محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه کشورمان لحظاتی پیش با انشتار پستی در حساب اینستاگرامش از استعفای خود خبر داد. تابناک 7/12/1397
خدا را شکر که نمردیم و دیدیم بالاخره یک مقام رسمی و مقام مسئول مملکتی در این کشور استعفا داد و صندلی ریاست را واگذاشت و عطای وزارت را به لقایش بخشید. هر چند ممکن است این استعفا پذیرفته نشود ولی خود استعفا پیامهای ریز و درشت زیادی دارد.
ما ملت ایران موجودات عجیبی هستیم. در طول تاریخ این کشور، شاه و وزیر و داروغه و قاضی و حاکم همیشه منفور و مطرود بوده اند. هم منفور خدا و رسولش بوده اند و هم هدف لعن و نفرین و متلک های مردم. اما با این حال هیچ کس حاضر نبوده است از منصب خود کناره بگیرد و از مقام و تخت ریاست خداحافظی کند. بعد از انقلاب این وضع عجیب تر و فجیع تر هم شد. یعنی تا قبل از انقلاب، اگر حاکمان منفور خدا و پیغمبر و خلق الله و عوام الناس بودند حداقل محبوب دلالان و غارتگران داخلی و خارجی و مورد حمایت بیگانگان و استعمارگران بودند اما جالب است که بعد از انقلاب عموم مسئولان کشور، هم مورد بغض و نفرت جناح های داخلی و نیروهای چپی و راستی و اقشار مختلف لشکری و کشوری بوده اند و هم مورد انتقاد روزنامه نگاران بوده اند و هم مورد طعن و کنایه بیگانگان و دشمنان و هم هدف متلک های عوام الناس و مورد حملۀ مردم کوچه و بازار بوده اند. نه در غربت دلشان شاد و نه رویی در وطن دارند. به عبارت دیگر ما بعد از انقلاب بیشتر به خودمان گل می زنیم تا به تیم حریف، و گویا تحقیر شدن و توهین شنیدن و فحش خور مدیران و دولتمردان ما ملس شده است. خداوکیلی در چنین وضعیت نفرت انگیز و تحقیرآمیزی، وزیر و مسئول بودن افتخار دارد؟ آیا در چنین مملکتی مدیریت کردن و خم به ابرو نیاوردن و خود را به کوچۀ علی چپ زدن پررویی و بی آبرویی نیست؟
واقعا با چنین وضعیتی، داشتن هرگونه منصب و ریاست، هم خیلی رو می خواهد و هم بی مایگی و فرومایگی و سیب زمینی بودن و خیلی چیزهای دیگر. اما ظاهرا ظریف دیگر کاسه صبرش لبریز شد و کینه توزی ها و تحقیرشدن و مورد بی اعتنایی قرار گرفتن را بیش از این نتوانست تحمل نماید و بالاخره خنده های معروفش از روی لبانش ماسید و محو شد و استعفا را بر وزارت و فرار را بر قرار ترجیح داد.
شب آبستن است تا چه زاید سحر
حکیم الممالک