تا حالا خیلی وسوسه شده بودم تا در باره آقای حاتمی کیا و افکار و عقاید و قلم او و آثار و فیلمهایش چند کلمه بنویسم ولی هر بار این وسوسه را سرکوب می کردم و موکول می کردم به آینده ای شاید دور شاید نزدیک. اما دیشب که آقای حاتمی کیا در مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر بعد از گرفتن سیمرغ بلورین مقابل میکروفن بایستاد و جوش بیاورد و از زمین و زمان گله و شکایت آغاز کرد و یقه دریدن گرفت در آنجا تصمیم گرفتم که نقدی هر چند جزئی در خصوص فیلمها و باورهای زیکزاکی ایشان بنویسم. باشد که خدا همه ما را به راه راست هدایت فرماید!
شکی نیست که آقای حاتمی کیا کارگردانی بزرگ و صاحب سبک است اما به همان اندازه که معتقدم ایشان از کارگردانان مولف و موثر تاریخ سینمای ایران است به همان اندازه ابهامات شخصیتی و فکری و بلاتکلیفی سیاسی ایشان برای من آزار دهنده و غیرقابل باور است. من علیرغم باور به توانایی های هنری و سبک فیلمسازی ایشان، در شخصیت فکری و سیاسی و اجتماعی وی دچار تردیدهایی هستم که نمی دانم از جهل من است یا محصول فیلمهای ایشان. یعنی شما هرگاه به فیلم آژانس شیشه ای نگاه می کنید همیشه باید با خودتان درگیر باشید که آقای حاتمی کیا الان کجای سیبل را نشانه گیری کرده است و در کجای تابلوی حقیقت ایستاده است و در پشت کدامیک از شخصیتهای فیلم پنهان شده است و شخصیت واقعی او کجاست. آیا حاتمی کیا همان حاج کاظم ( رزمنده) معتقد به جنگ و انقلابی دوآتشه است که دارد با شما سخن می گوید یا آقای سلحشور ( نیروی امنیتی) معتقد به صلح و آشتی و مذاکره و تنش زدایی است یا عباس، رزمنده بی ادعایی که از هیچ کس هیچ نمی خواهد ولی عده ای او را پیراهن عثمان کرده اند تا به همه چیز برسند.
وقتی به فیلم بادیگارد نگاه می کنی نمی فهمی بالاخره آیا ما در نظام جمهوری اسلامی ایران زندگی می کنیم یا خیر. آیا حیدر ( سرتیم یگان حفاظت) بالاخره به نظام اعتقاد دارد یا ندارد. آیا موظف است از همه نظام و لو بخشدار و وزیرش محافظت نماید یا فقط قسمتی که خودش دوست دارد و خودش لایق می داند. آیا وزیر و رییس جمهور ارزش محافظت کردن را دارند یا خیر؟ اگر دارند چرا دچار نشت عقیده شده است و دوست ندارد پیش مرگشان بشود و اگر ندارند چرا باید نظامی که رییس جمهورش ارزش محافظت ندارد برای مهندس اتمی اش بادیگار گماشت و از او محافظت کرد و برایش کشته شد. مگر کشوری با پنجاه درصد جمهوری اسلامی و پنجاه درصد طاغوتی هم می شود تصور کرد؟ اصلا انسان دو تکه و مجهول الحال و پادرهوا، به شکل نیمی زترکستان و نیمی زفرغانه می تواند در این جهان زندگی کند؟ آیا حاتمی کیای واقعی کدام سوی آب ایستاده است و به کدام طرف تسخر می زند و کدام طرف را هجو می کند. مگر می شود نظامی داشته باشیم نیمی جمهوری اسلامی و نیمی طاغوت. نیمی برحق باشد و نیمی از آن برباطل.
این یک وجه قضیه و یک روی شخصیت عجیب و غریب حاتمی کیاست که هنوز گشوده نشده و تا آخر دنیا نیز شاید ناگشوده بماند. اما وجه دیگری که در رفتار و گفتارها و فیلمها و شخصیت ایشان مشهود است این است که این همه برافروختگی ایشان از کجا و چراست. یعنی من هنوز به مقدار و میزان طلبی که او از مردم و نظام دارد آگاه نیستم. من نمی دانم او الان پشت نظام ایستاده است و باید جوایزش را از او بگیرد یا منتقد نظام است و باید از منتقدان و روشنفکران و به قول خودش اپوزیسیونها جایزه بگیرد؟ اگر وابسته به نظام است چرا باید فیلمهای او سالها توسط نظام در توقیف بماند و با تاخیر و خفت و خواری اکران شود و اگر وابسته به نظام نیست چرا این همه مطالبات سنگین از ملت ادعا می کند و شکایت به درگاه خدا می برد و همگان را می نوازد و همه امنیت ما را مدیون همان سربازانی میداند که فیلم هایش را توقیف می کنند؟ آیا ایشان به حساب مردم و اپوزیسیون و سینما چکهای سنگین و فاکتورهای طلبکارانه می کشد یا به حساب سرداران و سربازانی که امنیتمان را مدیون آنهاییم. او در کدام طرف پل ایستاده است تا بتوانیم به همان تراز و میزان و اعتبار از او استقبال نماییم و چکهای مورد مطالبه اش را به حسابش واریز و منظور نماییم.
نکته سوم...
شاید وقتی دیگر...
محمد غلامی