساخته بودیم در صورتی که اینطور نبود زیرا نه در قد و قامت اسطوره ها بود و نه در اندازه شاهان. ثانیا ما مردم همیشه بعد از مرگ دیگران درک می کنیم چه اتفاقی افتاده است و پس از فوت فرصتها می فهمیم چکار باید بکنیم. هاشمی نه امیر و سردار بود و نه رییس جمهور استثنایی و نه رویین تن بود بلکه مثل همۀ ایرانیان یکی از آدمهای بسیط و ساده لوح این مملکت بود که می خواست خدمت بکند اما راهش را بلد نبود و اشتباهات بزرگی کرد که چوب اشتباهاتش را اول خودش خورد اما بدتر آنکه ملت هم چوب اشتباهات او را تا سالها خواهد خورد. او روزی که از بالای کرسی ریاست مجلس شورا با لبخندی ملیح و خونسرد تماشا می کرد که دکتر معین فر وزیر عضو نهضت آزادی پشت تریبون توسط نمایندگان عمامه به سر کتک بخورند و پیش خودش تصور می کرد ز هر طرف که شود کشته سود اسلام است آن روز باید فکرش را میکرد که این سنت سیئه فحاشی و کتک کاری و حذف رقیب دامن خودش را هم خواهد گرفت. هاشمی نابغه نبود با این حال او از آن قبیل متفکرین و اصلاحگران اجتماعی بود که به سبک خودشان دوست دارند چند قرن بعد از خودشان را طراحی می کنند اما زمانه آنها را پس می زند. نه من و نه هیچکس در قلب انسانها نیستیم و باطن کسی را نمی توانیم بخوانیم اما آنچه که در ظاهر می بینیم این است که هاشمی می خواست ملتی بدون تعصب و دگم اندیشی پدید بیاورد اما خودش از دگم اندیشی تهی نبود و در برخی از مقاطع زندگی اش با اشتباهات و خطاهای استراتژیک و دگم اندیشی و دیکتاتوری همراه بود. او می خواست ملتی ثروتمند از جهت فکری و مادی پدید بیاورد. او می خواست مردم زندگی کنند نه اینکه به زندگی تن بدهند اما این کار با تفکراتی که در حوزه آموخته بود عملی نبود. او می خواست باورها را تغییر بدهد اما خودش اسیر باورهای کژاندیشانه و ساده لوحانه بود. او می خواست مردم به واقعیتها بگرایند و در توهمات و تعصبات خود دست و پا نزنند در حالی که خودش در توهمات و تعصبات رشد یافته بود. او می خواست مردم به همان اندازه که از زور بازو استفاده می کنند از عقل و هوش فردی و اجتماعی هم بهره بگیرند. هاشمی انسان بی عیب و نقصی نبود او تنها انسان روی زمین نبود و حتی دانشمند منحصر به فردی هم نبود اما شاید تنها کسی بود که در زمان حیاتش عده ای آرزوی مرگش را داشتند و عده زیادی هم به خاطر کارهایی که کرد (و متاسفانه به دست دشمنانش دود شد و به هوا رفت) قدردانش بودند. شاید علت اصلی دشمنی دشمنانش(که هرگز کسی صراحتا به زبان نیاورد و به آن اعتراف نکرد اما حقیقت داشت) این بود که زمانی که هاشمی به اکبر شاه معروف شد و بزرگترین سیاستمدار ایران لقب گرفت و آوازه و شهرتش او را از بین سایر انقلابیون و مسئولان کشور ممتاز گردانید آن روز عده ای احساس کردند که تبدیل به آل برمک شده است که تمام قلمرو خلافت را دارد تصرف می کند و باید نابود شود و به قول باستانی پاریزی همان درخت سایه خوش و نارون بزرگی شده است که در سایه اش هیچ گیاهی نمی توانست رشد کند و همه در سایۀ او می زیستند پس بایست ریشه اش کنده می شد. این شد که پیش آمد آنچه نباید می شد. عده ای سعی کردند او را از ریشه براندازند تا دیگران در سایۀ قامت تنومند او نمانند و بتوانند نفس بکشند. هر چه که باشد و هر چه که بود سالها کشور به جای رشد و توسعه درگیر همین کشمکشهای بی حاصل شد و انرژی ها به باد رفت. و بالاخره هر چه که بود و هست تا سالهای سال دیگر کسی نظیرش را نخواهد یافت. هاشمی هاشمی بود همین!